یادداشت ها

آستانه فراموشی

گاهی حس میکنم حیرت انگیز ترین مفهوم ، گذر زمانه

اینکه چطور در زمان ، یه چیزایی که بی نهایت مهم بودن اهمیتشونو از دست میدن. خاطراتی که دلت میخواست تا ابد نگه داری از بین میره، احساسی که فکر میکردی همیشه داری کم کم محو میشه. خاطرات جدید و اتفاقات جدیدی میاد و چیزای دیگه ای اهمیت پیدا میکنن و بر سر همین ها هم همین بلایا میاد و هیچوقت هیچ اتفاقی دو بار نمی افتد...

و به گذشته که نگاه میکنی انگار همه اش یک خواب بوده، آنچه را که دوست میداشتی غریبه پیدا میکنی و آنچه را که برایش رنج کشیده ای بی اهمیت میبینی، جزئیات اتفاقات محو میشوند و کم کم خودشان...


پس، چطور میتوان هیچ قولی داد؟ چطور میتوان با کسی صحبت کرد؟ یا احساس خود را ابراز کرد؟ همه اینها چه ریسک بزرگی است. ناخودآگاه با فهمیدن همه اینها در تنهایی ات غرق میشوی و ترجیح میدهی که کس دیگری را وارد گذشته نکنی.


نمیدانم شاید لحظه ای از زندگی بیاید که زمان آهسته تر حرکت کند، شاید از آن زمان به بعد کمی احساسات پایدار تر شوند، شاید چیزهای واقعا مهم زندگی پیدا شوند، شاید... فکر میکنی پیدا میشه؟


+ چرا همیشه جوری مینویسم که انگار خودم رو به روی خودمم و دارم باهاش حرف میزنم؟ 

+ احمقانه نیست که دلت برای چیزی تنگ بشه که داری به سختی به یادش میاری؟ فکر کنم معنی دلتنگی همین باشد، آستانه فراموشی.

+ راه حل ؟ اول از همه از رنج و ملال دوری کن، دوم  : از چیزهای کوچک لذت ببر...

بچرخ ، بخوان ، فکر کن*

یک ساعت و نیم مستندی از ضیط پیانو کنسرتوهای باخ توسط دیوید فِرِی رو دیدم
این لینک یوتیوبش کلیک

بگذریم از بقیه چیزاش..
دارم باور پیدا میکنم که بهشت برای من ، همان موسیقی باخه...

+ دو روزه سرماخوردم الکی...کتاب میخونم و فیلم میبینم و موسیقی گوش میکنم و همین!

+ داشتم فکر میکردم که بهترین سن آدما جوونیشون نیست ... میانسالیه، حدودا بین 30 و 40
زمانی که پخته شدی ، باتجربه تری ، آزادتری و مستقل تر
نمیدانم اما از تصورکردن 30 سالگی ام ذوق میکنم!!

+ تا حالا به کشتن همه آرزوهاتون فکر کردید؟ این که فقط در لحظه زندگی کنید و هیچ آرزویی نداشته باشید؟

+ از نوشتن افکارم میترسم، مینویسم و پاک میکنم ، مینویسم و پاک میکنم...
از خودم خجالت میکشم ، از افکارم ، از دغدغه هام
حتی خودمم برای خودم خسته کننده شدم..
مثل یه زندانی تشنه که مدام داره داد میزنه یا ناله میکنه که آب ، آب...
انگار هیچوقت آب بهش نمیرسه
صداش خسته کننده شده ...

* swing , sing and think


زندگی یک روزه

یکی از مهمترین چیزهایی که برای ادامه زندگیمون باید بدونیم اینه که هیچ کس قرار نیست یقه مونو بگیره برای هرکاری که توی زندگیمون انجام میدیم. از اشتباه کردن نباید ترسید، از اینکه نتیجه ی کار مطابق میلمون نباشه، از اینکه ممکنه یک نفر سنگ جلوی پامون بندازه، از این که کسی توبیخمون کنه. گاهی هم خودمون یقه خودمونو میگیریم، گاهی خودمون خودمون رو سرزنش می‌کنیم و دچار یه کمال گرایی میشیم، عقایدی که بهمون تحمیل شده رو پایه ی زندگیمون قرار میدیم و اعمالمون رو با اونها میسنجیم و دچار وحشت میشیم که مبادا از نقشه ای که بهمون داده شده پیروی نکرده باشیم و یک زندانِ ذهنی برای خودمون ایجاد می‌کنیم... باید یقه ی خودمون رو ول کنیم، افکاری که بهمون تحمیل شده را دور بریزیم و بدونیم زندگی حتی دو روز نیست، یک روزه و شکست خوردن و تجربه های ناگوار و درد و رنج جزئی از زنده بودنه.


