یادداشت ها

کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

اول میخواستم رمز دارش کنم ، دیدم حال ندارم رمزو بدم به همه !

اشکالی نداره اگه اون یه نفری که راجع بهش نوشتم بخونه ، برام مهم نیست، هست؟ نمیدونم!

 

همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد... آمدنش ، بودنش ، عشقش و رفتنش...

مدام به خودم میگم شاید اشتباه من همین بود که بهش گفتم چقدر دوستش دارم

از روز سه شنبه دیگه نبود... از سه شنبه تا جمعه برام مثل 4 ماه گذشت ، گیج و گم ، حیران و ماتم

بعدش میاد میگه میخواستم بهش فکر کنیم... میگه نمیتونم این رابطه رو ادامه بدم...میگه نمیتونیم باهم دوست باشیم...

و من هی نمیفهمم...همونقدر که من شجاع بودم اون میترسید ...

من میتوانستم برایش باز یک دوست ساده باشم هر چند بی نهایت دوستش داشتم ... میتونستم کنارش باشم فقط اما اون نمیتونست...

حتی جواب پیامهای مرا هم نمیداد و اکثرا حرف خودش را میزد، انگار نمیخواست حرفای منو بشنوه ،

شاید میترسید حرفام پشیمونش کنه از تصمیمش...

 وقتی گفتم : "ولی بازم دوستت دارم و امیدوارم خوشحال باشی " گفت "بهتره برم"

حتی بهم نگفت میخواد چند روز فاصله بگیریم و درموردش فکر کنیم ، حدس میزنم باز میترسید پشیمونش کنم با حرفهام

این چند روز سخت ترین روزهای زندگیم بود ، نمیتونستم چیزی بخورم ، نمیتونستم بخوابم ، نمیتونستم بهش فکر نکنم

نمیتونستم عکسشو نگاه نکنم و با دیدن چشمهاش بغضم نگیره ...نمیتونستم شبا عکسشو زیر پتو نبوسم...

پنج شنبه بود که کل روز رو خوابیدم ، میخواستم اون روز هم بگذره شاید فردا ازش خبری بشه

سرم به شدت درد میکرد ، از بس به این فکر میکردم که چرا نیست؟

شب حدودای ساعت 9 دوستام بیدارم کردن...یکیش میگفت : پلک چشمات میپرید تو خواب! چکار میکنی با خودت دختر؟ یکم غذا بخور!

یکی دیگه میگفت : ببین چقدر لاغر شدی! هیچی نمیخوری ! ازین به بعد به زور بهت گوشت میدیم تو که از حال رفتی کل روز رو خواب بودی نگرانتیم!

یکیش که از ماجرا خبر داشت بغلم کرد  ...

یکی دیگه واسم یه لیوان آب آورد ... بهش گفتم : عزیزم آب داشتم مرسییی

گفت : کوفت اون آبه گرمه! آب خنک بخور!

با این که پر از غصه بودم اما دوستام تونستن واسه چندین دقیقه حالمو بهتر کنن ، بهم بفهمونن که بودنم براشون مهمه...

دوتاییشون که از ماجرا با خبر بودن گفتن از لحاظ جسمی آماده کن خودتو بریم حیاط اونجا هم از لحاظ روحی درست شی...

روی نیمکت ها زیر درخت ها نشستیم...خرمالوهایی که چیده بودیم بردیم و مشغول پاک کردنشون شدم...

 و من لحظه ای نبود که بهش فکر نکنم ، نگاهم به اولین جایی که صداش رو پشت تلفن شنیدم برخورد میکرد و باز دلم براش تنگ میشد.

دوستت دارم هاش توی ذهنم میومد و جانم گفتن هاش

هر جمله ای که دوستام میگفتن منو یادش مینداخت

به حرفاشون خیلی گوش نمیدادم ، چشمم به چاقو و خرمالو بود و ذهنم پیشِ او...

دوستم خرمالوها رو از دستم گرفت و گفت : ول کن اونو! تعریف کن ، بگو...

