یادداشت ها

همه چیز همانطوری است که باید باشد


ساعت 11 قبل از ظهر بود که تمومش کردم جنگ و صلح رو... خودم نمیفهمم ده صفحه ی آخر رو چطوری خوندم؟؟

مغزم برای چند دقیقه به هم ریخته بود... داشت جملات کتابو تجزیه و تحلیل میکرد... با شنیده ها و دانسته های قبلی تطبیقش میداد...

باورم نمیشد... باورم نمیشد1300 و خورده ای صفحه ی اول رو با چه تفکری خوندم ، و حالا با خوندن صفحات آخر... انگار یه نوری به کتاب و دنیا تابید...سوالی که برام مهم بود و بیشتر از یک ماه منو با خودش مشغول کرده بود جوابش رو پیدا کردم..

لحظات خیلی سختی بود... سرم داغ کرده بود و نمیتونستم حرفای مامانمو بفهمم که چی میگه! یه بند میخوندم فکرم مشغول میشد بعد یادم میرفت اصلا کجای کتاب بودم. دوباره شروع میکردم خوندن و تا لحظه ای که تموم شد این اتفاق تکرار میشد. یهو از سر جام بلند شدم...شروع کردم به قدم زدن توی خونه ، مدام این جمله هاش توی سرم تکرار میشد :

" تجسم و تصور دو فعالبت مختلف در شرایط معین و ثابت امکان پذیر نیست ، باز او احساس می کند که بدون این تصور بی معنی ( که اصل و ماهیت آزادی را تشکیل می دهد) نمی تواند زندگی را مجسم سازد."


"حیات انسان به واسطه ی حرکات عضلات متظاهر می شود و حرکات عضلات مشروط به فعالیت اعصاب است."


"هر قدر علت و معلول را با دقت بیشتر ارتباط دهیم در نظر ما اعتمال مردم بیشتر اجباری و کمتر اختیاری جلوه میکند."


"برای آنکه شخصی را آزاد و مختار تصور نماییم باید او را خارج از فضا تصور نماییم و این مسئله ظاهرا امکان پذیر نیست."


"برای آنکه حرکتی را اختیاری تصور کنیم باید آن را خارج از زمان که امکان پذیر نیست مجسم سازیم."


"موجودی که تابع جهان خارجی نباشد و محدود زمان و تابع علل نباشد دیگر انسان نیست."


"اختیار ، بقایایِ مجهولِ آن چیزی است که ما درباره ی قوانین زندگی بشر میدانیم."


"اگر دست کم یک جسم وجود داشته باشد که آزادانه حرکت کند، دیگر قوانین کپلر و نیوتن باطل می شود."


"امروز هم بسیاری تصور می کنند که چنانکه ما به قانون جبر معترف شویم.مفهوم روح و خیر و شر و تمام مفاهیم سیاسی و مذهبی که بر این مفاهیم بنا شده ویران خواهد شد."


"با قبول آزادی خود به نتایج مهمل و بی معنی میرسیم ، و حال آنکه اگر به وابستگی خود به جهان خارج و زمان و علل معترف شویم قوانینی را کشف خواهیم کرد."


البته این جمله ها اینقدر هم مرتب تو ذهنم نمیومد که نوشتم! اینقدر درهم و برهم بودند و هر کدوم چند بار تکرار میشدند ، مفهوم آزادی رو با اساس باور هام مقایسه میکردم و هِی به تناقض میرسیدم...

دستم رو بالا و پایین میبردم و به این حمله فکر میکردم :


"من دستم را بلند میکنم تا عملی را متقل از هر علت انجام دهم. اما همین مسئله که من میخواهم عملی را که علت ندارد انجام دهم ، علت عمل من است."


