یادداشت ها

اصولا ما از اولاد آدم نیستیم و این افتخار را درست به شما واگذار می کنیم :)

لینک کانال تلگرام مربوط به کتابها :
https://t.me/Mybooksland1

لینک کانال تلگرام با موضوعات مختلف:
https://t.me/xCrimes

لینک بلاگم برای کسایی که ممنوع البیان هستند.
http://likk.ir/icpFLc

آخرین مطالب

دوهزار سال سلاح هایمان را تیز کردیم

يكشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۵ ق.ظ
مدتی است که به موضوعی فکر میکنم ، اینکه پیشرفت علم و دانش خوب و مفید است اما آنچه که بهش نیاز داریم ، آگاهی و خِرَده ، تعقل و تفکر.
اگر همین الان ، پروژه های علمی تعطیل شوند، اتفاق خاصی رخ نمی دهد! باز هم وقتی از خیابان انقلاب رد میشویم ماشین ها چراغ قرمز را رد میکنند و انسانها چراغ سبز را. هنوز هم وقتی مردی دختری را تنها گوشه ای میبیند گمان میکنید حق دارید برود و سخن را شروع کند ، لحظه ای فکر نمیکند شاید به تنهایی و فکر نیاز داشته باشد که آنجا نشسته!
 هنوز هم هستند کسانی که دستانشان پر از طلاست و دندانشان خراب است ، هستند مردمی که هفت میلیارد پول میدهند تا حرمی را در قزوین بازساری کنند ولی در همان شهر کمبود 1200 تخت بیمارستانی گزارش شده. هستند مردمی که با وعده هایی پوچ ، سرشان را میدهند. هستند.
نمونه های دیگر و بهتر را میگذارم خودتان مثال بزنید...

چه فایده دارد که زمین دیگری پیدا کنیم و بخاطر افزایش جمعیت کره زمین یا نابودی تدریجی زمین به سیاره ای دیگر برویم وقتی قرار باشد آنجا را هم مثل اینجا کنیم؟

بهتان قول میدهم کشف و بررسی موضوعات علمِ فیزیک و زیست و قضیه های جدید ریاضی کمکی نمیکند ، آنچه که نیاز داریم ، افزایش خردگراییه ، عمومی کردن علم و دانشه. 

دوهزار سال سلاح هایمان را در خفا تیز کردیم ، ولی دیگر وقتِ جنگیدن است... وقت آن است که شجاع باشیم.
برتراند راسل راست میگفت ، مشکل اینجاست که افراد نادان سرشار از اعتماد به نفس اند و افراد باهوش و دانا ، به خودشان اعتماد ندارند.

وقتِ آن است که از علم برای مواجهه با خرافات و افزایش خرد استفاده کنیم ، چطور میتونیم اینهمه بی منطقی را ببینیم و چشممان را ببندیم؟ چطورمیتوانیم در سکوت و خلوت خودمان باشیم و تنهایی اجتماعی را ترجیح بدهیم؟ 
نه اسمش تنهایی نیست ، ترسو بودن است... شاید بی وجدانی

ناامیدی ، اشتباه بزرگیست ، ما مثل آتش زیرخاکستریم ، باید صبر کنیم ، خاکستر های کنارمان را هم گرم کنیم ، باید دست به دست هم بدیم تا روزی که شعله ور بشیم و این جنگلِ انبوهِ جهل رو بسوزونیم.

وقتی در مسیرِ مبارزه قرار میگیرم ، متوجه میشم چه انرژی زیادی در وجودم جمع میشه ، برعکس هر وقت خودمو کنار میکشم ، روز به روز بیشتر تحلیل میرم... 
با برادرم این صحبت ها رو داشتم ، وقتی حرف میزد ، توی چشمام اشک شوق جمع شده بود ، همینکه متوجه ام کرد که توی این مسیر کنار هم دیگه ایم ، بیشتر از هرچیزی ارزش داشت برام...

+ به قول بزرگی:
روزی خواهد رسید که وقتی به گذشته می نگری، سالهای ستیز و مباره ات، زیباترین خاطره ات خواهد بود.

+ بعد از مدت ها ، محتوای ذهنمو روی کیبورد و اینجا خالی کردم...

+ رسالت من به عنوانِ یک معلم...

