یادداشت ها

اصولا ما از اولاد آدم نیستیم و این افتخار را درست به شما واگذار می کنیم :)

لینک کانال تلگرام مربوط به کتابها :
https://t.me/Mybooksland1

لینک کانال تلگرام با موضوعات مختلف:
https://t.me/xCrimes

لینک بلاگم برای کسایی که ممنوع البیان هستند.
http://likk.ir/icpFLc

عقاید یک دلقک

يكشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۲۷ ب.ظ

دوستش داشتم ، هانس شنیر را دوست داشتم، این دلقک غمگین را  ، چرا؟ ( دارم به الگوی افرادی که دوست دارم فکر میکنم...)

ای کاش توانایی این را داشتم که بروم ، دستانش را بگیرم ،
برایش قهوه ای درست کنم ، شوپن برایش بگذارم ، بنشینم کنارش و نگذارم به چیز دیگری فکر کند. فقط حالش بهتر شود...

شاید بغلش کنم و با هم گریه سر بدهیم و کمی آرامتر شویم...


کتاب چیزِ جدیدی را برایم نداشت ولی با این جال تک تک لحظه هایش را فهمیدم و حس کردم.

عقاید خودِ هاینریش بل و ادبیاتش برای من دلنشین و قابل درکه.

قطعه های خوبی هم داشت که واستون توی ادامه مطلب میذارم...



1. دلقکی که به مشروب و الکل پناه ببرد ، خیلی سریع تر از یک شیروانی ساز مست سقوط خواهد کرد.


2. هیچ کس در این دنیا _چون در بطن موقعیت خاص انسانی دیگر قرار ندارد_ نمی تواند احساس صحیح و درستی درمورد بدی یا خوبی مسئله ای داشته باشد، حالا خواه این مسئله به خوشبختی و بدبختی، به عشق و یا "افت هنری" ارتباط داشته باشد.


3. برخورد مادرم بسیار بی رحمانه بود ، چنانکه به پدرم پیشنهاد کرد تا مرا به "سیاهچال" بیاندازد و پدرم یکسره می‌پرسید که من چکاره می‌خواهم بشوم، و من هم می‌گفتم :" دلقک." او گفت:" منظورت هنرپیشگی است. بسیار خوب شاید تو را به یک مدرسه هنرپیشگی بفرستم." من گفتم :"نه، من هنرپیشه نمی‌خواهم بشوم ، مقصودم دلقکی است و مدارس هم اصلا به درد من نمی‌خورند." پدرم پرسید: "اما تصور تو از چنین کاری چیست؟" گفتم :"هیچ تصوری ندارم، می‌خواهم گورم را از اینجا گم کنم."


4. آنچه لئو مینواخت باعث شده بود که من زمان دقیق را از یاد ببرم. اگر چه آثار شوپن به لئو نمی‌خورد، اما او آنقدر خوب می‌نواخت که من فراموش می‌کردم که لئو می‌نوازد. از میان آهنگسازان قدیمی بیشتر از همه به شوپن و شوبرت علاقه دارم. معلم موسیقیمان حق داشت که موتزارت را باشکوه، بتهوون را باعظمت، گلوک را منحصر به فرد و باخ را قدرتمند می‌نامید. آثار باخ به نظر من مانند یک کتاب مذهبی سی جلدی می‌آید که باعث شگفتی ام می‌شود. ولی آثار شوبرت و شوپن، مانند من دارای خصلت های دنیوی هستند.


5. از نگاهش متوجه شدم که من اشک ریخته ام ، هر وقت آثار شوپن یا شوبرت را گوش می‌دهم ، ناخودآگاه گریه میکنم.


6. یک بار یک کشیشی برای من توضیح داد که کلم شهوت جنسی را کاهش می‌دهد. تصور اینکه به این شکل میل جنسی من یا هرکس دیگری کاهش داده شود ،حالم را به هم میزد. اما ظاهرا در این مدرسه همه به "نیاز جسمی" فکر می‌کردند.، و مطمئنا در گوشه ای از آشپزخانه راهبه ای برنامه غذایی را تنظیم می‌کند و با مدیر مدرسه در این باره به صحبت می‌پردازد ، آنها رو به روی هم می‌نشینند و با ذکر اسم هر غذا تمام فکرشان به این معطوف می‌شود که : آن غذا میل جنسی و شهوت را کم یا تشدید می‌کند‌



7. گفتم:"کاتولیک ها مرا عصبانی می‌کنند، چون آنها انسانهایی غیر منصف هستند."

