یادداشت ها

اصولا ما از اولاد آدم نیستیم و این افتخار را درست به شما واگذار می کنیم :)

لینک کانال تلگرام مربوط به کتابها :
https://t.me/Mybooksland1

لینک کانال تلگرام با موضوعات مختلف:
https://t.me/xCrimes

لینک بلاگم برای کسایی که ممنوع البیان هستند.
http://likk.ir/icpFLc

چند ساعت پیش می خواستم

سه شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۶، ۰۵:۵۵ ب.ظ

روزی، البته خیلی از آن روز گذشته ، روزی با دختر کوچکم به شیرینی فروشی رفتیم. خیلی به ندرت پیش می‌آمد که با دخترکم به شیرینی فروشی بروم. کم پیش می آمد که دستش را بگیرم و از آن کم‌تر این‌که با او تنها باشم. فکر کنم یک روز صبح یکشنبه بود. آدم های زیادی برای خرید شیرینی آمده بودند، کیک توت‌فرنگی یا نان‌خامه ای می‌خریدند. وقتی از آن‌جا بیرون رفتیم ، دختر کوچولویم از من خواست یک تکه از نان باگت به او بدهم، ندادم. نه. به او گفتم، نه بگذار برسیم خانه. به خانه برگشتیم همگی پشت میز نشستیم تا ناهار بخوریم. یک خانواده کوچک خوشبخت. من نان را بریدم. این کار را دوست داشتم. می‌خواستم به وعده ام وفا کنم. اماوقتی تکه نان را به دخترکم دادم ،او نان را به برادرش داد‌.

- اما گفتی نان می‌خواهی...

دستمالش را باز کرد و جواب داد:

- چند ساعت پیش می‌خواستم

- اما این همان نان است و همان طعم را دارد ، چرا نمی‌خواهی؟

اصرار کردم:

- همان است...

سرش را برگرداند.

- نه، ممنون.


آنا گاوالدا / من او را دوست داشتم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">