یادداشت ها

سرتان را به دیوار پوچی نکوبید

 این شمایید که خودتان را رها می کنید! شرم آور نیست؟ شما بر و بازوی آن را داشته اید که با همه خطر های زندگی دست به گریبان شوید ، آن وقت با بزدلی می روید و سرتان را به دیوار پوچی می کوبید؟

پوچی یک دشمن است ، مثل دشمن های دیگر . گردنش را بگیرید و بپیچانید! ... پوزخند میزنید؟ ...شما اسلحه تان را به او تسلیم می کنید! ... دلم را به هم میزنید.


جان شیفته / رومن رولان / صفحه 1048

جان شیفته (3)

La campanella

آشوب بودم از دست خودم ، هی نگران ... شاید بعدا افکارمو نوشتم.

که این اتودِ پاگانینی با تنظیم فوق العاده فرانتس لیست دگرگونم گرد ^_^

آخه فرانتس جان اینهمه ظرافت توی یک قطعه؟؟ 

La campanella - Franz Liszt

کسانی که نیستند اما هستند

در این شکی نیست که مردم ما ، مرده پرستند...

تا وقتی کسی زنده است ، نمیشناسنش یا قدرش رو نمیدونند ، بعد از مرگش ، یکهو معروف میشه

امروز که داشتم میرفتم خوابگاه توی مسیر یه بنر دیدم با عکس مریم میرزاخانی ...

جامعه ما قدرش رو نمیدونست.. بهرحال...


وقتی دانشگاه قبول شدم ، معلم زبان دبیرستانم که با هم دوستیم ، بهم گفت که : میخوام مثل مریم میرزاخانی بشی ،میخوام پیشرفتت رو توی رشته ات ببینم

و هر بار که منو میدید و از درس و دانشگاهم میپرسید حرف از مریم میشد...

الان مریم میرزاخانی از نظر فیزیکی دیگه نیست اما ، برای من هنوز زنده است 

هنوز یه چیزی هست که از ته قلبم میگه که ، باید امثال اونو الگوی خودت قرار بدی ، هر چه وارد ریاضی بشی ، بیشتر ازش لذت میبری.

هنوز خیلی کوچکم اما ، شناختن افرادی مثل مریم میرزاخانی و پرویز شهریاری ، باعث شده که از اینکه در این مسیرم لذت ببرم ، باعث شدند قدم هام محکم تر باشند ، هر چند حتی ممکنه ذره ای به اونها نزدیک نشم...

مار از پونه بدش میومد

ترم یک که بودم ، فیزیک ۱ داشتم با یه استاد خانمی که تدریسش اصلا خوب نبود و خیلی ازش میترسیدم! بخاطرش فیزیک ۱ رو حذف کردم. ترم ۲ هم آزمایشگاه فیزیک۱ رو برنداشتم چون اون استادش بود.

حالا انتخاب واحد ترم تابستون رو که انجام دادم دیدم چاره ای نیست جز اینکه فیزیک ۲ و آز فیزیک۱ و آز فیزیک ۲ رو باهاش بردارم :/

قشنگ ۶ واحدم افتاده باهاش :(

نمیتونمم برندارم چون دیگه فیزیک هارو ارائه نمیدن.

امیدوارم که به خیر بگذره. باید تلاشمو بکنم.

باید سعی کنم دید و نگرشِ منفی ام رو کم بکنم و با دید بهتری به قضیه نگاه کنم تا این پنج هفته تموم بشه. 

ولی بگذریم...

زندگی همین است،یا باید خودت را با سعادت های زودیاب و معمول مثل بچه و شوهر و خانواده گول بزنی یا با سعادت های دیریاب و غیرمعمول مثل شعر و سینما و هنر و از این چیزها!...اما به هرحال همیشه تنها هستی و تنهایی تو را می خورد و خرد می کند ، من قیافه ام خیلی شکسته شده و موهایم سفید شده و فکر آینده خفه ام می کند،ولی بگذریم...بگذریم...


از نامه های فروغ فرخزاد  به برادرش فریدون


خودم داوطلبانه در پی اش بودم و حالا او مرا تعقیب می کند

دیروز بعد از ظهر بود ، یک جور عجیبی دلم گرفت ، دلم میخواست با یک نفر حرف بزنم ، حتی موضوعش رو هم نمیدونستم ، حتی نمیدونستم به کی باید تلفن کنم یا با چه کسی حرف بزنم؟ 
فقط میدونستم باید حرف بزنم ، نه هر حرفی و نه با هر کسی ، هیچ کس را پیدا نکردم...

