یادداشت ها

تظاهر تا کجا؟ چرا نمیگیم چرا؟

دیروز رسیدم تهران... اما خوابگاه بسته اس تا شنبه :| خیلی خوابگاه داغونی داریم...نباید یکی دو روز قبل از شروع کلاسا برقرار باشه؟

منم اومدم خونه عمو جان.قندک اینقدر شیطونه و عزیزه که نمیشه کنارش لپ تاپو باز کرد ، الانم رفتن مهمونی من موندم خونه که تونستم بیام.

+ این عموم رو بی نهایت دوست دارم.خیلی روشن و آقاست.نمیتونم حتی از یکی از رفتاراش و کاراش ناراحت بشم یا ایراد بگیرم.
    حتی حرفهاش رو هم دوست دارم :)

+ کتابای تابستونمو نتونستم تموم کنم...به قول همون دوستم! بشر شدم واقعا D:

 کتاب چگونه کتاب بخوانیم هم نیمه تمام موند و مجبور شدم برش گردونم کتابخونه. کتاب تمدن و ملالت های آن رو هم باخودم آوردم نصف دیگه شو بخونم...

اما همونطور که کتاب چگونه کتاب بخوانیم گفته بود تعداد کتابایی که میخونیم اصلا مهم نیست... بلکه درک و فهم و درست خوانیشون خیلی مهم تره و بخاطر همین هم تصمیم گرفته ام دیگه با دیدن کتابا جوگیر نشم و سعی کنم کتابای خوب رو خوب بخونم :) حتی اگه در سال پنج شش تا کتاب بیشتر نخونم اما همونا رو بتونم خوب بخونم و بتونم بفهممشون کافیه. به زودی کتابایی که میخوام پاییز بخونم رو هم تقریبا مشخص میکنم...


+ چقدر این مترویی که واسه فرودگاه مهرآباد زدن خوبه... کی 20 هزار تومن میده واسه تاکسی  -_-

+ توی هواپیما یه خانم و آقای عراقی پیشم نشسته بودن و نمیتونستن فارسی حرف بزنن ، توی فردوگاه آقاهه ازم پرسید میتونم انگلیسی حرف بزنم؟ منم گفتم a little 
میخواست به یه نفر زنگ بزنه و گوشیش شارژ نداشت. دنبال پریز برق میگشت . منم گوشیمو بهش دادم زنگ زد ، بعد من شده بودم مترجم D:

 قرار بود بیاد دنبالشون ببرشون شمال
خیلی تنها بودن تو تهران... هر چند کلی ازم تشکر کردند اما کاش میتونستم بیشتر کمکشون کنم و پیششون بمونم تا بیان دنبالشون...

و فهمیدم انگلیسیم فوق العاده ضعیف شده و باید یه فکری به حال خودم بکنم :|

+ دیروز رفتیم خونه اقوام زن عموم مهمونی... اینقدر که همه چیز تظاهر بود حالم داشت به هم میخورد! مادر و پسر و خواهر و برادر و همه و همه با هم جوری حرف میزدند که قشنگ معلوم بود دارن انجام وظیفه میکنن و هیچ صمیمیتی بینشون نیست..
عموم هم خیلی ناراحته تو این مهمونیا ولی خب مجبوره بره...

توی اون سه چهار ساعتی که من اونجا نشسته بودم یکی از خانما ازم نپرسید من کیم؟ چکار میکنم؟ کجا درس میخونم؟ هییییچی!

و منم اونجا فقط با زن عموم و خواهرش و عموم یکم میحرفیدم. امروز دیگ نرفتم...


آره خونه اقوام آدم یکم احساس غربت میکنه من دانشگاهمون توخوداستانمون بودولی خونمون ازشهرستان اصلی استانمون 2ساعت دیربودشبم ماشین نبودبرم
خونمون مجبورمیشدم برم خونه خالمون که اونجاهم احساس غربت میکردم .....

