یادداشت ها

کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

اول میخواستم رمز دارش کنم ، دیدم حال ندارم رمزو بدم به همه !

اشکالی نداره اگه اون یه نفری که راجع بهش نوشتم بخونه ، برام مهم نیست، هست؟ نمیدونم!

 

سینوهه پزشک مخصوص فرعون

یکی از بهترین تجربه های کتابخوانی من بود واقعا...

بعدا مفصل تر درمورد احساسم و فکرهام موقع خوندنش مینویسم ... اما قسمت هایی از کتاب رو که دوست داشتم رو میذارم :)


گرد بادِ دوست داشتنیِ جذاب

گرد بادِ دوست داشتنیِ جذاب


+ داره چه اتفاقی میفته؟؟

گرد باد ها همیشه از یه نسیم ساده ساخته میشن!

مردان سرزمین من گرگ نیستند

داشتم صبحانه میخوردم و موسیقی گوش میدادم غرق لذت بودم... دوستم میاد میگه : بچه ها رفتن خرمالو چیدن ، بیاین ماهم بریم
ذوق زده میشم ... سه تایی آماده میشیم میریم که خرمالو بچینیم...
میبینیم چندتا کارگر توی حیاط دانشگاه دارن کار میکنن... میریم اونطرف حیاط که مزاحمشون نباشیم ، میبینیم اون ور خرمالو نیست
برمیگردیم... من صندلی میذارم زیرپام... قدم رو کش میارم که برسم به خرمالو ها ، نمیرسم...
آقایی که داشت کار میکرد صدامون میزنه... با بیلی که دستش بود یه شاخه از درخت کناری رو برامون خم میکنه و ما 8 تا خرمالو جمع میکنیم... از آقاهه تشکر میکنیم...
دوستم با استرس بهم نگاه میکنه ، سرمو میچرخونم میبینم سرپرست ایستاده و باچشمان پر از خوابش و عصبانی اش و سرشار از سرزنشش و نگاه سنگینش به ما خیره شده...بعدش میره داخل...
اشتباه بزرگ ما این بود که رفتیم داخل! باید از اون ور میرفتیم توی نیمکت های حیاط مینشستیم...
رفتیم داخل و ما رو دید... گفت : شما خجالت نمیکشید ؟ جلوی اینا میرید خرمالو میچینید؟
و ما سکوت کردیم... گفت : حالا که این بیچاره ها 20 دقیقه است اومدن شما باید بیاید؟ نمیتونستید یه زمان دیگه بیاید؟ واقعا خجالت نکشیدید؟ حرف در میارن براتون!!!!!!!! دفعه آخرتون باشه!

اون لحظه خشم تمام وجودم رو پر کرده بود...اما سکوت کردم...
حرف در میارن براتون!!! خیلی سنگین بود واقعا!
مگر کار اشتباهی کردیم؟

دیروز وقت ناهار... کمی از موهای من از زیر شالم اومده بود بیرون ... همین سرپرست منو دیده ... تهدیدم میکنه... باز سکوت میکنم میگم چشم!

یکی از دوستام تعریف میکنه میگه رئیس دانشکده به یکی از دخترا گیر داده بود که چرا ناخونت بلنده؟ خجالت نمیکشی؟

یکی از اساتید!! سر کلاس که داشته تدریس میکرده از پنجره یکی از کارکنان رو میبینه که داره راهرو رو تمیز میکنه ، با اینکه حجابش کامل بود و مانتو بلند و شلوار گشادی پوشیده بود و مقنعه بلندی داشت!!به سرعت چادرشو کشید دور خودش و به بچه ها گفت: اینجا باید پرده بزارند! ما اینجا راحت نیستیم اینجوری...

یکی دیگه از دوستام ازکنار یه سرپرست دیگه داشت رد میشد که بره بیرون... کمی ضد آفتاب زده بود
سرپرست رو به یکی دیگه میگه : نمیدونم چرا این دخترا از شهرستان که میان تهران عوض میشن!!!

