یادداشت ها

جان شیفته (2)

1.هر چه گوسفندان به شماره بیشتر باشند، فرمانبردار ترند و راه بردنشان آسان تر است.


2. زیستن مردن است، هر روز ، و هر روز پیکار کردن.


3. این رهبرها، اگر رهبرند، از دست شما هستند. شما آن ها را به این مقام می‌رسانید.


4. اگر در کتاب خدا آمده است که : "تو کسی را نخواهی کشت" ، در هیچ جا نوشته نیست که تو نباید شرافتمندانه افزارهایی برای کشتن بسازی ، اما شرط آن است که جنس آن خوب باشد و به قیمت خوب به فروش رسد.


5. انسان با خصم خود هنوز پیوندی دارد. اما با کسی که به وی بی اعتناست دیگر پیوند ندارد.


6. وقتی که من دوستی را دوست می دارم ، به تمامی دوستش دارم. به تمامی می خواهمش. آیا این طبیعی نیست؟ ولی مجبورم درباره اش سکوت بکنم . او ، حتی نمیخواهد این را بشنود. در این دنیا ، تنها دوست داشتن نیمه کاره مجاز است.


7. شما ، مردها  ، بهترین بخش و بزرگترین بخشتان را به غولی که در قفس دارید اختصاص می دهید ، - به مغزتان ، این دیو ؛ به اوهامتان ، به اندیشه هاتان ، هنرتان ، جاه طلبیتان ، عملتان. من شما را از این سرزنش نمی کنم. خودم اگر به جای شما بودم همین کار را می کردم... ولی آن بخشی که شما به ما هدیه می کنید ، باید پاک باشد ؛ باید مطمئن باشد ؛ در همان حال که می دهید ، آن را از ما نگیرید! دغل بازی نکنید! ما کم چیزی از شما میخواهیم. ولی این چیز کم را می خواهیم.


8. بهترین راه برای بدست آوردن آنچه در آرزوی آنیم این است که منتظر آن نباشیم.


9. برای کسانی مانند ما  ، قضاوت درونی قضاوت یک ، پلیس ساده نیست که جز کرده ها چیزی را کیفر نمی دهد. آنچه ما میخواهیم ، آنچه آرزو داریم ، آنچه با انگشتان اندیشه نوازش داده ایم ، کمتر از آنچه کرده ایم مایه سرافکندگی نیست. و وحشتناک است، همه آنچه ما اندیشیده ایم!


10.

- خواهیم دید! من هیچ قولی نمی دهم.

- تو این را برای آن میگویی که سر لجم بیاری. ولی من تو را به این کار مجبور میکنم.

- خودت میدانی که استبداد با من در نمی گیرد.

- ولی در ته دلت ، دوستش داری.

- اگر خود مستبد را دوست داشته باشم.

- دوستش خواهی داشت.


11. خدایا! کاش همینقدر می توانستیم از وجود دوزخی که در آن برای همیشه بتوان با محبوب خود سوخت مطمئن باشیم!


12.

- ولی من نیاز دارم بفهمم. نیاز دارم ببینم کجا می روم، تا بتوانم آنجا بروم که میخواهم.

- تا آنجا را بخواهی که می روی...


13. راستی آن است که انسان در هر یک از اندیشه های خود رک و راست باشد ، هیچ کس را درباره آنچه بدان ایمان دارد فریب ندهد ، خاصه خودش را. ولی راست و بی غش بودن ، غیر ممکن را از ما طلب نمی کند: نمیخواهد که ما همیشه و منحصرا بر حسب آنچه باور داشت ماست عمل کنیم . تنها اندیشه ی ماست که آزاد است. تن ما به زنجیر کشیده شده است. ما درون یک اجتماع از هر سو احاظه شده ایم. نظمی را تحمل می کنیم. بی آنکه خودمان نابود شویم ، نمی توانیم نابودش کنیم. حتی وقتی که این نظم نادرست است ، از ما جز آنکه درباره اش قضاوت کنیم کاری ساخته نیست. ولی باید فرمان ببریم.



