یادداشت ها

خودم داوطلبانه در پی اش بودم و حالا او مرا تعقیب می کند

دیروز بعد از ظهر بود ، یک جور عجیبی دلم گرفت ، دلم میخواست با یک نفر حرف بزنم ، حتی موضوعش رو هم نمیدونستم ، حتی نمیدونستم به کی باید تلفن کنم یا با چه کسی حرف بزنم؟ 
فقط میدونستم باید حرف بزنم ، نه هر حرفی و نه با هر کسی ، هیچ کس را پیدا نکردم...

عادت بدی است ، تنهایی را دوست دارم ، اینکه خودم باشم و خودم و کارهایم و افکارم ،بنابراین فاصله ای با دیگران میگیرم ولی حواسم نیست و این فاصله ناگهان خیلی زیاد میشه، سرعتم بیشتر میشه توی فاصله گرفتن ، اونقدر که دیگه بهش نیازی ندارم، بعد یه حسی پیدا میکنم که میگه : باید صحبت کنی با کسی ، باید دوستی کنارت باشد برای مدت کوتاهی.
ولی نگاه میکنم و میبینم خیلی فاصله گرفتم و اونقدر خسته ام که راه برگشت رو پیدا نمیکنم...غرق شده در تنهایی ام روزها را سپری میکنم.
خودم خواستمش تنهایی را ، حالا آنقدر گرفتارش شدم که او مرا رها نمیکند.

+ مدتی است مکالمه ای بیشتر از 5 دقیقه با کسی نداشته ام...
یک چیزی نهیبم میزند که خستگی را کنار بگذار ، برو جلو ، پیش قدم بشو ، فاصله هایی که خودت انداخته ای بیا و بردار.*

+
این تنهایی که در بیشترِ اوقات به من تحمیل شده،و تا حدی خودم داوطلبانه در پی‌اش بوده‌ام – اما این هم اگر اجبار نبود چه می‌توانست باشد؟ – اکنون همهٔ ابهامش را دارد از دست می‌دهد و به مرحلهٔ گره‌گشایی می‌رسد. به کجا دارد می‌رود؟ بیشترین احتمال این است که به جنون برسد؛ بیش از این چیزی نمی‌توان گفت، این تعقیب درست در من جریان دارد و مرا تکه‌پاره می‌کند.

فرانتس کافکا / یادداشت‌ها

+ مطمئنم اگه درباب حکمت زندگی الان پیشم بود راضی ام میکرد که بیشتر این تنهایی ام رو دوست داشته باشم
   بهم ارزشش رو باز یادآوری میکرد باید قدرش رو بدونم و ازش استفاده کنم و لذت ببرم **

+ شده ام یک تناقض ، حتی خودم هم نمیدانم دقیقا چه میخواهم! از * و ** به تناقضی در من میرسیم که باید حل بشه.

تنهایی فقط تا جایی خوبه که اجبار و تحمیلی توش نباشه، همین که این جنبه اش بروز کرد دیگه واویلاست 
یک جایی می رسد که نمیدانی تحمیل شده یا خودت خواستی!! گاهی اوقات ما خودمون یک چیز رو انتخاب میکنیم ولی پیامدهای انتخاب بر ما تحمیل میشه...
چقدر شبیه من...
3> 
جوابی که به کامنت پری دادی تقریبا میشه گفت از کل پست پر مفهوم تر بود . البته که خود پست هم شاهکاری بی بدیل بود ! 

نوشته کافکا را چند بار خواندم و باز هم درست نفهمیدم . ولی در همان مدتی که چند بار خواندمش فکر میکردم شما نوشته اید ! تا اینکه به اخرش رسیدم و دیدم نوشته کافکا .

زندگی هم به نظر همین است . مدتی طولانی فکر میکنیم چیزی درست است و وقتی به انتهای متن میرسیم میبینیم آن چیزی که فکر میکردیم درست نبوده ! :)) 

...

نطرم درباره پست : 

انسان موجودی اجتماعیست . این در ژن اش نهته است . اما هستند انسان های درونگرایی که با توجه به تعریف درونگرایی ، کمتر با جامعه اخت میشوند و یا اگر هم شوند ، بسیار پتانسیل اینرا دارند که به حالت درونگرایانه شان بازگردند (طبق تجربه شخصی خودم که درونگرام و بعضی لحطات میشم متلکم وحده و عاشق جمع هستم ولی در ۸۰ درصد موارد جدا از جمع هام و در درون خود بود رو ترجیح دادم ) 
راه حلی کلی به ذهنم نمیرسد که وقتی یک انسان درونگرا خوی نیاز به اجتماعش بر او مسلط میشود باید چکار کند . راه حل شخصی خودم این بود : 

همیشه چند تا دوست زاپاس برای اینجور موارد داشته باشم . 

مثلا من همیشه دوستی دارم که میتوانم هر وقت دلم خواست باهاش هماهنگ کنم برم سینمایی جایی . بدون اینکه کسی دیگه هم بیاد و شلوغ بشه و اینا . 