با خنده از من پرسید:"و پروتستان‌ها؟"

"آنهاهم با وجدان مغشوش و تبعیت کورکورانه مرا مریض می‌کنند."

در حالی که هنوز می‌خندید پرسید:"و کافر ها چطور؟"

"آنها حوصله ام را سر می‌برند ، چون فقط درباره خدا صحبت می‌کنند."



8. تصور اینکه ماری هر روز صبح سر ساعت خاصی با او صبحانه می‌خورد و بعد تسوپفنر سوار ماشین خود می‌شود و به اداره کاتولیکها می‌رود ، مرا نیز معتقد و متدین می‌کرد. دعا می‌کردم تا هرگز فرصت صبحانه خوردن با تسوپفنر را پیدا نکند.


9. با کراهت خنده ای کرد و گفت : "شنیر ، حال میفهمم که مشکل شما چیست؟ ظاهرا مثل یک الاغ زندگی تک زوجی را پیش می برید."

گفتم : "شما حتی از حیوان شناسی هم سر در نمی آورید چه برسد به این که درباره انسان متفکر بخواهید نظر بدهید. الاغ ها اصلا به شکل تک زوجی زندگی نمی کنند ، گرچه آنها مطیع و آرام به نظر می رسند. خر ها تابع سیستم هرج و مرج جنسی هستند ؛ ولی کلاغ ها ، زاغچه ها ، ماهی های آبنوس و بعضی وقت ها کرگدن به شکل تک زوجی زندگی میکنند."


10. بعد از ظهر های شنبه تجمع های برادرانه برگزار می شد . بچه ها بدمینتون بازی میکردند و با راکت هایشان توپ های پردار را به این سو آن سو می انداختند و بچه گربه ها و توله سگ ها برای آوردن آنها به پشت پرچین باغ می رفتند و هربار که موفق می شدند توپ ها را پیدا کنند و از میان نرده های در باغ و سوراخ های پرچین بازگردانند ، فریاد های "چه ناز و چه ملوس" بلند می شد. صدای حاضرین باغ گاه خیلی بلند می شد ، طوری که آسمان را می شکافت و از فراز حصار باغ می گذشت و به خانه همسایه ها می رسید ، فریاد هایی که هرگز دلیل درستی نداشتند و صرفا بخاطر مسائل پوچ و بیهوده بودند : به طور مثال وقتی یک نعلبکی می شکست ، توپی شاخه گل ها را خم میکرد ، دست کودکی سنگریزه به سوی اتومبیل جلاداده شده پرتاب میکرد و یا وقتی فواره های آب لباسی تازه شسته و اتوشده را خیس میکردند ، از این گونه صداها به گوش می رسید ، اما فریاد هایی که بخاطر کلاهبرداری ، زنا و سقط جنین باشد مجاز نبود به گوش در و همسایه ها برسد و اگر هم موردی پیش می آمد ، یک نفر ملامت کنان میگفت : "آخ گوشهایت خیلی حساس شده اند ، باید فکری به حالشان بکنی."



11. هیچ. به هیچ فکر کن. نه به صدر اعظم و نه به کاتولیک ها ، بلکه تنها به دلقکی فکر کن که در وان حمام اشک میریزد و قطرات قهوه بر روی دمپایی هایش می چکد.