نظرات (۳)

این مسئله ای برای منم مدتی پیش اومده. از منظر متفاوتی البته. بیشتر به تفاوت های علوم انسانی و علوم تجربی فکر میکردم. دقیقا به همین فکر میکردم که مثلا اگر به مریخ بریم شاید اونجا خیلی از مقررات فیزیک و پزشکی و شیمی و طبیعتا خیلی تکنولوژی ها به کار نمی آن و نیاز به آزمایش و تولید یافته های جدید هست ولی علوم انسانی همون باقی میمونند. انسان هنوز انسانه و رابط ی بین انسان ها برقراره. فرق نمیکنه در کجا و چه زمانی، هرجاکه صحبت از رابطه ی بین انسان باشه سوالاتی هم پیش میاد راجع به اخلاق، جامعه، ماهیت انسان و...
حتی راجع به کاربرد علم و تکنیک در زندگی هم باید فکر کرد. خیلی سوالات درباره ی فلسفه ی علم هست و اینکه اصلا علم باید وارد زندگی ما بشه یا نه؟ تمام اینها باید در حیطه ی فلسفه و جامعه شناسی و روانشناسی و... بررسی بشه. من این وظیفه ی بزرگ رو بر دوش متفکرای علوم انسانی میدونم که بشینن فکر کنن اصلا چطور میشه جامعه رو به سمت خردگرایی هدایت کرد. و اصلا یه تعریفی از خرد ارائه بدن.

+یاد یه فکر دیگه ای افتادم که ذهنم رو مشغول کرده. یه جورایی میشه شیطنت کرد و پرسید نهایتا "چرا میخوایم مبارزه کنیم؟" برای اینکه لذت قهرمان بودن رو بچشیم؟ مثلا همون جمله که "سالهای ستیزت زیباترین خاطره ات خواهد بود" باز داره انگار به لذتجویی شخصی اشاره میکنه! همیشه به این که فکر میکنم، میبینم عافیت طلبی به مراتب حقیقی تر و طبیعی تره! از طرفی هم خب نمیشه لذتِ منجی بودن و شهادت طلبی رو کتمان کرد. میشه به عنوان یه تشویق یا پیشرانه ازش استفاده کرد. اصلاح جامعه که هیچ، همون درستکار بودن هم سخته توی این جامعه. مبارزه که مسلما هزینه های سنگینی داره. این لذت منجی بودن تا کجا میتونه با طبیعتِ عافیت طلب ما مقابله کنه؟ این بستگی به آدمها و ایمان و بلندی افکارشون داره به نظرم.

+و چه پست خوبی... و اینکه بعد از مدتی یه متن طولانی به قلم خودتون می بینیم دلنشین ترش میکنه :)
پاسخ:
علم قطعا باید وارد زندگی ها بشه. علم وارد زندگیمون نشده که اینقدر ازنظر فرهنگی ضعبفیم...وارد شدن علم صرفا به معنی اومدن تکنولوژی نیست ، برعکس ، تفکر علمی مد نظر منه ، اونه که باید وارد بشه. فلسفه اش خیلی ساده است اصلا موضوع پیچیده ای نیست بنظرم که بخواد بررسی بشه فقط اون چیزی که لازمه بررسی بشه حتما اینه که به چه روش هایی و به چه طریقی ما میتونیم خرد رو گسترشش بدیم... اینجا علوم انسانی به کارمون ممکنه بیاد مخصوصا روانشناسی و جامعه شناسی. درهرصورت همه باید با هم همکاری کنیم :)
ولی باور دارم نباید به علوم انسانی خیلی بها داد! یه سری چیزا جزء علوم انسانیه که هیچ خاصیتی ندارن جز گیج کردن آدما ، یا احمق فرض کردنشون.

+ چرا میخوایم مبارزه کنیم؟ چون با دیدن این وضع زورم میاد و با تلاش نکردن افسرده میشم و با مبارزه کردن کمی حالم بهتره پس... همونی که شما گفتید ، لذت...

+ کم کم داشتم پشیمون میشدم که پست گذاشتم! اصلا دو دقیقه میگذره میگم چه چیزای الکی نوشتم! مخصوصا بعد از خوندن نوشته های عالی بلاگر های دیگه یکیش خودِ شما...
کامنتت خوشحالم کرد :)

آهان خب بله، روش علمی و تفکر علمی حتما باید وارد زندگی مردم بشه تا خرافات و کلاهبرداری ها از بین بره (و همینطور کانال دکتر حکیم روازاده!!)
ولی این برای سعادت و عقلانی زندگی کردن مردم کافیه؟ من فکر نمیکنم. سعادت برای من در حوزه ی فلسفه ی اخلاق معنا داره و عقل  هم در حوزه ی فلسفه تعریف میشه.. که فکر کنم اون "یه سری چیزا در علوم انسانی" که گفتید همین فلسفه باشه، نه؟:D
جالبه که من فکر میکنم تمام پیشرفت های فرهنگی غرب نه به خاطر علم که به خاطر همینه که فرهنگشون ریشه در فلسفه ی یونان داره. همون علم هم ابتدا فلسفی باهاش برخورد میشده و اصلا با دغدغه های فلسفی بود که علم متولد شد. گرچه این روزها علم داره مقابل فلسفه می ایسته. حداقل در مقابل اون بخشی که از "هستی" بحث میکنه. ولی در زمینه ی جامعه و سیاست و فرهنگ باید رفت سراغ فلسفه.