حدود یک ساعت گیج و کلافه بودم... نمیخواستم باورش کنم... متوجه شدم که در تمام این مدت هم که داشتم بهش فکر میکردم نمیخواستم باورش کنم... مثل تمام انسان های دیگر

اما حالا دارم مفهوم جبر رو میفهمم ... انسان هیچ گاه آزاد نیست.... انسان میتونه بگه من از فلان چیز یا در فلان چیز آزادم ولی در بندِ یه چیز دیگه اس...

تمام اتفاقات همونجوری که باید بیفتند میفتند

آخ که تا دیروز چقدر حلِ این مسئله به این سادگی برام دشوار بود.


تمام اعمال انسانی رو با قوانین کوچک فیزیک و زیست شناختی و روانکاوی و ... که بلد بودم تحلیل میکردم. تمام حرکاتی که انجام میدادم و تصمیماتی که میگرفتم رو بررسی میکردم و اونو در جبر میدیدم...
به این فکر میکردم که ما بر اساس عقل یا احساس یا غریزه و.. داریم زندگی میکنیم... خوب همه ی اینها خارج از اختیارماست چون همگی وابسته به گذشته است! احساسات ما از اتفاقات گذشته حاصل میشه...


حتی مامانم ازم خواست سالاد درست کنم و من قبول کردم و به این فکر میکردم که جز این که قبول کنم هیچ کار دیگه ای نمیکردم و این تنها کاری بود که انجام دادم!... و در حین این که توی آشپزخونه بودم تمام افکارم رو برای مامانم بازگو میکردم و او همونجوری که نیاز داشتم بهم گوش میداد. هر چند اولش میگفت که با این فکر ها خودت رو از پا در نیار ... ولی آخرهاش که رسیدیم متوجه شد که این فکر ها چجوری قراره دیدگاهم به زندگی رو تغییر بده از این فکرها خوشحال شد:)


به داستانی که بدون تفکر توی کتاب ازش رد شده بودم فکر کردم و با این افکار جدیدم بهش نگاه کردم... 

توی یک قسمت پی یِر (که فکر میکنم اونم به نتایجی مشابه من رسیده بود) افسری یا نگهبانی رو در خونه اش میبینه ... پی یر شنیده بود که این افسر دزد و بدکاره هست. اما پی یر در اون لحظه باخودش فکر میکرد : من در این لحظه جز لبخند زیبای افسر چیزی را نمیبینم...

انگار که این قسمت داستان واسم روشن شد وبا شگفتی خودم داشتم لبخند میزدم... دیگر از هیچ کس بدم نمی آمد... همه چیز همانطوری است که باید باشد ( البته من شدیدا با این مخالفم که از قبل آینده تعیین شده و شدیدا این برداشت رو تکذیب میکنم)


احساس میکنم این کتاب رو دوباره باید بخونم و مطمئنم که دیدگاه متفاوتی خواهم داشت..من 1300 صفحه را جور دیگر میفهمم...


+ فکر نمیکنم تولستوی خواسته باشه من همچین برداشتی کنم!!! اصولا تفکر من الان با اون متفاوته. اون جمله هاییم که نوشتم به خودی خود ممکنه نتونید منظور تولستوی رو ازش بفهمید چون باید در متن ببینید و جملات قبل و بعدش خیلی مهمه.این جمله ها فقط عباراتی بود که توی ذهنم میومد.


+ میدونم پذیرش همچین تفکری بدون پیش زمینه های فکریش چه عواقب بدی ممکنه داشته باشه!! پس حرفامو فقط حرفای من بدونید و هیچ اعتباری براش قائل نباشید..


