یادداشت ها

خانواده ی سالم

از زبان ما سخن میگفت...

دقیقا داشتم خانواده ی خودمون رو متصور میشدم.

و ...

هی میپرسیدم چرا؟ چرا؟ چرا؟


موج عظیم کاناگاوا

زندگی ام همچون فرد معلولی در سایه خانواده کمر خم کرده.


طبیعیه؟

دیشب توی باغ یکی از دوستای بابام چند تا از دوستاش همراه با خانواده ها جمع شده بودیم...
یکی از دوستهای بابا خیلی برام محترمه...خانمش و پسرش هم اومده بودند ولی دخترشون شیراز بود و نمیتونست بیاد...
من چند باری بچه که بودم رفته بودم خونه شون... اما این بار بعد از مدتها دیدمشون..
پسرشون رو میدیدم که تقریبا همسن داداش من بود و یه حسرت عجیبی توی دلم احساس میکردم...
میدیدمش که راحت میخنده ، راحت حرف میزنه ، راحت به همه نگاه میکنه و حتی وقتی مامانش بهش دست میزنه با نفرت دستش رو کنار نمیزنه و خیلی عادیه
اما داداش من...
نمیدونم شاید بخاطر سنش باشه (ولی خب بردیا هم همسن داداش منه یکسال بزرگتر) جایی نمیره ، هیچ کس رو قبول نداره ، با کسی حرف نمیزنه و به هیچ کسی فرصت حرف زدن و محبت کردن رو هم نمیده و توی اتاقشه و فقط واسه غذا خوردن که میاد میبینیمش

و من مدام با دیدن بردیا کمبود داداشم رو احساس میکرد و دلم میگرفت ...

خیلی سخته یه داداش بیشتر نداشته باشی و کلی دوستش داشته باشی اما اون ذره ای بهت توجه نکنه ، ذره ای سعی نکنه خوشحالت کنه ، اصلا نمیخوام خوشحالم کنه... ذره ای سعی نمیکنه ناراحتت نکنه!
ای کاش مطمئن میشدم که اکثر پسرهای نوجوان اینهمه در وجودشون نفرت و دوری هست و او هم تغییر میکنه

من سعی کردم درکش کنم ، سعی کردم از بدرفتاریهاش دلخور نشم اما نشد...


به این وضع عادت میکنم...

+ ولی دیشب خیلی بهمون خوش گذشت ... مامان بردیا رو خیلی دوست دارم خیلی خانمه 3>

خانواده سالم!

مامان به داداشم : نمیخوای موهاتو کوتاه کنم؟ خیلی بلند شده موهات
داداشم : سی و یک شهریور !
مامان : همین الانشم خیلی سرت زشت شده! 
داداشم : خودمم از موی بلند خوشم نمیاد ولی بدم میاد از اون موقعی که مامان یا هرکس دیگه با قیچی بالای سرمه :|
من : کار یه دقیقه اس خوب تحمل کن
داداشم : خیلی سخته :|

دو سه دقیقه بعد

داداشم به مامانم : این چیه همش غذاهات چربه :| چند روزه احساس میکنم دیگه قلبم داره میگیره
من : خوب پاشو الویه بخور ... کلی چیز تو یخچال هست
داداشم : مثل انسانِ نخستین هنوز میشینیم رو زمین غذا میخوریم :| شعور نداریم رو میز بخوریم
من : خوب غذاتو ببر رو میز ، من گاهی میبرم رو میز میخورم.
مامان (درحالی که داره برای من انگورها رو جدا جدا میکنه) : تو که سَرِت مثل انسانِ نخستینه و به زور میری حموم. وقتی موهاتو کوتاه کردی دنبال شعور بگرد :|
داداشم: خفه شو!
من : زشتهـــــــ نگو
داداشم : مگه بچه پنج ساله ام که بهم میگی زشته!
مامان: ابنو به کسی میگن که به درست شدنش امیدوارند! حتما هنوز بهت امیدواره!
من : خـــانواده سالـــم !

بعدشم پامیشم میام تو اتاقم... 
با تمام بدخُلقی هاش و توی ذوق زدن هاش باز هم دوستش دارم...

+ هوای مامان ها رو داشته باشیم ... گاهی خیلی اذیت میشند :(

+ علاقه ای به ثبت لحظات ناراحت کننده ندارم اما تصمیم گرفتم بنویسم...
اصولا ما از اولاد آدم نیستیم و این افتخار را درست به شما واگذار می کنیم :)

لینک کانال تلگرام مربوط به کتابها :
https://t.me/Mybooksland1

لینک کانال تلگرام با موضوعات مختلف:
https://t.me/xCrimes

لینک بلاگم برای کسایی که ممنوع البیان هستند.
http://likk.ir/icpFLc
Designed By Erfan Powered by Bayan