یکی دیگه از دوستام رفته دفترچه رو امضا  کنه بره بیرون... سرپرست بهش میگه : چه معنی داره دختر هر روز بره بیرون؟ هفته ای دوبار بیشتر نباید رفت بیرون!!

کاری ندارم که اینها چقدر مرا که یک دخترم آزار میدهد... برای مردان  جامعه ام ناراحتم . این دیدگاه یه توهین بزرگ به پسرهای اطرافم ، به مردهای سرزمینمه و نمیتونم این توهین رو بپذیرم... یه توهین به شعور و انسانیتشون

+ مثلا سرپرست هامون دکتری دارن! شعور و انسانیت هم خوب چیزیه...

+ معلمها رو اینجور تربیت میکنند... دانشگاه ما یکی از نمادها و مظاهر حماقته...

+ اومدیم بالا ... نگاه به خرمالو ها میکردیم! حرفای سرپرستو تکرار میکردیم و میخندیدم... خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است...

+ حرف زیاد دارم در این مورد کلا!!! امروز خیلی بد بود واقعا

+ اون گرگی که توی عنوان میبینید رو بقیه استفاده میکنن اما گرگ بودن چیزِ بدی نیست! ولی خوب منظور رو میرسونه...
   مردان جامعه ی من اونجوری ک فکر میکنید نیستند...

+ اگر دانشگاهم تهران نبود ... یک لحظه را هم نمیتوانستم تحمل کنم...

زندگی پوچ

امروز خیلی خوش گذشت به من واقعا...
روز تعطیل بود و خوابگاه خلوت... اینترنتی که همیشه به زحمت بهش وصل میشدم امروز با نهایت سرعتش در اختیار من بود ^_^
13 تا فیلم دانلود کردم D:

بعدشم بعد از کلی الان توی اتاق تنهام... عاشق این تنهایی ام ^_^ بچه ها رفتن مراسم
واسه خودم آهنگ گذاشتم و توی اتاق میچرخم D:
حس خوبیه زیرپا گذاشتن همه قوانین مزخرفی که از کودکی توی سرت کردند...

+ امشب بکوب سینوهه میخوام بخونم تمومش کنم...

+ دارم عاشق ریاضی میشم ^_^ قبلا اگه در ادامه دادنش شک داشتم دیگه ندارم... هر چقدر سخت باشه بهترینه...
   میتونم توی خیلی از لحظه های زندگیم حسش کنم و این حس فوق العاده ای میده بهم

+ خیلی دارم از زندگیم لذت میبرم... میخوام تمام حس های خوب دنیا رو تجربه کنم.
   هر چند خیلیهاشو مجبورم فقط تصور کنم...

+ زندگی بی هدف و بیخوده... واسه همینم باید ازش لذت برد و عاشق بود ...

+ یکی از دوستای مجازیم میگه  : این عقاید پوش و پوشالی رو با مطالعه بدست آوردید یا حال ندارید معتقد باشید کلا ؟
   بهش میگم : با مطالعه
   میگه : زرشک! هی میگم مطالعه واسه سلامتی ضرر داره گوش نمیدی D:

+ آشنایی با بعضی آدما میتونه یکی از بهترین اتفاقای زندگی باشه ^_^ ای کاش میشد تمام حرفها را بی مرز بیان کرد
    ای کاش میشد بدون اینکه بگی اصلا بهش بفهمونی چقدر برات باارزشه بودنش

8 اصل موضوعه این هفته!

رفتم تو اتاق از یه نگاه به بشقاب دوستم میکنم میگم : این چیه؟ شام چیه؟؟

اون یکی دوستم جواب میده : آبِ پوست لوبیا با مقداری سیب زمینی شناور در آن D: 

هلاک غذاهامونم :))

بعدشم اومدیم ظرفامونو بشوریم... لامپ نداره :| دیگ تو تاریکی شستیم ...

+ خوابگاه خیلیم خوبه D:

+ یادم میاد ترم 1 که بودیم از ترک ها دل خوشی نداشتم! هم اتاقی هام که ترک بودن فوق العاده باهاشون نمیساختم! 

