یادداشت ها

یادداشت های کافکا (1913-1914)

1913

3 مه. تزلزل وحشتناک هستی درونی ام.


دنیای عظیمی در سر دارم. اما چگونه می‌توانم خود را آزاد کنم و آن را بی آنکه از هم بدرم آزاد کنم. و هزار بار از هم دریده شود بهتر است تا آن را در خودم نگه دارم و مدفون کنم.


۲۱ ژوئیه. مآیوس نشو ، حتی از این واقعیت که مآیوس نمی‌شوی. درست وقتی همه چیز تمام شده می‌نماید، نیروهای تازه ای سرمی‌رسند، و این دقیقا به آن معناست که تو زنده ای. و اگر آن ها فرا نرسند، همه چیز، یک بار برای همیشه ، تمام شده است.


خودم را تا حد بی عاطفگی محض از همه کنار کشیده ام. همه را با خود دشمن کرده ام، با هیچ کس حرف نمی‌زنم.


در این سالهای گذشته، به طور متوسط روزی بیش از بیست کلمه با مادرم حرف نزده ام ، به پدرم هم جز سلام چیزی نگفته ام. با خواهر های ازدواج کرده و شوهر خواهرهایم که ابدا صحبت نمی‌کنم،و این نه به خاطر آن است که با آن ها خصومتی داشته باشم. دلیلش صرفا این است که چیزی ندارم که با آن ها درباره اش صحبت کنم. هر چه ادبیات نباشد حوصله ام را سر می‌برد و از آن متنفرم، چون مرا ناراحت می‌کند یا بازم می‌دارد، حتی اگر فقط فکرش را بکنم که چنین می‌کند. برای زندگی خانوادگی هیچ استعدادی ندارم، جز آنکه می‌توانم ناظر باشم. هیچ‌گونه احساس خانوادگی ندارم و آمدن مهمان ها تقریبا این احساس را به من می‌دهند که موذیانه مورد حمله قرار گرفته ام.


در ته وجودم آدم ناتوانی هستم، آدم نادانی که، اگر مجبورش نکرده بودند_بدون هرگونه کوششی از ناحیه خودش و حتی بی خبر از آن اجبار_ کخ به مدرسه برود، فقط به درد این می‌خورد که در لانه ای بلمد ، موقعی که غذایی به او می‌دهند، سرکی بیرون بکشد، و بعد از بلعیدن آن، سر به تو ببرد.


1914


خیلی خسته ام  ، باید کمی استراحت کنم و بخوابم ، وگرنه به کلی داغان می‌شوم. زنده بودن‌چه مشقتی دارد! برپاکردن یک ستون یادمان قدرت کمتری می‌برد


من هرگز این طور بی‌رحمانه ساکت نبوده ام.


یک رگبار شدید. بایست و با باران رو به رو شو، بگذار پرتوهای آهنی آن در تو نفوذ کند؛ با آبی که می‌خواهد تو را ببرد همراه شو اما باز هم استوار باش، و با همین راست قامتی چشم انتظار درخشش بی‌پایان خورشید بمان.


ناتوانی در فکر کردن ، در دیدن، تشخیص حقیقت اشیاء ، به یاد آوردن ، حرف زدن، سهیم شدن در یک تجربه ؛ دارم مثل سنگ می‌شوم، این حقیقت دارد.


از آدم ها پرهیز می‌کنم اما نه به خاطر این که آرام زندگی کنم ، بلکه به آن خاطر که آرام بمیرم.


۱۵ اوت. یک بار دیگر می‌توانم با خودم گفتگویی داشته باشم ، و این طور به خلاء کامل خیره نشوم. فقط از این راه ممکن است بهبودی برای من وجود داشته باشد.


الان دو ماه است که بدون کمترین خبری از ف. (مگر از طریق مکاتبه با اِ. ) به آرامی زندگی کرده ام، دربارهٔ ف. چنان احساسی داشته ام که انگار موجودی مرده است و دیگر هرگز نمی تواند زنده شود، و حالا که فرصتی برایم پیش آمده که به او نزدیک شوم، دوباره او محور اصلی همه چیز شده است. او احتمالا در کار من هم دخالت داشته است. وقتی در این روزهای آخر به او فکر می کردم، گاهی به نظرم چه قدر بیگانه می آمد، از همهٔ آدم هایی که شناخته بودم دورتر می نمود؛ هر چند در عین حال به خودم می گفتم که این صرفاً به این خاطر است که ف. از هر کس دیگر به من نزدیک تر بوده یا دست کم توسط آدم های دیگر به طرف من رانده شده است.


۱۲ نوامبر. پدر و مادرهایی که از فرزندانشان توقع قدردانی دارند ( حتی بعضی ها برای این کار اصرار دارند) مثل رباخوارهایی هستند که اگر فقط بهره دریافت کنند با کمال میل سریامه‌شان  راهم به خطر می‌اندازند.


۳۰ نوامبر. دیگر نمی‌توانم بنویسم. به آخر خط رسیده ام ، پیش از آنکه سالها با این احتمال بتوانم دوباره بنشینم ، و بعد احتمالا داستان دیگری را دوباره از نو شروع کنم که باز هم ناتمام بماند. این سرنوشت در انتظارم است. و دوباره سرد و کِرِخ شده ام؛ چیزی باقی نمانده است مگر عشقی فرتوت برای آرامش بی وقفه. و مثل حیوانی در قطب مخالف انسان ، دوباره سرک می کشم و فعلا دلم میخواهد دوباره تلاش کنم تا باز هم ف. را داشته باشم. اگر انزجاری که از خودم دارم مانعم نشود، باز هم واقعا کوشش خواهم کرد.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
اصولا ما از اولاد آدم نیستیم و این افتخار را درست به شما واگذار می کنیم :)

لینک بلاگم برای کسایی که ممنوع البیان هستند.
http://likk.ir/icpFLc
Designed By Erfan Powered by Bayan