امروز تو را دسترس فردا نیست،

و اندیشهٔ فردات به جز سودا نیست،

ضایع مکن این دم اَر دلت بیدار است،

کاین باقیِ عمر را بقا پیدا نیست!

خیام


از دور ریختن عقایدی که به من تحمیل شده بود، آرامش مخصوصی را در خود احساس کردم. بوف کور / صادق هدایت

جهت گیری مرگبار

چرا آدمایی که توی زندگیم دوستشون دارم و اتفاقا خیلی تعدادشون محدوده ، همونایین که افسرده اند؟ همونایی که هیچ نیرویی برای زندگی ندارن؟ که تو رو به سمت مرگ میکشونند و از پیشرفت ناامیدند ، از زندگی ناامیدند ، از خودشان ناامیدند...که تو تمام نیرویت را صرف میکنی به زندگی برشان گردانی و هربار شکست میخوری. شاید این جهت گیری علاقه ی من دلیلی در ناخودآگاهم دارد که فعلا از آن بیخبرم. 

باید از کسایی که دوست دارم فاصله بگیرم... از یکیشون تونستم ، دیگری رو اما ۱۷ سال باهاش زندگی کردم ، روزهای سخت و آسونمون باهم بوده ، نمیتونم خودمو ازش جدا کنم...نمیتوانم به حرفهایش گوش ندهم چون تنها گوشِ شنوایی که در تمام دنیایش دارد منم...

قوریِ کلاسِ آنالیز

استاد : یک تابع مثال بزنید که فقط در یک نقطه مشتق پذیر باشد.

دانشجو : مثلا تابعی که در اعداد گویا ، برابر با ایکس است و در اعداد گنگ برابر با صفر.

استاد: این تابعی که شما گفتی در نقطه صفر پیوسته است ولی مشتق پذیر نیست.

دانشجو: چرا مشتق پذیر نیست؟

استاد: شما به چه دلیل گفتید مشتق پذیره؟


سر کلاس آنالیز ریاضی این صحبتها شد، خیلی منطقی به نظر میرسه که وقتی کسی ادعایی میکنه، مسئولیت اثبات به عهده همون فرده. البته اگر فردِ مقابل برای ردِ ادعا هم بتونه دلیلی بیاره لطف کرده بهمون ولی باید توی زندگیمون ، کارمون، حرف زدنمون و عقایدمون برای ادعاهامون دلیل محکم داشته باشیم. اگر روزی اکثر مردم این یک منطقِ ساده را بفهمند و اجرا کنند ، زندگی راحت تر و بهتر میشد ، خالی از خرافات و حرفهای نابه جا و غلط و در غیر اینصورت این حرفها آنچنان در جامعه شیوع پیدا میکنند و همه گیر میشود که اگر چند انسان عاقل هم بخواهند درستش کنند یا به سختی میشود یا اصلا نمیشود.

به قول فرانتس کافکا :

مردم خسته تر و پریشان تر از آنند که فکر کنند ، برای همین به خرافات پناه میبرند.

دوهزار سال سلاح هایمان را تیز کردیم

مدتی است که به موضوعی فکر میکنم ، اینکه پیشرفت علم و دانش خوب و مفید است اما آنچه که بهش نیاز داریم ، آگاهی و خِرَده ، تعقل و تفکر.
اگر همین الان ، پروژه های علمی تعطیل شوند، اتفاق خاصی رخ نمی دهد! باز هم وقتی از خیابان انقلاب رد میشویم ماشین ها چراغ قرمز را رد میکنند و انسانها چراغ سبز را. هنوز هم وقتی مردی دختری را تنها گوشه ای میبیند گمان میکنید حق دارید برود و سخن را شروع کند ، لحظه ای فکر نمیکند شاید به تنهایی و فکر نیاز داشته باشد که آنجا نشسته!
 هنوز هم هستند کسانی که دستانشان پر از طلاست و دندانشان خراب است ، هستند مردمی که هفت میلیارد پول میدهند تا حرمی را در قزوین بازساری کنند ولی در همان شهر کمبود 1200 تخت بیمارستانی گزارش شده. هستند مردمی که با وعده هایی پوچ ، سرشان را میدهند. هستند.
نمونه های دیگر و بهتر را میگذارم خودتان مثال بزنید...

