یادداشت ها

مجال من همین باشد

این پست و کامنتهاش...


تا خاطر تو ذهن مرا ناز کند...


+ وضعیت احساسی الانِ منو حافظ بهتر توصیف میکنه :


مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم

کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد

غزل شماره 165


در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

غزل شماره 207

+ تلاش در این زمینه ، به جایی نمیرسه انگار ، تا امید هست تلاش میکنی اما یک روز میرسه که امیدت ناامیدی میشه ، اونوقته که دست میکشی ، سعی میکنی دیگر به عاشق شدن بها ندهی.


+ خیلی تکراری شده ... خیلی ، اما هر باز انگار تازه است

جهنم سرگردان

شب را نوشیده ام

و بر این شاخه های شکسته می گریم.

مرا تنها گذار

ای چشم تبدار سرگردان !

مرا با رنج بودن تنها گذار.

مگذار خواب وجودم را پر پر کنم.

مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم

و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم.

سپیدی های فریب

روی ستون های بی سایه رجز می خوانند.

طلسم شکسته خوابم را بنگر

بیهوده به زنجیر مروارید چشم آویخته.

او را بگو

تپش جهنمی مست !

او را بگو: نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام.

نوشیده ام که پیوسته بی آرامم.

جهنم سرگردان!

مرا تنها گذار.



سهراب سپهری / کتابِ دوم : زندگی خواب ها

لب او بر لب من این چه خیالست و تمنا؟


+ عاشقانه ترین ترکیبی که تا الان پیاده کردم...میتونید مثل من ببینیدش؟


+ کاش کان دلبر عیار که من کشته اویم

بار دیگر بگذشتی که کند زنده به بویم

ترک من گفت و به ترکش نتوانم که بگویم

چه کنم نیست دلی چون دل او ز آهن و رویم

تا قدم باشدم اندر قدمش افتم و خیزم

تا نفس ماندم اندر عقبش پرسم و پویم

دشمن خویشتنم هر نفس از دوستی او

تا چه دید از من مسکین که ملولست ز خویم

لب او بر لب من این چه خیالست و تمنا

مگر آن گه که کند کوزه گر از خاک سبویم


- سعدی

نامه ای از زیر آب

اگر دوست منی کمکم کن تا از پیشت بروم

اگر یار منی کمکم کن تا از تو شفا یابم

اگر میدانستم که عشق خطر دارد دل نمیدادم

اگر میدانستم که دریا عمیق است دل نمیزدم

و اگر پایان را می دانستم آغاز نمیکردم


دلتنگ شده ام ، دلتنگ شده ام

به من بیاموز که ریشه عشقت را از ته بزنم

به من بیاموز که اشک چطور جان می دهد در خانه چشم

به من بیاموز که قلب چگونه میمیرد 

و دلتنگی خود را میکشد

اگر پیامبری ، از این جادو و از این کفر نجاتم بده

عشق تو کفر است ، رستگارم کن


اگر توان داری از این دریا بیرونم بکش

که من شنا نمیدانم

و موج آبی چشمانت به ژرفایم می‌کشاند

من در عشق ناآزموده ام و بی قایق

اگر پیش تو بها دارم دستم را بگیر

که من سراپا عاشقم

که من در زیر آب نفس می‌کشم

من غرق

غرق

غرق 

می‌شوم...


- نزار قبانی


+ نامه ای از زیر آب با صدای امیرمصطفی ذوالفقار


برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست


نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست


سر فرا گوش من آورد به آواز حزین

گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست


عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست


برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست


آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم

اگر از خمر بهشت است وگر باده مست


خنده جام می و زلف گره گیر نگار

ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست


حافظ / غزل شماره ۲۶

حدیث از مطرب و می گو

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را


حافظ / غزل شماره ۳

از درس علوم جمله بگریزی به

همونطور که الن تورینگ داشت روی این کار میکرد که چه مسئله هایی جواب دارند توی ریاضیات و چه مسئله هایی نه؟
همینطور که ماشین تورینگ میتونه تا ابد به محاسبه ادامه بده و هیچوقت به جواب نرسه...

فکر میکنم زندگی ما همون مسئله ی غیرقابل حل در ریاضیاته و تا وقتی زنده ایم ، این ماشین که خودمون باشیم مدام داریم دنبال معنای زندگی میگردیم ، سوال های مختلف مطرح میکنیم ، فیلسوف میشیم برای خودمون ، سخت میگیریم این زندگی رو و هی میخوایم بفهمیم راه درست زندگی چیه؟
و بعد از چند سال ، این ماشین که خودِ ما و ذهن ما باشه بالاخره باتریش تموم میشه و مسئله حل نشده رها میشه.

بعضی ها با یک سری جواب ها خودشون رو قانع میکنن که من فکر میکنم بیشتر جنبه ی احساسی داشته باشه تا منطقی ، یعنی تنها راه اینکه چیزی جواب قطعی داشته باشه ایمان به اون جوابه.
اگر بخوایم منطقی همه چیز رو بررسی کنیم هیچوقت به جواب نمی رسیم ، زندگی همون مسئله ی ریاضیه که حل کردنش ناممکنه.

دیگه باید فکر کردن منطقی رو تموم کنم ، سردرد های متمادی ،  اغتشاش روحی و حساسیت به روابط از عوارض منطقی فکر کردنه و این که هی بخوای برای هر چیزی دلیل بیاری و استدلال داشته باشی غیر ممکنه.


و فکر میکنم دلیل سردرد ها و بیماری و سرطان نیچه همچین چیزی بوده...