+نوشته های شما هم عالیه. زیاد به این حس بها ندید. منم کلا بعد از هر پستی که میذارم همین حس پشیمونی رو دارم! خیلی چیز عمومی ایه، اصولا همه احساس شرم میکنن از نوشته هاشون ولی به روی خودشون نمی آرن!:)
خوشحالم از این بابت :)
پاسخ:
فکر کنم منظورمو بد برداشت کردید :)
خودتون میدونید من فلسفه خیلی دوست دارم ، اصلا بنظرم فلسفه جزء مهمی از علم و ریاضیاته. در یونان باستان ، علم و ریاضی و فلسفه کاملا درهم تنیده بودند ... هرکس عالم بود فیلسوف هم بود. ولی خب الان حیطه شون از هم جدا شده... راستشو بخوای یه سری مکاتب فلسفی هستند که واقعا از منطق پیروی نمیکنن ، کسایی که هرچی به ذهنشون میرسه و هرچی رو دوست دارن به عنوان فلسفه بیان میکنن ، چیزی رو که هیچ نشانه و دلیلی براش ندارن رو ترویج میدن به اسم فلسفه... چیزایی که هیچ کاربردی نداره نه در زندگی و نه در اخلاق و نه انسانیت... مهم تفکره. بخاطر همین روی فلسفه یکم احتیاط میکنم ، چون متاسفانه حیطه و زمینه ی خیلی مشخصی نداره توی عصر حاضر... یه سری مسائل توی فلسفه فقط زاییده ی تخیل اند ، مثلا زمانی که پندارگرایی رو میخوندیم توی کتابای فلسفه ی تربیتمون همچین حسی داشتم! یا مثلا فلسفه ی اسلامی ... 
حالا من باید مطالعاتمو توی زمینه فلسفی بالاببرم تا این حرفا رو بزنم... ولی نظر فعلی من اینه که اول باید فلسفه رو از پراکندگی درآورد ، یچیزی که ملموس باشه و یه تفکر منطقی پشتش باشه که بدرد اجتماع و سلامت جامعه بخوره. 
نمیدونم چقدر تونستم منظورمو انتقال بدم :)

+ به قول خودت آخر هر پست یه درصد بولشیت بالا بهش اختصاص میدیم :))
یادم میاد همش به کافکا ، مدام مینوشت و پاره میکرد و میسوزاند...
یک روز در یادداشتهایش فقط نوشته بود : سوزاندن همه چیز.


الان متوجه شدم. آره من خیلی معاندانه و بد برداشت کردم یه جورایی :دی
آخه قبلا هم راجع به این مسائل صحبت کرده بودیم، یادمه شما تنها منبع دستیابی به حقیقت رو "علم" میدونستید روی اون حساب اینطور فکر کردم. منم راستش یه مدت خیلی درگیر این جور موضوعات بودم. همون پندارگرایی. خب بعضی سوالات حقیقت دارن، یعنی واقعا برای ذهن ما این سوال پیش می آد که "جهان مستقل از ذهن وجود داره یا نه"، اما اینکه آیا این سوال جواب داره یا نه یا اصلا سوال درستیه یا غلط، میره توی حوزه ی "معرفت شناسی". یعنی شناختن شناخت. اینکه فکر کنیم اصلا فکر ما چه نسبتی با حقیقت داره. برای من فلسفه در همین حیطه موضوعیت داره. و اینکه اخلاق چیه، سعادت چیه، علم چیه، و... همه در همین حیطه بررسی میشن.

+ بولشت پیوریتی:))) آره... من دیگه گذاشتم کنار درصد گیری رو! همینی ام که هستم دیگه چیکارش میشه کرد!
کافکا رو هنوز فرصت نشده بخونم. جدا نمیدونم چی میشه که آدما اینطور از همه چیز نامید و خسته میشن. خودم هنوز به اون مرحله ی "سوزاندن همه چیز" نرسیدم که بفهممش..
پاسخ:
اصلا فلسفه و ادبیات و هنر و اینها جای خود خیلی عزیزند :)
ولی خب بازم فکر میکنم شناخت واقعی علمه ، اونها تسکینند و کمک کننده و جهت دهنده بیشتر.

+ امیدوارم هیچوقت به اون مرحله ناامیدی از همه چیز و خستگی نرسی... خستگی مخصوصا.. هیچ علاجی براش پیدا نمیشه اگه به این حال دچار بشیم :(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">