یادداشت ها

از درس علوم جمله بگریزی به

همونطور که الن تورینگ داشت روی این کار میکرد که چه مسئله هایی جواب دارند توی ریاضیات و چه مسئله هایی نه؟
همینطور که ماشین تورینگ میتونه تا ابد به محاسبه ادامه بده و هیچوقت به جواب نرسه...

فکر میکنم زندگی ما همون مسئله ی غیرقابل حل در ریاضیاته و تا وقتی زنده ایم ، این ماشین که خودمون باشیم مدام داریم دنبال معنای زندگی میگردیم ، سوال های مختلف مطرح میکنیم ، فیلسوف میشیم برای خودمون ، سخت میگیریم این زندگی رو و هی میخوایم بفهمیم راه درست زندگی چیه؟
و بعد از چند سال ، این ماشین که خودِ ما و ذهن ما باشه بالاخره باتریش تموم میشه و مسئله حل نشده رها میشه.

بعضی ها با یک سری جواب ها خودشون رو قانع میکنن که من فکر میکنم بیشتر جنبه ی احساسی داشته باشه تا منطقی ، یعنی تنها راه اینکه چیزی جواب قطعی داشته باشه ایمان به اون جوابه.
اگر بخوایم منطقی همه چیز رو بررسی کنیم هیچوقت به جواب نمی رسیم ، زندگی همون مسئله ی ریاضیه که حل کردنش ناممکنه.

دیگه باید فکر کردن منطقی رو تموم کنم ، سردرد های متمادی ،  اغتشاش روحی و حساسیت به روابط از عوارض منطقی فکر کردنه و این که هی بخوای برای هر چیزی دلیل بیاری و استدلال داشته باشی غیر ممکنه.


و فکر میکنم دلیل سردرد ها و بیماری و سرطان نیچه همچین چیزی بوده...

میتونیم توی علم ، از منطق استفاده کنیم اما توی زندگی ، ما کوچک تر و پیچیده تر از اونیم که بخوایم منطقی زندگی کنیم و اگر هم بخوایم ، توی این دنیای غیر منطقی محکوم به شکستیم.


به هر حال ، تصمیم گرفته بودم که ، بین ذهنِ منطق جویِ خودم و زندگیِ منطق ناپذیرم ، یک مرز قائل بشم ، و افکار منطقی با دریافت مجوز ورود وارد زندگیم بشند و این دوتا رو کامل با هم قاطی نکنم تا بتونم راحت تر و خوش تر زندگی کنم.
تصمیم سختیه ، اجرا کردنش واقعا مشکله اما احساس میکنم این بهترین راهه و در غیر این صورت زندگی ام همینجور سخت ادامه پیدا میکنه.

زندگی اونقدر کوتاهه و لحظه ها اونقدر سریع میگذرند و به گذشته برمیگردی و میبینی هیچ لذتی نبردی ، همه اش منتظر دلیل بوده ای ، همه اش داشتی فلسفه می بافتی ، سختش گرفته بودی و بعد حسرت عمیقی در ته دلت احساس میکنی که خلاصی از آن بعید است.


+ استاد بزرگ ، خیام میگوید که:

    از درسِ علوم جمله بگریزی بِهْ،

    و اندر سرِ زلفِ دلبر آویزی به،
    ز آن پیش که روزگار خونت ریزد،
    تو خونِ قِنینه در قدح ریزی به.


آسون نیست ولی به نظر من میشه با حال خوب همچنان با افکار منطقی زندگی کرد..
اینکه خیلی از مسائل زندگی جوابی ندارن یه بحث دیگه ست..من یه مدته این " بی جوابی " رو پذیرفتم و همین خیلی مایه آرامشه..البته این باعث نشده که از فکر کردن به گزینه های احتمالی دست بکشم..
دقیقا همون چیزیه که من دنبالشم ، منطقی فکرکردن با حال خوب...
امیدوارم که بتونم این کار رو انجام بدم ;)
ممنونم

 حافظ هم چنین نظری داره به نظرم وقتی میگه:

از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت

یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم

 

شاید در این باره نوشتم، دغدغه ی من هم هست این روزها

به به حافظ ^_^ عالیه.

حتما بنویسید. خیلی وقته که منتظر نوشته هاتونم :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
اصولا ما از اولاد آدم نیستیم و این افتخار را درست به شما واگذار می کنیم :)

لینک بلاگم برای کسایی که ممنوع البیان هستند.
http://likk.ir/icpFLc
Designed By Erfan Powered by Bayan