میتونیم توی علم ، از منطق استفاده کنیم اما توی زندگی ، ما کوچک تر و پیچیده تر از اونیم که بخوایم منطقی زندگی کنیم و اگر هم بخوایم ، توی این دنیای غیر منطقی محکوم به شکستیم.


به هر حال ، تصمیم گرفته بودم که ، بین ذهنِ منطق جویِ خودم و زندگیِ منطق ناپذیرم ، یک مرز قائل بشم ، و افکار منطقی با دریافت مجوز ورود وارد زندگیم بشند و این دوتا رو کامل با هم قاطی نکنم تا بتونم راحت تر و خوش تر زندگی کنم.
تصمیم سختیه ، اجرا کردنش واقعا مشکله اما احساس میکنم این بهترین راهه و در غیر این صورت زندگی ام همینجور سخت ادامه پیدا میکنه.

زندگی اونقدر کوتاهه و لحظه ها اونقدر سریع میگذرند و به گذشته برمیگردی و میبینی هیچ لذتی نبردی ، همه اش منتظر دلیل بوده ای ، همه اش داشتی فلسفه می بافتی ، سختش گرفته بودی و بعد حسرت عمیقی در ته دلت احساس میکنی که خلاصی از آن بعید است.


+ استاد بزرگ ، خیام میگوید که:

    از درسِ علوم جمله بگریزی بِهْ،

    و اندر سرِ زلفِ دلبر آویزی به،
    ز آن پیش که روزگار خونت ریزد،
    تو خونِ قِنینه در قدح ریزی به.


مگر احساس گنجد در کلامی؟

دیشب من و داداشم تصمیم گرفتیم  یه اینترنت سه ساعته نامحدود بگیریم و توی یوتیوب کنسرت ببینیم با کیفیت اچ دی...
موسیقی های معرکه ای شنیدم...وای که هنوز هم دارن توی سرم میچرخن
اولیش یکی از سوناتا های فرانتس لیست بود. اما دومین کنسرتی که دیدیم ، پیانو کنسرتوی باخ BWV 1052 بود ، معرکه بود ، مخصوصا موومان دومش ، آخ هنوز تِمِش داره قدم هامو کنترل میکنه. دیوانه کنندست...
این لینک یوتیوبش : 


پیانیست رو تاالان ندیده بودم و نمیشناختمش اما عالی نواخت ، به نظر بی نقص میرسید و حس رو خیلی خوب منتقل کرد بهمون.
توی آرشیوم گشتم نتونستم پیانو کنسرتو رو به صورت ام پی تری پیدا کنم ولی ویولون کنسرتوش رو یافتم... اون هم معرکه اس...
انگار نه انگار باخ برای 200  و اندی سال پیشه ، موسیقی اش زنده است ؛ موسیقی اش زنده است و داره منو به آسمون میبره ، تنم رو میلرزونه


+ داشتم پیانو تایلز بازی میکردم که به این سوناتای بتهوون برخوردم و آی با قلبم داری چکار میکنی؟
محوش شدم ، مثل دیدن عزیزترین دوستی که سالها از دیدنش محروم باشی و پر از حرف ها و احساس های نگفته باشی 
انگار که سرتو میذاری روی شانه هاش و برایش میگویی از همه رنج هایی که در نبودنش کشیدی 
مثل مست شدن از بوی اوست در یک روز مه آلود و سرد...
چی دارم میگم؟


+ دو آهنگ توی یک روز؟ نکنید این کارو با من...

* عنوان پست از شعرِ فریدون مشیری :
مگر احساس گنجد در کلامی؟
مگر الهام جوشد با سرودی؟ 
مگر دریا نشیند در سبویی؟
مگر پندار گیرد تار و پودی؟ 
چه شوق است این، چه عشق است این، چه شعر است؟
که جان احساس کرد، اما زبان گفت! 
چه حال است این، که در شعری توان خواند؟
چه درد است این، که در بیتی توان گفت؟


ستاره سوزان

به مانند ستاره ای ام
که مرا میبینند
در روز و شب
زبان میگشایند که آسمان با تو چه زیباست
چه درخشان و چه نور افکن است
چه زندگی بخش و پر امید می‌نماید


اما نمیدانند
این مردم نادان
نمیدانند
که ستاره ، دارد از درون میسوزد
و
میسوزد
و درخود حل می‌شود
در شعاع تنهایی خود میسوزد و میمیرد
گاه خروشان و گاه خموش میمیرد
و مردم میگویند
چه مرگ زیباییست....
و هیچ کس
نفهمید

۹/۳/۹۶


+ داشتم کلیپی از بزرگی کیهان میدیدم ،

ستاره ها و کهکشان ها و شبکه ها رو نشون می‌داد ،

ستاره های سوزان و گداخته رو که دیدم ، این متن اومد به ذهنم و

عجیب باهاش احساس نزدیکی کردم پس

نوشتمش با وجود اینکه در نوشتن استعدادی درخودم نمی دیدم

+ کیهان رو شاعرانه می‌بینم...

با کدام دست؟

با کدام بال می توان

از زوال روزها و سوزها گریخت!

با کدام اشک می توان

پرده بر نگاه خیره زمان کشید؟

با کدام دست میتوان

عشق را به بند جاودان کشید؟

با کدام دست؟...

- فروغ فرخزاد

۱ ۲
اصولا ما از اولاد آدم نیستیم و این افتخار را درست به شما واگذار می کنیم :)

لینک کانال تلگرام مربوط به کتابها :
https://t.me/Mybooksland1

لینک کانال تلگرام با موضوعات مختلف:
https://t.me/xCrimes

لینک بلاگم برای کسایی که ممنوع البیان هستند.
http://likk.ir/icpFLc
Designed By Erfan Powered by Bayan