+ خودم و مامانم کلللی حرف زدیم... بخوام حرفهامونو بنویسم خیییلی زیاد میشه...اما آخرش بغلش کردم از خوشحالی و گفتم : نمیدونی چقدر خوشحالم که تو مامانمی . مرسی که به حرفام گوش دادی ^_^

با اینکه یه تفکراتمون با هم فرق میکنه ولی اون تونست منو درک کنه منم تونستم درکش کنم :)

قربونش برم من 3>



+ یجاییش خیلی از تولستوی ناراحت شدم... من روی مسئله فرگشت خیلی حساسم! اونوقت ایشون نوشته که :

" این ادعا که انسان در زمان نامعلومی از میمون بوجود آمده است به اندازه ی این بیان که انسان در زمان معلومی از یک مشت خاک بوجود آمده نامفهوم میباشد ( درمورد اول زمان پیدایش انسان و در مورد دوم شیوه ی خلق شدن او عامل مجهول است)"

تا اونجایی که من میدونم الکی گفته اینجا D: چه بسا جاهای دیگه که من نمیدونم کجاهاش بوده هم اشتباه گفته! بالاخره انسان است و اشتباه هم میکند. 


+ این پست واسه معرفی کتاب جنگ و صلح نبود اصلا! باید یه پست مستقل بزنم واسش! این فقط تفکرات من بود D:

+ دوشنبه آزمون آیین نامه رانندگی دارم هیچیم نخوندم :| امشب و فردا رو باید کامل بخونم :(

+کتاب خوب کتابی است که اینجوری زیر و رویت کنه ، افکارت رو از صافی رد کنه ...

+ میدونم خیلی بی نظم و بد توضیحش دادم... این پست شلوغ رو ببخشید...

منوی تقریبا تکمیل شده

خوب بالاخره صفحه فیلم ها رو هم برای منوی بلاگم درست کردم :)
لیستی از فیلمها و سریال هایی که دیدم ( البته خیلی از فیلمایی که دیدم اصلا یادم نمیاد چی بودن) رو نوشتم و طبق سلیقه خودم بهشون امتیاز دادم ( تقلید از آقا مهدی D: ) ... شاید اگر روزی خواستید فیلم ببینید بتونه بهتون کمک کنه...

صفحه کتابخانه رو هم که در جریانش هستید :) دوست داشتنی ترین صفحه پیجم P-:
کم کم قراره پی دی اف کتابهایی رو که دارم بذارم البته خودم از روی پی دی اف نمیخونم و سعی میکنم تا حدامکان کتاب رو گیر بیارم ولی گفتم ممکنه مفید باشه براتون .. 

+ دلم میخواد توی هر چهار صفحه ای که ساختم (نمیدونم شاید بهش اضافه کردم شایدم همین چهارتاموند) اگه کتابی رو مد نظر دارید و من توی لیست ننوشتم یا فیلمی رو ندیدم و شما دوست داشتید یا موسیقی یا هر چیز دیگر ... توی کامنت های همون صفحه برام بنویسید :)

++ نمیدونم آیا انیمیشن و کارتون هم به فیلمها اضافه کنم؟؟ 

+++ ذوق مرگی از تکمیل منو D:

نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست



نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست
ندیدی جانم از غم ناشکیباست
...
   به یاد سیمین بهبهانی عزیز ... دیر متوجه شدم 28 ام روزی بود که ایشون از میان ما رفتند...

+ یهو رفتم تو حیاط دیدم ماهِ کامل شده 3> دوربین برداشتم عکس گرفتم.
   کی فکرشو میکرد یه انعکاس اینقدر زیبا باشه؟

جنگ و صلح

"قوانینی وجود دارد که حوادث را رهبری می کند. ما قسمتی از این قوانین را نمی شناسیم و قسمتی را هم حدس می زنیم. کشف این قوانین تنها وقتی امکان پذیر است که ما علل وقایع تاریخی حوادث را در اراده ی یک فرد جستجو نکنیم ، همچنان که کشف قوانین حرکت سیارات فقط آنگاه امکان پذیر شد که مردم از تصور سکون زمین چشم پوشیدند."

لئون تولستوی / جنگ و صلح / جلد چهارم - بخش اول

+ فکر نمی کردم خوندنش اینقدر به درازا بکشه... ولی عاااالیه این کتاب...
   تموم که شد درموردش مینویسم و جمله هاش رو جمع میکنم :)

ملت فهیم ایران !!