   اما از ترم 2 که اتاقمو عوض کردم و الان که یکسال گذشته بهترین دوستام ترکن :) 

   قضاوت همیشه ممنوعه :)


+ اصل انتفای مقدم هست؟ خیلی دوستش دارم نمیدونم چرا... احساس میکنم تونستم با زندگیم ارتباطش بدم...

    سوم دبیرستان که شنیدمش اصلا نفهمیدم با خودم میگفتم یعنی چی اگه فرض اشتباه باشه حکم هر چی باشه گزاره درسته؟؟

    ولی تازگیا دارم میفهممش... خیلی جالبه ^_^


+ جبر 1 پنج تا کتاب معرفی کرده میگه از همش میخوام :| رسمااااااا این ترم هلاک ریاضی میشیم D:

+ این هفته از بس لباس پوشیدیم رفتیم سرکلاس و کلاس تشکیل نشد و برگشتیم بالا خسته شدیم D:


+ کتابی که دارم در حال حاضر میخونم سینوهه است... عاااالیه ^_^ 

    خیلی خوب حماقت مردم رو نشون میده و میگه که تا همیشه حماقت مردم وجود داره...

    همون حرفی که اینشتین میگه دو چیز بی انتهایند ، یکی جهان و دیگری حماقت مردم... درمورد اولی خیلی مطمئن نیستم :)


+ یکی از بهترین داشتنی ها ، داشتن دوستهای خوبیه که آهنگای معرکه واست میفرستند ...

دیوانه - داماهی

+ میترسم از اون لحظه که دیوونه نباشیم :)

جهان ، حقیقت یا واقعیت؟

خیلی وقت بود میخواستم درمورد یچیزایی بنویسم...

یکی از دوستام فیلم Shutter island رو معرفی کرده بود و قرار شد که بعد از اینکه دیدمش درموردش با هم حرف بزنیم...

فیلم که فوق العاده بود ^_^ توصیه میشه که حتما ببینید..

ولی در بین حرف زدن درموردِ فیلم به واژه های حقیقت و واقعیت برخوردیم و تصمیم گرفتیم که درمورد این دو واژه فکر کنیم و تفاوت معناییشون رو پیدا کنیم... چند روزی درموردِ این دو واژه فکر میکردیم. 

ما حقیقت رو خیلی جاها استفاده میکنیم. به نظر من اگر قرار باشه حقیقتی وجود داشته باشه اون حقیقت یکتاست...

یعنی دوتا حقیقت همزمان نمیتونند وجود داشته باشند!

و من به این نتیجه رسیدم که حقیقت اکثرا به معنی واقعیته! یعنی میشه اصلا نگفت حقیقت بجاش گفت واقعیت...

و جاهای دیگه ای که حقیقت استفاده میشه هم غلطه! مثلا افرادی که پیدا میشن و ادعا میکنند که به حقیقت رسیدند و میخوان بقیه رو هدایت کنن!

و به نظر من حقیقت اگر باشه ما هیچوقتِ هیچوقت نمیتونیم اونو بفهمیم چون ما به طور کلی توی یه جسم محدودیم (رجوع شود به این پست که خیلی بی ربط نیست به این موضوع)

آخرش نتیجه بحثمون شد این که بیایم حقیقت رو از فرهنگ لغات حذف کنیم چون هیچ کاربرد مستقل از واقعیتِ درستی نداره D:


+ هر کس ادعا کرد حقیقت پیششه بدونید یا احمقه یا شما رو احمق فرض کرده!


+ مشخص بود با عجله نوشتم؟؟احساس میکنم همه استدلال هام ناقصه!

خیابانِ وسوسه انگیز


تنها گوشه ایست از آن خیابان وسوسه کننده! خیلی به خودم فشار آوردم که کتاب نخرم! آخرش یدونه خریدم... تهوعِ سارتر...

+ چند تا کتاب جیبی انگلیسی بود میخواستم بخرم واسه زبانم... اما هر چی گشتم توشون کتابی که اسمش واسم آشنا باشه نیافتم...