نمیدونستم چی بگم... از نبودنش چی بگم؟؟

سخت بود برایم ، همش به این فکر میکردم که ای کاش خبری بشه بدونم سالمه... خوشحاله ...

دوستم میگفت :ببین اگه بیشتر باهم بودین و بیشتر خاطره داشتین چه بلایی سرت میومد. تو حق زندگی داری چرا با خودت اینجوری میکنی؟

و ساعت 11 که شد ، یادم آمد که قرار بود اون ساعت با هم فیلم
heat  رو ببینیم ..

وسطاش کلی هم سعی کردند منو بخندوند و موفق هم شدند :)

صبحِ جمعه ، سرحال بیدار شدم ، میخواستم زندگی کنم ، یه صبحونه مفصل خوردم به علاوه دو فنجون کاپوچینو

با دوستم آهنگ گوش دادم و کلی کیفور !! گاهی اوقات غمت از یه حد که بیشتر بشه میری توی حالت دفاعی..

بعد از ناهار بود که آهنگ
all you had to do was stay تیلور پلی شد...

تمام اون چیزی که ازش میخواستم این بود که بمونه...بمونه تا بتونم دوستش داشته باشم


ساعت 3 به بعد بود ... پیام داد بعد از سه روز و نیم...

نمیتونم فراموشش کنم ، از معدود پسرهایی بود که میتونستم دوستش داشته باشم ، همونجوری که میخواستم ...

 نمیتونم به این فکر نکنم که ما چقدر میتونستیم خوشحال باشیم

من دیوانه بودم و به قول خودش شجاع ، حاضر بودم برای این احساس و دوست داشتن تلاشمو بکنم اگر کنارم میموند

اما او شاید میترسید ، میترسید بیشتر وابسته شه و نتونه منو داشته باشه...

چه ترس مسخره ای... عشق و ترس؟

عشق و دوست داشتن میتونه اونقدر قوی باشه که اون فاصله ی فیزیکی مهم نباشه ، میتونه اونقدر قوی باشه که موانع رو یکی یکی برداره و بنظرم اون حسی که بین ما بود ارزشش رو داشت که یکم براش تلاش کنیم ، نه اینکه اینجوری تمومش کنیم ، دنیاهامون خیلی به هم نزدیک بود...

نمیدونم شاید اینا همه حرفای منه و یجورایی حق با اون باشه...اون منطقی تر بوده گویا و من این جا تحت کنترل احساساتم و فکر میکردم میتونیم... اصلا منطق چیه؟

+ اون دوستم که همشهری اونه ، یکم درکش میکرد ، میگفت : حتی منی که دوستتم و با هم هم اتاقی هستیم گاهی اوقات فکر میکنم ازت فاصله بگیرم بهتره ، چون میترسم از دستت بدم! اونم احتمالا همچین فکری پیش خودش داشته ، نمیخواست بیشتر از این وابسته شید.

نمیفهمم ، درک نمیکنم! آخه مگه من چیم که اینقدر از دست دادنم ترسناکه؟

خوب از دست دادن اونم برای من سخته خیلی سخت

اما خوب اونقدر دیوانه ام که بهش فکر نمیکنم تا زمانی که بدونم اونم دوستم داره... حتی الانم بهش فکر نمیکنم چون هنوز فکر میکنم دوستم داره!

دیوانه بودم دیوانه ترم کرد و رفت...

+ منِ دیوانه هنوز دوستش دارم ... یکی از بهترین غریبه های زندگیم بود که تا همیشه دوستش خواهم داشت...

 +دیوار بکشم یا نکشم ؟ احتمال کشیدنش بیشتره ... بعید میدونم بتونم دیگه کسی رو اینجور به زندگیم راه بدم

   همه چیزش فوق العاده بود و خودش بی نهایت دوست داشتنی... اما نمیتونست ، نمیتونست عشق منو تحمل کنه...

 + ناراحتم؟ نیستم؟ نمیدونم! فقط میدونم هنوز واسم حل نشده موضوع...فقط میدونم هنوز بهش فکر میکنم...