حالاکه ترم پیش یک خونه نزدیک به شهرستان اصلی خریدیم که تاساعت12شب ماشین داره منم راحت میرم خونمون وازاین احساس غربت خلاص شدمممم


خوابگاه هم نگرفتمممم بااینکه برام رایگان بود..........
من خونه عموم خیلی راحتم اتفاقا... ولی خوب خونه پدر خانم عموم بودیم... اونجا هم مهمونی بود و همه ناآشنا واسه همین سخت بود...

چرا خوابگاه نگرفتی؟؟؟؟؟؟؟ یعنی هر دفعه میری میای؟
عجب مهمانی غم انگیزی ... 
خواهر زن عمو جزو خانم ها محسوب نمیشد ؟! عاخه گفتی هیچ کدوم از خانم ها باهات حرف نزد و اینا
خیلی خیلی... ولی تجربه ای بود دیگه...
زن عمو و خواهرشون میزبان بودند ... مهمان ها اقوامهای پدریشون بودند که من تا اون موقع ندیده بودمشون
واقعا آدم تو موقعیت که قرار بگیره انگلیسی حرف زدن سخت میشه خیلی .
کلا فلسفه ی وجودی فک و فامیلم رو هنوز نتونستم درک کنم . کسایی که پیششون نتونی احساس راحتی کنی پس چه فرقی با غریبه دارن ؟ به هرحال چون تو این دوره زمونه جامعه خیلی گسترده شده و همه ی خویشاوندا از هم دور افتادن و کم به هم سر میزنن برای همین خیلی با هم حرفی ندارن بزنن هر کی تو دنیای خودش سیر میکنه .
انقلاب رفتین به کتابفروشای دست دوم سلام منو برسونین :))
خیلییی... ولی خوب بود تونستم یکم کمکشون کنم :)
البته خودِ زن عموم وخواهرش خیلی مهربون و صمیمی و خوبن... رفته بودیم خونه پدرشون که فامیلای باباشون اومده بودند ... یعنی زن عموم و خواهرشون و پدرشون میزبان بودند...
عمرا من کسی رو به خونم دعوت کنم که بدونم تمایلی به دیدنم نداره یا تمایلی به دیدنش ندارم... واقعا آزار دهنده است اون شرایط

+ اونجا حتما به یاد شما خواهم بود ;)
سلام !
ممنون از لطفی که دارین شرمندم کردین .
روانشناسی میرم همون سمت شهرستانمون :)
چقدر خوب روانشناسی :) من اگه انسانی بودم حتما میرفتم روانشناسی...
سمت شهرستانتون یعنی دانشگاه توی شهرستانتون دیگه؟ موفق باشید ;)
حالا شما عموتون هس بقیه ک فامیلی ندارن چکار کنن:////
قندک^__^ نمیذارن آدم هیچی دستش بگیره خخ
آره واقعا...
^_^
من خونه خالم راحتم،فقط بایدباپسرش شب بریم بیرون و1شب بیایم خونشون ،شوهرخاله ام بهم اجازه نمیدهدمن هم نمیخوام خونشون برممممممم...

ازدانشگاه تاخونمون 1ساعت راه است،میرم ومیام ککم نمیگزه،،،خوابگاه هم اگه خواستم برم ،میتونم برم ولی اوناکه خونشون خیلیییییییییی دوره میرندخوابگاه من نزدیکه نمیرم........

دانشگاهمم دولتیه،خوابگاهشم مجانیییییییییییییییییییییه دردانشگاهمون صبحانه وناهاروشام هم میدن بعنی عالیییییییییه

کارشناسیم رامیخوام همینجاقبول شومممممم که دیگه خیلییییییی خوب میشه براممممممم
خیلی هم خوب... موفق باشید :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
اصولا ما از اولاد آدم نیستیم و این افتخار را درست به شما واگذار می کنیم :)

لینک بلاگم برای کسایی که ممنوع البیان هستند.
http://likk.ir/icpFLc
Designed By Erfan Powered by Bayan