14. - خواهش دارم! ... تو را من هیچ ریشخند نکرده ام! تو به هرچه میخواهی ایمان داشته باش. برای من تو بالاتر از آنی که به آن ایمان داری...ولی درست است. من این «بشردوستی» و این « بشریت» و همه این جفنگ های میان تهی ، این ایدئولوژی ها ، این پندارهای کلمات را هیچ دوست ندارم. من آدم ها را می بینم ، آدم ها ، این گله های بزرگ که سرگردان می روند، به من فشار می آورند ، به یکدیگر تنه می زنند ، به راست ، به چپ ، جلو و عقب می روند، وگرد و غبار مفاهیم رازیرپاهاشان بلند می کنند. من زندگی را ، زندگی آنها را ، زندگی ما و زندگی سراسر گیتی را یک نمایش خنده آور اندوهبار می بینم که پایانش نوشته نشده است : نمایشنامه به تدریج در بدیهه سرایی اراده هایی که به پیش یورش می برند تالیف می شود.



15. - این جنگ کدام است؟ در کدام اردوگاه باید به صف ایستاد؟ در اردوگاه نو؟ در اردوگاه کهن؟ کس  چه میداند؟ چگونه میتوان مطمئن بود؟  شاید این گذشته است که برآینده فرمان میراند. شاید آینده است که بر گذشته فرمان می راند.چه کسی مسئله را بر ما روشن خواهد کرد؟...بارها من ، در آن انزوای اندیشه که در آن بسر می بردم ، وقتی که حس می کردم وجودم را ناگهان یقین فرا میگیرد، به خودم میگفتم : «چگونه یقین به سراغم می آمد ، اگر نه آن بود که آن پیروزگر ( خدایی که آمدنی است) در من است!» ولی بعد ، وقتی که دیگر مردم را ، ملت ها را ، میدیدم که همه شان به یک اندازه سرشار از یقین های خود هستند، - یقین هایی که با یکدیگر فرق دارد و متضاد است ، آن قوانین دیوانه وار میهن یا دین ، هنر یا دانش ، نظم یا آزادی ، و حتی عشق که زندگی کور و بی خرد خود را در آن فرسوده میدارد ، - چه گونه میتوانستم خودپسندی آن داشته باشم که لجوجانه به خودم بگویم : « یقین من تنها یقین درست است؟»



16. تمنا میکنم ! تمنا میکنم از تو! بیهوده خودت را به خطر نینداز! چه فایده دارد؟ خودت خوب میدانی که مردم را نمی توان عوض کرد! هر کاری که برایشان بکنی ، همان که هستند می مانند : همان سوداها ، همان پیشداوری ها ، همان کوری که نام عقل یا ایمان بدان می دهند و هرگز چیزی جز یک دیوار - جز صدف حلزونیشان - نیست ؛ زیرا برای زنده بودن لازمش دارند. آنها از آن بیرون نخواهند آمد. تو نمیتوانی آن را در هم بشکنی.  تویی که خرد خواهی شد. حقیقت خودت را نگه دار ! از آن دربرابر چشمانی که تاب دیدنش را ندارند پرده برنگیر! چه فایده دارد؟ حقیقت، کسانی را که آن را در خود دارند می کشد.


جان شبفته / جلد دوم / رومن رولان / ترجمه م ا به آذین

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
اصولا ما از اولاد آدم نیستیم و این افتخار را درست به شما واگذار می کنیم :)

لینک کانال تلگرام مربوط به کتابها :
https://t.me/Mybooksland1

لینک کانال تلگرام با موضوعات مختلف:
https://t.me/xCrimes

لینک بلاگم برای کسایی که ممنوع البیان هستند.
http://likk.ir/icpFLc
Designed By Erfan Powered by Bayan