عاشق اوناییم که میگن همه ی این کارا واسه اینه که ملت فهیم ایران و کشور بزرگ ایران مدال نگیره!! که اصلا همه ی دنیا با ما سر لج برداشتن، بس که ما خوبیم!!!! عاشق این خودبزرگ بینی خودمونم. کلا احساس میکنیم ما مرکز هستی هستیم و همه ی عالم باید دور ما بگردن و صد البته دغدغه ی اول همه ی کشورای دنیاییم!!! کاش یکی ما رو به خودمون بیاره که ما یه نقطه ی کوچولو روی این کره ی زمین و در حقیقت تو کل دنیا هیچیم!! مردمی داریم بی نهایت بی فرهنگ و بدوی و دور از اخلاق و صدالبته خودبزرگ بین. کاش از توهم بیرون بیایم. اگر هم دشمنی ای از سمت بقیه دنیا نسبت به ما باشه، نه بخاطر اینکه خیلی خوب و مهمیم!!، بلکه به این دلیله که خودمون با همه ی دنیا سر جنگ و دشمنی برداشتیم.


+ به احتمال زیاد که خودتون ایشون رو دنبال میکنید از بس که وبشون خوبه :)

ولی خب من بازم به این کارام ادامه میدم D:

کامل متن بالا رو میتونید در وب پژال بخونید

پژال - ملت فهیم ایران!!


+ همین که الان داره درموردِ این جور چیزها حرفی زده میشه خود نشان دهنده ی یک گُذاره :)


+ پسنی که با عنوان "ستاره" گذاشته بودم کوتاه ترین پستهام بود و صرفا جهت اصلاع رسانی بود :) ولی جااالبه بیشتر از همه پستهام لایک گرفته D: گویا همه منتظر بودن من اسم و آدرسو عوض کنم D:


ربه کایِ هیچکاک


دیشب با دیدن این فیلمِ محشرِ آلفرد هیچکاک کلی از احساساتم رو تخلیه نمودم D:
هر چند خودم بر این باورم که اول باید کتاب روخوند بعد فیلم رو دید ولی نتونستم جلوی خودمو بگیرم اینو نبینم..

لازمه ی فیلم دیدن اینه که پایان و وسط داستانو ندونی! همون اولش کافیه! حالا بدیش اینه که من دلم میخواااد هی بگم چی به چی شد! هی هیجان فیلم یا کتاب رو واسه اونایی که نخوندن کم کنم. ولی دختر خوبی میشم نمیگم :)

فقط در این حد میگم که داستان دختر فقیر خدمتکاریه که با یه مردِ ثروتمند ازدواج میکنه ... همسر اول که اسمش ربکا باشه مُرده . دختر داستان ما هم وقتی وارد خونه میشه احساس میکنه سایه ی ربکا روی زندگیشونه و نمیذاره که اونها بتونن خوشبخت باشند. خدمتکار ها و بقیه افراد هم توی خونه مدام از ربکا حرف میزنند و ربکا خوشکله بهش میگفتند....

بازی جون فونتین رو دوست داشتم، خیلی خوب نقش یه دختر معمولیِ ساده و خجالتی و مهربون رو بازی میکنه :)

و اینکه جالب بود حتی یک تصویر از ربکا من ندیدم توی کل فیلم :) ولی انگاری حضورش منحوسش تو کل فیلم بود D:

تمام نفرتم رو هم روی دانورز اون خدمتکاره خالی کردم! از لحظه ای که دیدمش تا آخر فیلم :|

همش منتظر معجزه بودم آخرای فیلم D: خیلی استرس داشتم!!!!!!

سوال از کسایی که فیلمو دیدن : به نظرتون چرا دانورز اینقدر به ربکا علاقه داشت و نمیتونست خوشبختی اون دوتا رو ببینه و مدام از ربکا میگفت؟ من اینو نفهمیدم که چرا...


و دیالوگ ها ( فیلم زیاددیالوگ برجسته نداشت...)