تا قبل از کنکور اما همین دوست های زاپاس رو هم نداشتم و اکتفا میکردم به صحبت های درون مدرسه . ولی الان انقدر با دوستای صمیمیم حال میکنم که حس میکنم دیگه نه نیازه طوری وارد اجتماع بشم که حس بیگانگی و اضطراب بهم دست بده و نه نیازه تو خونه بشینم کنج دیوار و با تنهایی خودم بسوزم و بسازم . یه چیزی اون حد وسطه . اسمشم هست دوستای صمیمی ! 

اگر کامنتم ربطی نداشت به گفته هاتون ببخشید . چون انواع و اقسام تنهایی داریم شاید من فقط یکیش رو گفتم . 
نظر لطف شماست :) من خودم نگران بودم که آیا متنی که نوشتم و پستی که گذاشتم قابل درک و فهم برای دیگران هست یا نه؟ 

گاهی حس میکنم کافکا در من است ؛ کافکای درونم بیدار میشود!  آنجاست که آن پنج شش خطی که از کافکا نوشته ام انگار حرف های خودم میشود.

با نظرتون موافقم ، من خودم شدیدا درونگرام و این چیزها رو حس کردم. خیلی خوبه که راه حلش رو پیدا کردید. راه حل خوبی هم هست. ولی این دوستهای صمیمی واقعا کمیابند ، من که فعلا پیدایشان نکردم. شما که داریدشان قدرشان را خیلی خیلی بدانید ;)

البته به نظرم آن دوستان صمیمی هم باید با درونگرایی تو آشنا باشند ، وقتی یه مدت کناره میروی دقیقا بدانند برای این نیست که تو آنها را دوست نداری ، یا نمیخواهی دوست باشی ، بفهمند و آن لحظه که برمیگردی همیشه پذیرای وجودت باشند.امیدوارم یکی دوتا از این دوستای صمیمی رو بتونم داشته باشم.

ممنونم از کامنتتون 🌹
من دارم کافکاومیخونمم:)
تازه شروعش کردم:)
شماهم که هم صحبت پیداکردید:)

عالیه.کدوم کتابش رو میخونید؟

هنوز که پیدا نکردم اون دوست صمیمی رو :)
کافکادرکرانه روکه همون که یه گربه که میخوادادموجربددکه600برگه رودارم میخونم:)
ببخشید ولی اون کتابِ کافکا نیست :)
نویسنده اش موراکامیه
فرانتس کافکا رو میشناسید اصلا؟
نه من تازه اومدم توجمع این جورکتابخون ها
شمااگرلطف کنیدوبرام ازش بگیدخیلی ازتون ممنون میشم:)
موفق باشید پس :) خوش آمدید
یه سری پست هایی که راجع به کافکا گذاشته ام رو میتونید اینجا ببینید

http://star-notes.blog.ir/tag/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B3%20%DA%A9%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7

ولی در آینده بازم درمورد کافکا و آثارش خواهم گذاشت اگر خواندم
خوب ستاره خانم من ازوب شمایادداشت های کافکارومیخونمم:))
امیدوارم بتونم خوب بخونمشون وباهاشون زندگی کنم:)
قسمت هایی که من نوشتم فقط اون قسمتهاییه که توی یک بار خوندن ازشون لذت بردم و باهاشون احساس نزدیکی کردم. 
نمیشه با خوندن اونها گفت که یادداشت های کافکا رو خوندید.
بهتره کتاب رو کامل بخونید. این مطالب همه در جهت آشناییه :)
ستاره خانم،من ازاینکه کتاب توی گوشیم باشه ولب تاب باشه برام بهتره
تااینکه توخونه باشه وبخونمش،توگوشی زودترمیخونمش تااینکه توخونه
باشه،من این کتاب یادداشت های کافکاراازلینک زیردانلودکردم
http://readbook.ir/2888/
شماببینیداین کتاب که دانلودکرده ام خوداصل کتاب است یاخیر
بله همین کتاب هست.
آره بعضی ها با پی دی اف راحت ترند ولی من خودم کتاب باید توی دستم باشه انگار سختمه با پی دی اف.

البته این کتاب یجورایی پراکنده است و حاصل افکار و تیکه های داستان کوتاه و ... است. یعنی به عنوان کتاب نوشته نشده و یه سری یادداشته که کنار هم شده کتاب. خیلی مهمه که حس کافکا و زندگیش رو درک کنید تا بتونید از خوندن کتاب لذت ببرید. 
من خودم که خیلی دوستش داشتم
چه خوب،خداروشکر:)
من باپی دی اف توگوشیم کتاب میخونم نکته های کتاب هاروتوبخش یادداشتهاش مینویسم،وخوبه برامم ولی کتاب خوبه چون میتونی بالای مطلب نظرتوبنویسی و
زیرنکته مهمش خط بکشی:))

درست وکتاب اینجوری خیلی خوبه مثل گشت ارشاد2میباشه
تمام تلاشمومیکنم که بتونم کاملاًوبادقت کتاب یادداشت های کافکاروبادقت
بخونم
من ازاین که دست خط ونقاشی های کافکاروداخل کتاب به دست خط خودش
گذاشتندخوشم میاد
مثلااًاین مطلب دراین عکس
http://bayanbox.ir/view/1110098847814952637/Screenshot-7.png
من خودم اگه وقت شد برای بار دوم هم میخونمش :)

