یادداشت ها

اصولا ما از اولاد آدم نیستیم و این افتخار را درست به شما واگذار می کنیم :)

لینک کانال تلگرام مربوط به کتابها :
https://t.me/Mybooksland1

لینک کانال تلگرام با موضوعات مختلف:
https://t.me/xCrimes

لینک بلاگم برای کسایی که ممنوع البیان هستند.
http://likk.ir/icpFLc

از تمام اینها باید چه نتیجه ای میگرفتم؟

يكشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۴۸ ب.ظ

تمام راننده های آمبولانسی را دیدم که در ترافیک گیر کرده بودند و آرزو می کردند کاش یک مریض رو به موت روی صندلی عقبشان بود. تمام آدم های خیّر را دیدم که به بهشت چشمک میزدند. تمام بودایی هایی را دیدم که عنکبوت هایی که نکشته بودند نیششان میزدند. تمام مگس هایی را دیدم که روی توری ها بی هدف جفت گیری میکردند و تمام کک هایی که خنده کنان از حیوانات خانگی سواری میگرفتند. تمام ظرف های شکسته را در رستوران های یونانی دیدم و یونانی هایی که با خود می گفتند «فرهنگ جای خودش را دارد ولی این دیگر دارد خیلی گران تمام می شود» تمام آدم های تنهایی را دیدم که از گربه خودشان وحشت دارند. تمام کالسکه های بچه را دیدم و هر کس که می گوید تمام بچه ها بانمک هستند ، بچه هایی که من دیده ام ندیده است. تمام مراسم ختم را دیدم و تمام آشنایان مردگان را که خوشحال بودند از این که از محل کارشان در رفته اند. تمام ستون های طالع بینی را دیدم که پیش بینی میکردند امروز یک دوازدهم جمعیت زمین یکی از آشنایانشان را ملاقات خواهند کرد که به قصد پول قرض کردن سراغشان آمده. تمام نسخه های جعلی نقاشی های بزرگ را دیدم ولی حتی یک نسخه جعلی از کتابی بزرگ ندیدم. تمام تابلوهایی که ورود و خروج را ممنوع اعلام میکردند دیدم ولی حتی یک تابلو ندیدم که جنایت یا آتش افروختن را نهی کند. تمام فرش هایی را دیدم که با سیگار سوخته بودند و تمام زانوهایی را که بخاطر کشیده شدن روی فرش سوخته بودند. تمام کِرم هایی را دیدم که کودکان کنجکاو و دانشمندان برجسته تشریحشان میکردند. خرس های قطبی و خرس های گریزلی و خرس های کوالا را دیدم که برای توصیف آدمهای چاقی که دوست داریم بغلشان کنیم استفاده میشدند. مردان زشتی را دیدم که به زنان خوشحالی که به اشتباه بهشان لبخند زده بودند پیله کرده بودند. درون تمام دوازده ماه سال را دیدم و دلم آشوب شد. دید چشم تمام پرندگانی را دیدم که فکر میکردند انسان به عنوان یک کله توالت چقدر تکان میخورد...


از تمام اینها باید چه نتیجه ای میگرفتم؟ می دانم بیشتر آدمها تمام اینها را یک جور مکاشفه میبینند. من نه. تنها چیزی که دیدم مردم بودند و خشم و هیاهویشان.

درست است که چیزهایی که برابر چشمم آمدند دیدم را به دنیا تغییر دادند ، ولی فکر نکنم هدیه ای ماورای طبیعی بودند. یک بار دختری به من گفت یک چشم کور به سمت پیام پروردگار گرفته ام و باید با دلی سرشار از معنویت در خیابان راه بروم. به نظر بد نمی آید ، ولی چکار کنم؟ در وجودم نیست. خدایا مرا ببخش. فکر کنم چیزی که برای یک نفر بوته شعله ور است برای کسی دیگر آتش خردی بیش نیست.


جزء از کل / استیو تولتز / ترجمه پیمان خاکسار / صفحه 38

نظرات (۲)

گاهی فکر میکنم با این همه پیشرفت علم، آدمها تا کی میخوان عبارت "ماوراء طبیعی" رو استفاده کنن؟ بالاخره یه روز میفهمیم هرچی هست طبیعته و چیزی خارجش نیست. هرچیز "ماورا طبیعه" هم اگر "رخ بده" ناگزیر "طبیعی" محسوب میشه.
این روزها فکر میکنم "ایمان" اگر باشه جایی دیگه ایه. نه پشت این طبیعت. حالا نمیدونم کجاست...
پاسخ:
دقیقا منم تعجب میکنم از همین چیزا... مخصوصا وقتی میبینم کسی دکتری داره اونم تو رشته های علوم پایه ، بعد به یه سری چیزهایی باور داره که خیلی عجیبه!

پرهام گاهی حس میکنم گم شدم! همین که میخوام به یه چیزی ایمان بیارم ، اتفاقی میفته یا فکری میاد توی ذهنم که باز نمیذاره... 
واقعا گاهی متعجب میشم از اینکه چجوری دارم زندگی میکنم؟؟


+ چقدر عجیب اندر عجیب شد :))
 این روزا زیاد فکر میکردم به طبیعت. به این که "زندگی" به طور "طبیعی" چیز خاصی نیست، عشق هم به طور طبیعی چیز خاصی نیست. لذت هم به طور طبیعی چیز خاصی نیست و ... این ماییم که با واژه ها کلی مفاهیم گسترده و تودرتو رو خلق میکنیم و باهاش این پدیده ها رو میپوشونیم. مثل یک روکش.
پس حالا که اینطوره من میگم بیایم بیشتر فکر کنیم و بیشتر واژه یاد بگیریم و بیشتر پیچیده ش کنیم. با هنر با ادبیات با فلسفه با هرچیزی که انسانی باشه.. میشه زندگی و لذت و عشق و چیزای دیگه رو هم قابل زندگی تر کرد. میشه "تخیل" کرد. مثلا اینکه خارج از ذهن ما چه جور دنیایی قرار داره. اینکه ذهن ما چقدر بضاعت داره. اینکه ایمان دقیقا کجای اون نظام فکری که ساختیم قرار میگیره.
حتی اگه تمام اینها در حد همون تخیل و افسانه گفتن باقی بمونه، بازم به نظرم ارزشمنده.

میشه از اون بیت معروف سوءاستفاده کرد که :
زلف آشفته ی او موجب جمعیت ماست/چون چنین است پس آشفته ترش باید کرد
پاسخ:
چه نگرش جالبی ، اینجوری بهش فکر نکرده بودم.
و چه شعر زیبایی و چه شعر زیبایی😍 
همین روندو ادامه بدیم هی همه چیزو درهم بپیچونیم.لذت ببریم از این آشفتگی.
شاید میشه واقعا.
یاد این بیت افتادم هر چند خیلی ربط نداشت : 
ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

+ دارم فکر میکنم چه آدمای پرتوقعی هستیم ما :) 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">