1

+ تمام صبح گریه میکردم چون فکر میکردم تو رو دیگه نمیبیم

-  خیلی ازت ممنونم. یه روز اینو به یادت میندازم و تو باور نمیکنی ، چون تو هم بالاخره یه روز عوض میشی


2

خانم دِوینتر: هر وقت با هر کی رو به رو میشم با خواهر "ماکسیم" یا حتی مستخدم ها ، میدونم که هر کدوم توی دلشون دارن منو با ربکا مقایسه میکنند.

فرانک: اوه شما نباید چنین فکری بکنید. نمیدونید که من چقدر خوشحالم شما همسر ماکسیم شدید. این ازدواج زندگی اون رو به کلی عوض کرده و از نقطه نظر من این خیلی خوشاینده که آدم با زنی مثل شما رو به رو بشه که زیاد با خصوصیات "مندرلی" تناقض نداره.

خانم دِوینتر: این نظر لطف شماست. اما من احمق نیستم. هر روز که میگذره بیشتر میفهمم که اون چیزایی داشته که من ندارم مثلا زیبایی ، خوش سلیقگی و تیزهوشی ، همه چیزهایی که داشتنش برای یه زن خیلی مهمه

فرانک: عوضش شما خصوصیات مهم دیگه ای دارید ؛ خصوصیاتی که به نظر من خیلی مهمتر هستند. صداقت ، مهربانی و با عرض معذرت ، تواضع... و اینها برای یک شوهر از هرزیبایی و ذکاوتی اهمیتش بیشتره


پی نوشت: چقدر خووووبه یکی مثل فرانک بهت اعتماد به نفس بده 3> 3> 


بی ربط نوشت : آدرسو که عوض کردم بازدیدام صفر شده D: از ماست که بر ماست 

ستاره

زین پس با اسم "ستاره " برایتان کامنت خواهم گذاشت :)

+ آدرس رو هم تصمیم دارم عوض کنم چون با بلاگ قبلیم یکیه، ، اینجوری راحت ترم... دوستان بلاگفا و میهن بلاگ اطلاع میدم بهتون...

و در این سرزمین ...

از وقتی که دوباره وبلاگ نویسی رو شروع کردم کمتر به اینستا سر میزنم و اگه برم پیج هایی هستند که مطالبشونو دنبال میکنم.

پیج خانم ضیاء یکی از همون پیج هایی هست که من خیلی دوستش دارم مخصوصا بخاطر تمرین های خط زیباشون و شخصیت متینشون ...
که دیروز که رفتم و مطالب اخیرشون رو میدیدم به اینها بر خوردم :| 

روی عکس ها کلیک کنید بزرگ میشه

و بعد پست خود خانمِ ضیاء در رابطه با این کامنت ها


نمیدونم چطوری باید تاسف خودمو اعلام کنم ! از این کوته فکری های بعضی افرادِ جامعه آدم به ستوه میاد...
تفکری که آزادی ات را از بین میبرد... 

آیا گذاشتن عکس در صفحه ی شخصی اینستاگرام همیشه دلیل بر جذب لایک هست؟
آیا دلیلش پیدا کردنِ همسر یا دوستِ پسر هست؟

حالا این پیج و کامنت هاش در حد نرمال بود!
هر چند بعضی ها واقعا بخاطر همچین دلایلی از خودشون عکس میذارند و من اینجا کاری با اونا ندارم...

افراد جامعه ی ما هنوز فکر میکنند عکس بی حجاب یعنی جلف بودن ، یعنی به عمد نمایش دادنِ خود و سبک بودن و بی حیایی!

بعضی ها ذهنی دارند با بیماری و عقده های ج..نسی ، چه مرد و چه زن
فقط آنهایی که این طرز تفکر را دارند دارای عقده ج..نسی نیستند ... طیفشان بسیار گسترده تر است و انواع مختلفی هم دارندو دراین سرزمین فراوانند...
بگذریم...