عادت بدی است ، تنهایی را دوست دارم ، اینکه خودم باشم و خودم و کارهایم و افکارم ،بنابراین فاصله ای با دیگران میگیرم ولی حواسم نیست و این فاصله ناگهان خیلی زیاد میشه، سرعتم بیشتر میشه توی فاصله گرفتن ، اونقدر که دیگه بهش نیازی ندارم، بعد یه حسی پیدا میکنم که میگه : باید صحبت کنی با کسی ، باید دوستی کنارت باشد برای مدت کوتاهی.
ولی نگاه میکنم و میبینم خیلی فاصله گرفتم و اونقدر خسته ام که راه برگشت رو پیدا نمیکنم...غرق شده در تنهایی ام روزها را سپری میکنم.
خودم خواستمش تنهایی را ، حالا آنقدر گرفتارش شدم که او مرا رها نمیکند.

+ مدتی است مکالمه ای بیشتر از 5 دقیقه با کسی نداشته ام...
یک چیزی نهیبم میزند که خستگی را کنار بگذار ، برو جلو ، پیش قدم بشو ، فاصله هایی که خودت انداخته ای بیا و بردار.*

+
این تنهایی که در بیشترِ اوقات به من تحمیل شده،و تا حدی خودم داوطلبانه در پی‌اش بوده‌ام – اما این هم اگر اجبار نبود چه می‌توانست باشد؟ – اکنون همهٔ ابهامش را دارد از دست می‌دهد و به مرحلهٔ گره‌گشایی می‌رسد. به کجا دارد می‌رود؟ بیشترین احتمال این است که به جنون برسد؛ بیش از این چیزی نمی‌توان گفت، این تعقیب درست در من جریان دارد و مرا تکه‌پاره می‌کند.

فرانتس کافکا / یادداشت‌ها

+ مطمئنم اگه درباب حکمت زندگی الان پیشم بود راضی ام میکرد که بیشتر این تنهایی ام رو دوست داشته باشم
   بهم ارزشش رو باز یادآوری میکرد باید قدرش رو بدونم و ازش استفاده کنم و لذت ببرم **

+ شده ام یک تناقض ، حتی خودم هم نمیدانم دقیقا چه میخواهم! از * و ** به تناقضی در من میرسیم که باید حل بشه.

ای جانم فدای قصد تو


دلم میخواد توی چشمای شوپِن زل بزنم بگم :
قصد جانم کرده ای؟ ای جانم فدای قصدِ تو ...

احتمالا این آهنگ را در فیلم پیانیست رومن پولانسکی شنیده اید. آنجا که برای افسر آلمانی پیانو میزند.
قبل از اینکه برای اولین بار آن صحنه را ببینیم ، ته دلمان هی میخواستیم بالاد شماره ۱ را بنوازد که نواخت و چندین دقیقه ی فوق العاده را پدید آورد. 
این آهنگ برای من خیلی ارزشمنده... هر بار که بهش گوش میدم به دلم مینشینه...
هر بار که گوش میدم دلم باهاش میلرزه ، ریز و بمش رو با گوشِ جان میشنوم.

جان شیفته (2)

از این ولخرجی ها

رفته بودم انقلاب برای خرید کتاب آمار و احتمال ، توی مسیر که پیاده میرفتم مدام چشمم به کتابفروشی ها بود ، هی داشتم جلوی خودمو میگرفتم که کتاب نخرم!! در آخر ، شکست خورده با کتاب مسخ کافکا با ترجمه هدایت و ماجراهای شرلوک هولمز به زبان انگلیسی برگشتم :/

یچیزی در مورد خریدن کتاب هست که نمیدونم چیه اما عجیب حالمو خوب میکنه ، میدونم که کلی کتاب نخونده توی کتابخونه ام دارم ، میدونم که خیلی طول میکشه تا اونها رو بخونم ، میدونم خودِ کتاب قیمتش خیلی زیاد شده ولی بازم میخرم ، میخرم و میارم خوابگاه و چند دقیقه برگ میزنم و بو میکنم و لذت میبرم از بودنش!

آخر سر هم به خودم میگم دیوانه باز رفتی نتونستی جلوی خودتو بگیری پولهات تموم شد :|

باز به خودم میگم : فدای سرت عزیزم ، لذت ببر ازش. سر وقت هم میخونیش ، تا باشه از این ولخرجیا :)


+ توی راه پسرکی 11-12 ساله را دیدم ، قرآن میفروخت ، ناراحت میشوم وقتی التماس کنان به آدم میچسبند و چند متری را با تو قدم میزنند ، وقتی میدانم دادن پول بهشان کمک چندانی نمیکند ، بیشتر غصه میخورم.


۱ ۲
اصولا ما از اولاد آدم نیستیم و این افتخار را درست به شما واگذار می کنیم :)

لینک کانال تلگرام مربوط به کتابها :
https://t.me/Mybooksland1

لینک کانال تلگرام با موضوعات مختلف:
https://t.me/xCrimes

لینک بلاگم برای کسایی که ممنوع البیان هستند.
http://likk.ir/icpFLc
Designed By Erfan Powered by Bayan