چه فایده دارد که زمین دیگری پیدا کنیم و بخاطر افزایش جمعیت کره زمین یا نابودی تدریجی زمین به سیاره ای دیگر برویم وقتی قرار باشد آنجا را هم مثل اینجا کنیم؟

بهتان قول میدهم کشف و بررسی موضوعات علمِ فیزیک و زیست و قضیه های جدید ریاضی کمکی نمیکند ، آنچه که نیاز داریم ، افزایش خردگراییه ، عمومی کردن علم و دانشه. 

دوهزار سال سلاح هایمان را در خفا تیز کردیم ، ولی دیگر وقتِ جنگیدن است... وقت آن است که شجاع باشیم.
برتراند راسل راست میگفت ، مشکل اینجاست که افراد نادان سرشار از اعتماد به نفس اند و افراد باهوش و دانا ، به خودشان اعتماد ندارند.

وقتِ آن است که از علم برای مواجهه با خرافات و افزایش خرد استفاده کنیم ، چطور میتونیم اینهمه بی منطقی را ببینیم و چشممان را ببندیم؟ چطورمیتوانیم در سکوت و خلوت خودمان باشیم و تنهایی اجتماعی را ترجیح بدهیم؟ 
نه اسمش تنهایی نیست ، ترسو بودن است... شاید بی وجدانی

ناامیدی ، اشتباه بزرگیست ، ما مثل آتش زیرخاکستریم ، باید صبر کنیم ، خاکستر های کنارمان را هم گرم کنیم ، باید دست به دست هم بدیم تا روزی که شعله ور بشیم و این جنگلِ انبوهِ جهل رو بسوزونیم.

وقتی در مسیرِ مبارزه قرار میگیرم ، متوجه میشم چه انرژی زیادی در وجودم جمع میشه ، برعکس هر وقت خودمو کنار میکشم ، روز به روز بیشتر تحلیل میرم... 
با برادرم این صحبت ها رو داشتم ، وقتی حرف میزد ، توی چشمام اشک شوق جمع شده بود ، همینکه متوجه ام کرد که توی این مسیر کنار هم دیگه ایم ، بیشتر از هرچیزی ارزش داشت برام...

+ به قول بزرگی:
روزی خواهد رسید که وقتی به گذشته می نگری، سالهای ستیز و مباره ات، زیباترین خاطره ات خواهد بود.

+ بعد از مدت ها ، محتوای ذهنمو روی کیبورد و اینجا خالی کردم...

+ رسالت من به عنوانِ یک معلم...

بازگشت یا عقب نشینی کردن

بازگشت ، یکی دیگر از مکانیزم هایی است که روان برای دفاع آن را بکار می بندد و با نام های دیگری از قبیل «برگشت» ، «پس زدن به عقب»، «عقب نشینی کردن» و... نیز شناخته می شود. برای توضیح این مکانیزم باید گفت که ممکن است بخشی از شخصیت فرد در مسیر کمالات خود توقف کند و ناهماهنگی هایی را در وی ایجاد سازدو علت این وقفه در این است که فرد قادر است با واقع بینی و قدرت مبتکرانه خود ، با مشکلات محیط اطراف خود به خصوص با درگیری های درونی تمایلات عاطفی و هیجانی اش مقابله کند. در این حالت فرد با بکارگیری مکانیزم بازگشت ، از تلفیقی که شامل طرز تفکر و عواطف و رفتارها و هیجانات ناقص است ، به سطح پایین تری نزون می کن. سطح پایین تر همان دوران خردسالی است.

شخص به هنگام رویارویی با ناهمواری های زندگی و احساس حقارت ، به خاطرات دوران کودکی پناه میبرد ، بنابراین زمانی که مکانیزم بازگشت انجام میگیرد، رفتار و منش فرد به حالتی بچگانه تبدیل شده و تحریک می شود.