همونطور که خود خانم ضیاء هم در جواب کامنت یکی نوشته بودند ... پیج شخصی که اکثرا تمرین های خوشنویسی شون رو اونجا قرار میدند و یه از نظردیگران پیج هنری به حساب میاد دلیل بر این نمیشه که ایشون نتونند از خودشون عکس شخصی بزارند... به قول خودشون : 

تمرینهایی که می کنم قبل از اینکه اسمش هنر باشه، متعلق به شخص منه. جزیی از شخص منه. و این شخص یک آدمه. یک انسانه که قیافه و چهره داره و حق داره از قیافه ش هم عکس بذاره. گذاشتن عکس خود آدم توی صفحه ی خود آدم ممنوعه؟ 


چرا فکر میکنند به هر عکسی که رسیدند بدون شناختن صاحب عکس! میتونند درموردش قضاوت کرده و هر چی از دهنشون در میاد در کامنت ها بگن؟
فکر میکنند بی حجاب بودن خانم  و گذاشتن عکس بده (که نیست) اما به این فکر نمیکنند که حرفها و کامنت هاشون و قضاوتهاشون صدها برابر زشت تره.

هر کسی حق دارند هر جور که میخواهد عکس بگیرد در پیجش بگذارد ، هر کس حق دارد آن لباسی را بپوشد که دوست دارد ، هر کس حق دارند جوری زندگی کند که دوست دارد... به من و شما هم هیچ ربطی ندارد تا زمانی که آزار و آسیبی بهمون نرسونده...

حجاب هر فردی شخصیت و منش و رفتار اون فرده نه پیدا و پنهان بودن موهایش... ای کاش اینو بفهمیم


+ مثال خودمم بزنم! یه روز یه چالش راه افتاده بود تو اینستا به اسم چالش خندیدن. اینجوری بود که باید یه عکس بزاریم که توش خندیدیم و دوستی منو به این چالش دعوت کرده بود...منم با خودم گفتم خوب باشه مشکلی نداره ، روسری ام را سرکرده و خندیدم و از خودم سلفی گرفتم. هنوز دو دقیقه نشده بود که بابام بهم زنگ زد و گفت:

 این چه عکسیه گذاشتی؟ خیلی بده دندون هات توش پیداست!! تاااازه سلفی هم هست.( گویا سلفی بودن عکس چیز منفی ای هست! ) این همه مطالب سنگین داشتی ، با این عکس سبُک شده پیجت 

منم گفتم : باشه الان حذفش میکنم...
گه گفت : نه من نمیگم حذفش کن فقط نظر خودمو گفتم

و من میدونستم که اگر به نظر بابام بی توجهی کنم بعدا حسابی برام بد میشه... پس بلافاصله حذفش کردم...

البته من به بابام حق میدم همچین چیزی بگه... همونجور که کامنت های خانم ضیاء رو دیدید امکانش زیاد بود که درمورد منم همچین فکری کنند و بابای منم خیلی نگران تفکر بقیه است! منم سعی میکنم رعایت حالشو بکنم...


+ در راستای این مطالب هم بگم افرادی هم هستند که واقعا به آزادی دیگران احترام میگذارند و من ازین بابت خوشحالم

ولی وجود همون افراد بیکار و بیماری که توی جامعه وجود دارند کافیه تا آزادی رو ازت سلب کنه...


+ مفهوم آزادی خیلی گستره تر ازاون چیزیه که بیانش کردم... اون فقط یک جنبه اشه ...

+ مطلب و موضوع تکراریه اما جهت درد و دل بود بیشتر....

حتی فکر کردن بهش...

همینطور که روی صندلی پشت میز لم داده ، پاهایم را روی میز انداخته و جنگ و صلح میخوانم ... چند بار صدای وحشتناک ترک خوردنِ سقف ، که بی شباهت صدای رعد نیست آرامش اتاق را به هم میزند ، دلم با فکر پایین ریختن سقف هُررری میریزد پایین و چشمانم را میبندم ! 

