یادداشت ها

اصولا ما از اولاد آدم نیستیم و این افتخار را درست به شما واگذار می کنیم :)

لینک کانال تلگرام مربوط به کتابها :
https://t.me/Mybooksland1

لینک کانال تلگرام با موضوعات مختلف:
https://t.me/xCrimes

لینک بلاگم برای کسایی که ممنوع البیان هستند.
http://likk.ir/icpFLc

هزاران بار...

پنجشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۳:۵۸ ب.ظ

فروید : ببینین ، آقای اوبرزایت ، من فقط یه پیرمردم. تمام زندگیم از عقل دفاع کردم و با نادانی جنگیدم، درمان کردم ، برای انسان ها علیه انسان ها جنگیدم، بی وقفه و بدون اینکه لحظه ای نفس بکشم ، ولی امروز چه چیزی برام مونده؟ بعضی روزها گلوم اینقدر بو میده که حتی سگم توبی ، بهم نزدیک نمی شه و از ته اتاق غمگین من رو نگاه میکنه ... دلم میخواست یکدفعه بمیرم ، یه مرگ ناگهانی : ولی دارم با احتضار میمیرم. هزار بار میتونستم اسم خدا رو زمزمه کنم ، هزار بار دلم میخواست شربت تسلاش رو بنوشم ، هزار بار آرزو میکردم که ایمان به خدا بتونه به من شهامت زجر کشیدن و رویارویی با مرگ رو بده. ولی همیشه مقاومت کردم. مقاومت نکردن خیلی آسون بود. امشب ، نزدیک بود خودم رو تسلیم کنم ، چون این ترس بود که جای من فکر میکرد.


ناشناس : پس باید تسلیم میشدی. 

فروید : به اندازه کافی مخدر میخورم، این یکی رو دیگه نمیخوام.

ناشناس : چرا این یکی رو نمیخوای؟

فروید : چون این یکی روح رو بی حس میکنه.

ناشناس : ولی روحتون بهش نیازمنده...

فروید : اون حیوونی که در منه میخواد ایمان بیاره. نه روحم. این جسمه که دیگه نمیخواد ملافه هاش رو از هراس خیس کنه. این همان تمایل اون حیوون محاصره شدست، این همون نگاه آهوییه که سگ های شکارچی روی یه تخته سنگ گیرش انداختن و هنوز دنبال یه راه فراره. . خدا یک فریاده، شورش یه لاشه ست!


ناشناس : یعنی شما نمیخواین ایمان بیارین چون اگه ایمان بیارین حالتون بهتر میشه؟

فروید: (باخشونت.) من به خدا ایمان ندارم چون تمام وجودم مایل به ایمان آوردنه! من به خدا ایمان ندارم چون زیادی دلم میخواد ایمان بیارم! من به خدا ایمان ندارم چون ایمان آوردن به خدا کار آسونیه و اگه ایمان بیارم زیادی خوشبخت میشم! 


ناشناس: (همچنان کمی شوخ طبع.) ای بابا ، دکتر فروید ، اگه واقعا دلتون میخواد ، چرا جلو خودتون رو میگیرید؟ چرا خودسانسوری میکنید؟خودتون نوی نوشته هاتون...

فروید: این یک تمایل خطرناکه!

ناشناس : چرا خطرناک؟ برای کی خطرناکه؟

فروید: برای حقیقت... من نمیتونم بذارم یه خیال باطل من رو گول بزنه.

ناشناس : حقیقت معشوق سرسختیه...

فروید: سرسخت و پرتوقع...

ناشناس : سرسخت و پرتوقع و ارضاءنکننده!

فروید : رضایت نشانه حقیقت نیست. انسان توی یه زیرزمینه ، آقای اوبرزایت. تنها نورش مشعلیه که با تیکه های پارچه و کمی روغن درست کرده. انسان میدونه که این شعله همیشه روشن نمیمونه. انسان مومن جلو می ره و فکر میکنه که ته تونل دری وجود داره که پشتش نوره... انسان خدانشناس میدونه که دری وجود نداره ، میدونه تنها نوری که هست همون نوریه که خودش با دست های خودش درست کرده ، میدونه که پایانِ تونال پایان خودشه...پس طبیعیه که وقتی به دیوار میخوره دردش بیشتره...وقتی بچه اش رو از دست میده ، همه چیز براش تهی تره...براش سخت تره که نیک عمل کنه... اما میکنه! براش شب تاریکه ، وحشتناکه ، بی رحمه... اما پیش میره... و درد دردناک تر، و ترس ترسناک تر و مرگ حتمی میشه... وزندگی براش تنها مثل یک بیماری مرگبار میمونه...


ناشناس: انسان خدانشناس شما تنها یک انسن ناامیده.

فروید: ولی من اون یکی اسم ناامیدی رو میشناسم: شهامت. خدانشناس کسیه که خیالات باطل نداره، چون همه خیالاتش رو پس داده و جاش شهامت گرفته

ناشناس: به چه دردش میخوره؟ چی بدست می آره؟

فروید: شرف!


اریک امانوئل اشمیت / مهمان ناخوانده / صفحه 84-87

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">