آمال و آرزوها در دوران کودکی غالبا راحت تر برآورده می شوند ، بنابراین شخص ، از حقایق آزاردهنده کنونی عقب نشینی کرده، به موقعیت کودکی خود بازمیگردد. فردی که این مکانیزم را به کار میبرد، بر این عقیده است که توانایی حل مشکلات و ناملایمات زندگی خود را ندارد و به یاد می آورد زمانی که کودکی بیش نبود، بسیار شاداب تر و موفق تر بود و به خود می گوید چه خوب است دوباره به آن دوران شاد و موفق بازگردد. همچنین افراد کهن سال نیز به دوران جوانی و کودکی خود پناه میبرند و میکوشند هر چه بیشتر خود را در آن موقعیت حفظ کنند تا از حقیقت موجود مصون بمانند. با این حال ، این پناه بردن همچون داروی مخدری است که گرچه موقتا ذهن دردمند را تسکین می بخشد، ولی آن را علاج نمی کند.


زیگموند فروید / مکانیزم های دفاع روانی / صفحه 59-60


+حس میکنم دچار این مکانیزم شدم! البته نه به شدت خیلی زیاد ولی ، به یک سال یا دوسال پیش برگشتم انگار ، 

دارم ناخودآگاه سعی میکنم که چیزهایی که توی این یک سال اتفاق افتاده نادیده بگیرم ، نمیخوام جلوش رو بگیرم ، حس میکنم به این دفاع نیاز دارم الان.

  شاید اونچه که به اسم نوستالژی میشناسیم و ازش لذت میبریم ، یکی از نمونه های این مکانیزم باشه.

نگاه کن که من کجا رسیده ام

اول پاییز است ، حس غریبی دارم ،

به این یکسالی که گذشت فکر میکنم و تمام اتفاقاتی که افتاد ، اتفاقاتی که در من افتاد

شب هایی که از شور و شوق نمیخوابیدم

شبهایی که از دلتنگی خوابم نمیبرد

کم کردن وزن  ،

خالی کردنِ پی در پی فنجان های قهوه

افسردگی هایی که باعث میشد یک روز کامل را بخوابم و زیر پتو باشم

سنگین شدن قلبم و دردی که انگار قرار نیست تمام شود

کلافگی ها و تصمیماتِ ناپایدار ،

دلخوشی های کوچک ، امید های واهی ، تلاش های بیهوده ،

تلاش های بیهوده...


البته نمیتوانم بگم اتفاقات بدی بودند یا اشتباه بودند.

شاید لازم بودند ، برای بزرگ تر شدنم ، برای قوی تر شدنم 

هیچوقت پشیمان نشدم از هیچکدامشان ، تک تکشان را دوست دارم ، 

درد هایی که کشیدم را دوست دارم ، خاطرات خوب و شیرین را هم.


و حالا دوباره اول پاییز است ، چیزهایی را میدانم که اگر در صد ها کتاب میخواندمشان نمیفهمیدم

خوب شد که اتفاق افتادند

حالا می توانم دوباره شروع کنم ، گذشته را پشت سرم بگذارم ، واقعیت ها را بپذیرم ، خودم را بپذیرم ،

دست و پا زدن در دریای اوهام کافیست.

سخت است اما نشدنی نیست ، کمی تلاش می خواهد

به قول دوستی : زندگی عمقش غم و غصه است. شادی ها را باید ساخت ، باید براشون زحمت کشید.


چقدر ضعیف بودم اما ، این بیماری کوتاه مدت ، به گمانم تا مدت ها مرا واکسینه کرده است.


همیشه سعی داشتم افکار و گفتاری منطقی داشته باشم اما اینبار وقتِ عملگرا بودن است

وقتش است بیشتر مراقب خودم باشم :)


+ از چهار فصلِ ویوالدی ، Autumn را گوش دهید و به استقبال پاییز بروید.


+ پست قبل

بعدنوشت:  خیلی پستِ امیدوارانه ای بود! هر چند الان ذهنم پر از تردید شده باز ...

یک جنگِ دائمی در ذهنم دارم همیشه انگار ، بالاخره تموم میشه باید تموم بشه

کسانی که نیستند اما هستند

در این شکی نیست که مردم ما ، مرده پرستند...

تا وقتی کسی زنده است ، نمیشناسنش یا قدرش رو نمیدونند ، بعد از مرگش ، یکهو معروف میشه

امروز که داشتم میرفتم خوابگاه توی مسیر یه بنر دیدم با عکس مریم میرزاخانی ...