منی که نمیتونم ریختن یه سقف رو تحمل کنم ، اگه همچون جنگی میشد چکار میکردم واقعا؟؟

از پشت در خانه ی او به این طرف فقط تو سری بود!

در همین ایام بود که فریدون رهنما پس از سالهای دراز از پاریس بازگشت با کولباری از آشنایی عمیق با شعر و فرهنگ غرب و شرق و یک خروار کتاب و صفحه موسیقی. آشنایی با فریدون که به خصوص شعر روز فرانسه را مثل جیب های لباسش میشناخت دقیقا همان حادثه ی بزرگی بود که می بایست در زندگیِ من اتفاق بیفتد. به یاری بی دریغ او بود که ما _ به عنوان مشتی استعداد های پراکنده که راه یه جایی نمی بردیم و کتابی برای خواندن نداشتیم و یکسره از همه چیز بی بهره بودیم _ به کتاب و شعر و موسیقی دست یافتیم و آفاق جهان به روی ما گشوده شد. خانه ی فریدون پناهگاه امید و مکتب آموزشیِ ما شد. کار بار افکندن ما در خانه ی او از یک ساعت (در روزهای نخست آشنایی) به ساعت ها و بعد گاه به روزهای متوالی کشید. من  به راستی نمیدانم وجودمان تا چه حد مزاحم آسایش و زندگیِ او بود، زیرا به مصداق آن که دود از کُنده بلند می شود باید بگویم خودِ او بود که سخاوتمندانه ، در نهایت گذشت و تا فراسوی بزرگواری به بهره جویی های ما دامن میزد. فریدون برای ما قاموسی شده بود که از طریق او به هر چه می جُستیم دست می یافتیم :از آشناییِ کلی با موسیقیِ علمی و مکاتب نقاشی تا کشف شعر ناب.. در هر حال حق فریدون رهنما بر شعر معاصر  ، پس از نیما ، دقیقا معادل حق از دست رفته ی کریستف کلمب است بر آمریکا ! _ در آن روزگاران فریدون تنها کسی بود که ما را تایید میکرد ، به مان کتاب می داد بخوانیم ، برایمان حرف می زد ، پَر و بالمان می داد، تشجیع مان میکرد و حتی پول میداد که کتابمان را چاپ کنیم ( چاپ اول قطعنامه به سرمایه او شد). پیش فریدون که بودیم برای خودمان کسی بودیم و از پشت در خانه ی او به این طرف فقط تو سری بود!


احمد شاملو / مجموعه آثار ، دفتر دوم : همچون کوچه ئی بی انتها - گزینه ئی از شاعران بزرگ جهان


+ داشتم به این فکر میکردم که چقدر بودن افرادی مثل فریدون رهنما توی زندگی بعضیا مهم و کلیدیه... 
    نه تنها در زمینه شعر و کتاب و موسیقی... در هر زمینه ای...
   دایی بزرگم برای من اینگونه بود تا حدودی ... در خانه اش همیشه موسیقی و کتاب و شعر و خوشنویسی و خنده بود :) یادش بخیر...
   هنوزم با خودم میگم ای کاش هنوز هم همچین فردی بود در زندگیم ... پیدا میشد تا من از خونه اش تکون نخورم :)
   تا از مصاحبت باهاش خسته نشم ... تا راهنمایی ام کند ، کمکم کند ، دستم رابگیرد ببرد به آن دنیایی که آرزویش را دارم...


اصولا ما از اولاد آدم نیستیم و این افتخار را درست به شما واگذار می کنیم :)

لینک کانال تلگرام مربوط به کتابها :
https://t.me/Mybooksland1

لینک کانال تلگرام با موضوعات مختلف:
https://t.me/xCrimes

لینک بلاگم برای کسایی که ممنوع البیان هستند.
http://likk.ir/icpFLc
Designed By Erfan Powered by Bayan