+ ازین میترسم که این تصمیمش ، باعث بشه خودشم بیشتر اذیت شه! من که حالم اینه

    میترسم سیگار کشیدنش سه چهار برابر بشه... تنهاییاش بیشتر بشه...

 

+ دل را به کف هر که نهم باز پس آرد / کس تاب نگهداری دیوانه ندارد...

اول از هرچیزی خب متاسفم!هرچند بی فایده س!
ولی منم اگه جای اون بودم«که خب نیستم» همینکار رو میکردم!ببخشیدا البته!ولی اون ب یه تضمین احتیاج داشته شاید!یه تعهد،یه قول که شما رو فراتر از یه دوست ساده داشته باشه!این دوستی ها ضمانت خاصی ندارن متاسفانه!اگرم باشه یه طرفه س!
شما هم اگه دوستش داشتین و دارین،چرا بهش تضمین ندادین و نمیدین که میتونید بیشتر و عمیق تر از یه دوست با هم باشین؟ارزشش رو نداره ب نظرتون؟
+ببخشید اگه حرف نامربوطی زدم!
تضمین ... تعهد... واضح بود که اون قول رو بهش میدادم اما خودش نخواست ، نمیدونم شاید فکر میکرد حتی با قول من هم نمیتونه منو داشته باشه... 

+ حرف نامربوط چیه :) لطف کردید.
هوم . اینجوری که شما با صداقت و صمیمانه نوشتی ما هم عاشق شدیم !
عجیبه . واقعا عجیب . منم گاهی میترسم که عاشق بشم چون از پایانش میترسم . میترسم خوب تموم نشه . به قول جیمز بلانت :
everybody wants a flame
but they dont wanna get burn
 نمیدونم چی بگم . تجربه ای ندارم . اصن چرا کامنت گذاشتم ؟:/
اینجور که من عاشق شدم دوستامم داشتن عاشق میشدن همه!! عشق خوبه اما همیشه نه...
بدترین چیز توی عشق ترسه ... اگه میترسید هیچوقت عاشق نشید ، نذارید یه دختر بخاطر شما زجر بکشه ، از خودش بدش بیاد ... اگه قولی بهش دادید پاش بمونید هر طور که شده... یا اصلا هیچ قولی ندید و هیچ حرفی نزنید...
نذارید یه دختر بخاطر شما باورش رو به عشق از دست بده...

+ کامنت میذارید که من بدونم تنها نیستم :) و یکی میخونه... ؟ 
کامنت رو کلا دوست میدارم...
وای خیلی حالتو می فهمم ... منم حالم مثل توئه ... منم دلم پر درده ... :(
این دل پر درد ، یه روز حالش خوب میشه... :)
ستاره رفاقتی دوسش داری یا به عناون جنس مخالف؟
اگه میخاستی رفاقتی نگه داری شاید رفته چون نمیتونسته رفاقتی نگهش داره و نخواسته ذهنیت بدی برات بذاره.
اولش رفاقتی بود بعدش جنس مخالف.. هم دیگه رو واقعا دوست داشتیم اما نشد...
میدونست نمیخوام رفاقتی بمونه ، خودشم نمیخواست  و چند روز هم رفاقتی نبود اما واقعا نمیفهمم چی شد یهو...
کاملااااااااااااااااصحیح
مومنم کردی به عشق و جا زدی تکلیف چیست..
بر مسلمانی که عاشق میشود پیغمبرش!
...
هعی...
اون دیواره رو ما نمیکشیم...به نظرم خودش کشیده میشه،واقعا فکر نمیکنم بتونم اونجوری دیگه عاشق بشم...اما خب گرچه اون عشق خیلی شیرینه اما به همون اندازه هم ما رو اسیب پذیر میکنه
پس شاید اون دیواره خوبه که باشه
هعییی

موافقم باهاتون ...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
اصولا ما از اولاد آدم نیستیم و این افتخار را درست به شما واگذار می کنیم :)

لینک بلاگم برای کسایی که ممنوع البیان هستند.
http://likk.ir/icpFLc
Designed By Erfan Powered by Bayan