آره نقاشیا و خطش جالبه. البته من خیلی از نقاشیها چیزی دستگیرم نشد خیلی کج و ساده بودند ولی جالب بود واقعا😊
ممنون از ماکس برود که بجای سوزوندن آثار کافکا اونا رو منتشر کرد 
من هم حتماًتااخرتیرمیخونمش به امیدخدا:))

من فکرکنم برای اینکه مغزبخوادبفهمه موضوع عکس چیه
آدمووادرامیکنه ادامه متن روبخونه
یعنی محشره واقعاً
آره دستش دردنکنه که گذاشت این آثاربدست مابرسد
برای سلامتی روحش بفرست صولواتو:)
خوشحالم که خوشتون اومده :)

راستش پیدا کردنشون برای خودمم عجیب بود . من بعد کنکور کمی اجتماعی تر شدم و این باعث شد تو دانشگاه راحت تر با ادما ارتباط بگیرم و اونقدر با بچه های مختلف حرف زدم که بعد چند هفته قشنگ دستم اومد که علایق و تم شخصیتی هرکدوم از همکلاسی هام چیه . 
(توی پست اخرمم گفتم که دوست دارم برم تو بحر ادما)  همین باعث شد چند تا از بچه ها رو گلچین کنم و باشون دوست بشم ! اکیپ زدیم و اینا . 

راستش دوستام انقدر شبیه خودم بودن و در واقع درونگرا بودن که اگر ازشون دوری میکردی خودشون میدونستن به خاطر تنفر نیست بلکه به خاطر ترجیح دادن تنهاییه در بعضی وقت ها ! 

ولی بقیه بچه ها مثلا خیلی خودشونو ملزم میکنن که کنار هم باشن تا دوستی متزلزل نشه ولی گروه دوستای ما اینجوری نیست . ما با حضور فیزیکی نیست که با هم دوستیم بلکه دل هامون بهم وصله (اوه چه شاعرانه شد :))) ) 

راستی گاهی وقتا ادمای مجازی هم خوبه برای درد و دل کردن . من همیشه تو اینترنت پنج شیش نفری هستن که میتونم باهاشون درباره مشکلاتم حرف بزنم و گاها مشاوره بگیرم . بعضی وقتا خودمم مشاورم 😂 خوبیش اینه که توی چت ملت چش تو چش نیستن و با فراغ بال بیشتری حرف میزنن که این یه پوئن برای من محسوب میشد ! :دی
خودمم بعد از کنکور خیلی بهتر شدم ، ولی بازم نتونستم اون چیزی رو که میخواستم دقیقا پیدا کنم. شاید تفاوت من و شما توی اینه که من خیلی کم میرم توی بحر آدمها ، خیلی حواسم بهشون نیست ، مراقب کارها و سلیقه هاشون نمیشم ، مگر اینکه خیلی مستقیم با خودم درمیون بذارند...

اینترنتی اش رو تجربه کردم ، ولی متاسفانه تجربه ی خوبی نداشتم ، اون زمان بهترین زمان بود برام و کلی از تنهاییام پر شد و خیلی حالم خوب بود ولی خراب شد :)

منتظرم ببینم زندگیم دیگه چه چیزی قراره بزاره جلوم ;)
زندگی چیزی قرار نیست جلوتون بذاره همیشه ... به نظرم گاهی باید اون قلاب ماهی گیری رو پرت کرد کنار و با یه تیر و کمان به درون جنگل برید و خودتون یه چیز درست و حسابی شکار کنید ... 
من حتی دقیقا نمیدونم چی رو باید شکار کنم آخه صید خوب نمیبینم...
مثلا یکی از چیزایی که زندگی میتونه جلوت بزاره یه چیزی برای شکار کردنه...

اون وقت فرقی با ماهی گیری نداره ! برای شکار باید سختی کشید . فقط نشستن کافی نیست . باید در تکاپو هم بود . 🔪〰 😖

البته بحثم نوع شکار و اینا نبود 😂 بیشتر خواستم اون ساختار ذهنیتو هدف قرار بدم که موجب میشه فکر کنی :" منتطرم ببینم زندگی چه چیزی میخواد بذاره جلوم " . 

این مکتب انتظار .. امیدوار بودن بدون قدمی برداشتن .. این برام قابل هضم نیست .شما حسابشو بکن زندگی هیچ وقت بهت اون چیز رو نمیده . حالا با اینمیش فرض خودت به دنبال چیزی بگرد که میخوای ... 
بله کاملا منظورتونو فهمیدم حق با شماست نباید بی حرکت و منفعل نشست... 
برای خودمم قابل هضم نیست! ولی خب همیشه همه چیز هم دست خود آدم نیست. برای همین گفتم...

ممنونم ازتون 🌹
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
اصولا ما از اولاد آدم نیستیم و این افتخار را درست به شما واگذار می کنیم :)

لینک بلاگم برای کسایی که ممنوع البیان هستند.
http://likk.ir/icpFLc
Designed By Erfan Powered by Bayan