12. در این چند هفته آخر ، مهم ترین تمرینی را که یک دلقک باید انجام دهد ، یعنی تمرین حرکات صورت را ، انجام نداده بودم. دلقکی که اساسا با جرکات اعضای صورتش باید تماشاگر را حذب کند ، می بایستی سعی کند دائما عضلات صورتش را تمرین دهد. قبلا همیشه پیش از شروع تمرین  ، مدتی رو به روی آینه می ایستادم و در حالی که زبانم را از دهان خارج میکردم ، خودم را از نزدیک نظاره می کردم تا احساس بیگانگی را از بین ببرم و به خودم نزدیک تر شوم.  بعد ها دست از این کار برداشتم و بدون اینکه از عمل خاصی بهره بگیرم ، حدود نیم ساعت در روز به خودم می نگریستم و این کار را آنقدر ادامه میدادم که حضور خودم را نیز از یاد میبردم : از آنجایی که در من تمایلات خود ستایی وجود ندارد ، بارها در زندگی ام چیزی نمانده بود که کارم به جنون بکشد.  بعد از انجام این تمرین ها خیلی راحت وجود خودم را فراموش می کردم ، آینه را برمیگرداندم و اگر بعدا در طول روز به شکل تصادفی خودم را در آینه می دیدم ، وحشت می کردم : آن کسی را که در آینه می دیدم ، مردی غریبه در حمام و یا دستشویی منزلِ من بود ، کسی که نمیدانستم آیا او موجودی جدی است یا مضحک ، مردی با بینی دراز ، و صورتی بسان ارواح _ و آن وقت بود که از ترس تا آنجا که توان داشتم با سرعت پیش ماری میرفتم تا خودم را در چشمان او نظاره کنم تا از واقعیت وجود خویش مطمئن شوم.



13. گفت : "آیا کار دیگری از دست من بر می آید که برایتان انجام دهم ، منظورم کاری است که بتوان از طریق تلفن انجام داد."

گفتم : "بله ، شما میتوانید مازورکای B قطعه هفت شوپن را برایم بنوازید ."

او خندید و گفت : " شما هم چه فکرهایی در سرتان دارید." 


14. تنها تصور اینکه او دستهایش را دورِ گردن تسوپفنر خواهد انداخت حالت مالیخولیایی را در من تا نهایت افزایش می داد. یک زن قادر است خیلی چیزها را با دست هایش بیان کند یا  اینکه با آنها تظاهر به انجام کاری کند ، درحالی که وقتی به دستهای یک مرد فکر می کنم ، همچون کنده ی درخت بی حرکت و خشک به نظرم می رسند . دستهای مردان فقط به درد دست دادن ، کتک زدن ، طبیعتا تیراندازی کردن ، امضا کردن چک های غیرنقدی ،کارهایی به حساب می آیند که دست یک مرد توانایی انجام آن را دارد ، والبته : کارکردن. اما به دستان زنان در مقایسه با دست های مردان باید به گونه ای دیگر نگاه کرد : چه موقعی که کره بر روی نان میمالند و چه موقعی که موها را از پیشانی کنار می زنند.


15. انسان نه قادر به تکرار لحظات است و نه قادر به بیان آنهاست. این اشتباه خود ما بود که درباره این لحظه با دیگران صحبت کردیم و قصد داشتیم آن را به عنوان لحظه ای به یاد ماندنی به ثبت برسانیم ، میتوانستیم خودمان از این واقعیتی که اتفاق افتاده بود لذت ببریم.

حرف زدن درباره چنین لحظاتی خود اشتباه محض است و تکرار آن چیزی جز انتحار و خودکشی نیست. لحظاتی وجود دارند که تکرار آنها ممکن نیست.

هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت ، باید آنها را همانگونه که یکبار  اتفاق افتاده اند تنها به خاطر آورد.


16. آنچه در آینه دیده بودم برایم جالب و خوشایند بود ، حتی لحظه ای هم به این مسئله فکر نکردم که این خود من بودم که در آینه مشاهده کره ام. آنچه من دیدم دیگر یک دلقک نبود ، مرده ای بود که نقش یک مرده را بازی میکرد. 


17. یک هنرمند مرگ را همیشه با خود به یدک می کشد ، درست مانند کشیشی که همیشه کتاب مقدس را با خود حمل می کند.


18. پرسید :"اصلا تو چطور انسانی هستی؟"

گفتم : "من یک دلقک هستم که لحظات را جمع آوری میکنم."


عقاید یک دلقک / هاینریش بُل

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">