جامعه ما قدرش رو نمیدونست.. بهرحال...


وقتی دانشگاه قبول شدم ، معلم زبان دبیرستانم که با هم دوستیم ، بهم گفت که : میخوام مثل مریم میرزاخانی بشی ،میخوام پیشرفتت رو توی رشته ات ببینم

و هر بار که منو میدید و از درس و دانشگاهم میپرسید حرف از مریم میشد...

الان مریم میرزاخانی از نظر فیزیکی دیگه نیست اما ، برای من هنوز زنده است 

هنوز یه چیزی هست که از ته قلبم میگه که ، باید امثال اونو الگوی خودت قرار بدی ، هر چه وارد ریاضی بشی ، بیشتر ازش لذت میبری.

هنوز خیلی کوچکم اما ، شناختن افرادی مثل مریم میرزاخانی و پرویز شهریاری ، باعث شده که از اینکه در این مسیرم لذت ببرم ، باعث شدند قدم هام محکم تر باشند ، هر چند حتی ممکنه ذره ای به اونها نزدیک نشم...

خودم داوطلبانه در پی اش بودم و حالا او مرا تعقیب می کند

دیروز بعد از ظهر بود ، یک جور عجیبی دلم گرفت ، دلم میخواست با یک نفر حرف بزنم ، حتی موضوعش رو هم نمیدونستم ، حتی نمیدونستم به کی باید تلفن کنم یا با چه کسی حرف بزنم؟ 
فقط میدونستم باید حرف بزنم ، نه هر حرفی و نه با هر کسی ، هیچ کس را پیدا نکردم...

عادت بدی است ، تنهایی را دوست دارم ، اینکه خودم باشم و خودم و کارهایم و افکارم ،بنابراین فاصله ای با دیگران میگیرم ولی حواسم نیست و این فاصله ناگهان خیلی زیاد میشه، سرعتم بیشتر میشه توی فاصله گرفتن ، اونقدر که دیگه بهش نیازی ندارم، بعد یه حسی پیدا میکنم که میگه : باید صحبت کنی با کسی ، باید دوستی کنارت باشد برای مدت کوتاهی.
ولی نگاه میکنم و میبینم خیلی فاصله گرفتم و اونقدر خسته ام که راه برگشت رو پیدا نمیکنم...غرق شده در تنهایی ام روزها را سپری میکنم.
خودم خواستمش تنهایی را ، حالا آنقدر گرفتارش شدم که او مرا رها نمیکند.

+ مدتی است مکالمه ای بیشتر از 5 دقیقه با کسی نداشته ام...
یک چیزی نهیبم میزند که خستگی را کنار بگذار ، برو جلو ، پیش قدم بشو ، فاصله هایی که خودت انداخته ای بیا و بردار.*

+
این تنهایی که در بیشترِ اوقات به من تحمیل شده،و تا حدی خودم داوطلبانه در پی‌اش بوده‌ام – اما این هم اگر اجبار نبود چه می‌توانست باشد؟ – اکنون همهٔ ابهامش را دارد از دست می‌دهد و به مرحلهٔ گره‌گشایی می‌رسد. به کجا دارد می‌رود؟ بیشترین احتمال این است که به جنون برسد؛ بیش از این چیزی نمی‌توان گفت، این تعقیب درست در من جریان دارد و مرا تکه‌پاره می‌کند.

فرانتس کافکا / یادداشت‌ها

+ مطمئنم اگه درباب حکمت زندگی الان پیشم بود راضی ام میکرد که بیشتر این تنهایی ام رو دوست داشته باشم
   بهم ارزشش رو باز یادآوری میکرد باید قدرش رو بدونم و ازش استفاده کنم و لذت ببرم **

+ شده ام یک تناقض ، حتی خودم هم نمیدانم دقیقا چه میخواهم! از * و ** به تناقضی در من میرسیم که باید حل بشه.

اصولا ما از اولاد آدم نیستیم و این افتخار را درست به شما واگذار می کنیم :)

لینک کانال تلگرام مربوط به کتابها :
https://t.me/Mybooksland1

لینک کانال تلگرام با موضوعات مختلف:
https://t.me/xCrimes

لینک بلاگم برای کسایی که ممنوع البیان هستند.
http://likk.ir/icpFLc
Designed By Erfan Powered by Bayan