+ امروز آنالیز داشتیم... استادمون به طرز عجیبی اعصاب نداره . ای وااای ...

تظاهر تا کجا؟ چرا نمیگیم چرا؟

دیروز رسیدم تهران... اما خوابگاه بسته اس تا شنبه :| خیلی خوابگاه داغونی داریم...نباید یکی دو روز قبل از شروع کلاسا برقرار باشه؟

منم اومدم خونه عمو جان.قندک اینقدر شیطونه و عزیزه که نمیشه کنارش لپ تاپو باز کرد ، الانم رفتن مهمونی من موندم خونه که تونستم بیام.

+ این عموم رو بی نهایت دوست دارم.خیلی روشن و آقاست.نمیتونم حتی از یکی از رفتاراش و کاراش ناراحت بشم یا ایراد بگیرم.
    حتی حرفهاش رو هم دوست دارم :)

+ کتابای تابستونمو نتونستم تموم کنم...به قول همون دوستم! بشر شدم واقعا D:

 کتاب چگونه کتاب بخوانیم هم نیمه تمام موند و مجبور شدم برش گردونم کتابخونه. کتاب تمدن و ملالت های آن رو هم باخودم آوردم نصف دیگه شو بخونم...

اما همونطور که کتاب چگونه کتاب بخوانیم گفته بود تعداد کتابایی که میخونیم اصلا مهم نیست... بلکه درک و فهم و درست خوانیشون خیلی مهم تره و بخاطر همین هم تصمیم گرفته ام دیگه با دیدن کتابا جوگیر نشم و سعی کنم کتابای خوب رو خوب بخونم :) حتی اگه در سال پنج شش تا کتاب بیشتر نخونم اما همونا رو بتونم خوب بخونم و بتونم بفهممشون کافیه. به زودی کتابایی که میخوام پاییز بخونم رو هم تقریبا مشخص میکنم...


+ چقدر این مترویی که واسه فرودگاه مهرآباد زدن خوبه... کی 20 هزار تومن میده واسه تاکسی  -_-

+ توی هواپیما یه خانم و آقای عراقی پیشم نشسته بودن و نمیتونستن فارسی حرف بزنن ، توی فردوگاه آقاهه ازم پرسید میتونم انگلیسی حرف بزنم؟ منم گفتم a little 
میخواست به یه نفر زنگ بزنه و گوشیش شارژ نداشت. دنبال پریز برق میگشت . منم گوشیمو بهش دادم زنگ زد ، بعد من شده بودم مترجم D:

 قرار بود بیاد دنبالشون ببرشون شمال
خیلی تنها بودن تو تهران... هر چند کلی ازم تشکر کردند اما کاش میتونستم بیشتر کمکشون کنم و پیششون بمونم تا بیان دنبالشون...

و فهمیدم انگلیسیم فوق العاده ضعیف شده و باید یه فکری به حال خودم بکنم :|

+ دیروز رفتیم خونه اقوام زن عموم مهمونی... اینقدر که همه چیز تظاهر بود حالم داشت به هم میخورد! مادر و پسر و خواهر و برادر و همه و همه با هم جوری حرف میزدند که قشنگ معلوم بود دارن انجام وظیفه میکنن و هیچ صمیمیتی بینشون نیست..
عموم هم خیلی ناراحته تو این مهمونیا ولی خب مجبوره بره...

توی اون سه چهار ساعتی که من اونجا نشسته بودم یکی از خانما ازم نپرسید من کیم؟ چکار میکنم؟ کجا درس میخونم؟ هییییچی!

و منم اونجا فقط با زن عموم و خواهرش و عموم یکم میحرفیدم. امروز دیگ نرفتم...


اصولا ما از اولاد آدم نیستیم و این افتخار را درست به شما واگذار می کنیم :)

لینک کانال تلگرام مربوط به کتابها :
https://t.me/Mybooksland1

لینک کانال تلگرام با موضوعات مختلف:
https://t.me/xCrimes

لینک بلاگم برای کسایی که ممنوع البیان هستند.
http://likk.ir/icpFLc
Designed By Erfan Powered by Bayan