یادداشت ها

سخت ترین سنگ ها نمی توانند آن را تحمل کنند تنها آدم ها تاب می آورند

نبرد استالینگراد به یک جنگ شدید خیابانی تبدیل شد که در آن آلمانی ها برای هر وجبی که به دست می آوردند خون می دادند. یک ستوان آلمانی حاضر در صحنه نوشت:

خیابان را دیگر نه با متر بلکه با اجساد باید اندازه گیری کرد... . استالینگراد دیگر یک شهر نیست. در روز ، ابر عظیمی از دود سوزان و کور کننده است ، کوره ی بزرگی است که از بازتاب شعله ها روشن است. و زمانی که شب فرا می رسد ، یکی از آن شب های بسیار گرم ، زننده و خونین ، سگ ها به درون [رود] ولگا می پرند و با درماندگی شنا می کنند تا به آن طرف رود برسند. شب های استالینگراد برای آنها وحشت انگیز است. حیوانات از این جهنم می گریزند ؛ سخت ترین سنگ ها نمی توانند برای مدت زیادی آن را تحمل کنند ؛ تنها آدم ها تاب می آورند.


Quoted in C.L. Sulzberger and Stephen Ambrose, American Heritage New History of World War II. New York: Viking, 1997, p. 247.


جنگ جهانی دوم در اروپا / فیلیپ گاوین / ترجمه مهدی حقیقت خواه / نشر ققنوس

جنگ و صلح (2)

جنگ و صلح (1)

جنگ و صلح


خیلی حرفها داشتم که درموردِ این کتاب بنویسم... یعنی درحال خوندن که بودم کلی چیزها به ذهنم رسید...

اما باید به طور خلاصه بنویسم براتون و این یکم کار رو مشکل میکنه :)


استراخوف که از دوستان تولستوی و منتقد توانایی بود، عقیده خود را درباره «جنگ و صلح» در چند جمله پر حرارت بیان کرده است. او می گوید: «جنگ و صلح، تصویر کاملی از زندگی بشریست. تصویر کاملی از روسیه آن زمان است، تصویر کاملی از همه چیزهاییست که در آنها، مردم سعادت و عظمت، اندوه و خواری خود را می یابند. این است جنگ و صلح». [+]

و واقعا فوق العاده است. توصیفات تولستوی در قالب تشبیه و مثال عاااالیه! مخصوصا توی جلد سوم و چهارم اینو بیشتر حس کردم :)

چونکه خیلی ها گفتند چون طولانیه و شخصیت هاش زیاده میترسیم شروعش کنیم بگم که ...

توی ویکی پدیا دیدم نوشته که : در این رمان طولانی بیش از ۵۸۰ شخصیت با دقت توصیف شده‌اند

580؟؟؟ D:

من خودم میخوندم اصلا متوجه نشدم 580 شخصیت داره ... اینقدر داستانش راحت و روونه (به استثنای اسماشون که واسه ما ایرانی ها سخت و ناآشناست)  که اصلا احساس نمیکنی جایی از داستان خسته شدی یا نفهمیدی  :)


نکته ای که دلم میخواد بهش اشاره کنم و به ذهنم رسیده بود اینه که تولستوی در داستان ، تغییرات افکار و احساسات و ناپایداری اونها رو خیلی خوب بیان کرده...
برای لحظه ای ما احساس میکنیم که فکر ها و احساساتمون دیگه همینجا متوقف شده ... مثلا با خودمون میگیم : من برای همیشه اونو دوست دارم یا میگیم : این روش تنها راهیه که باهاش میتونم زندگی کنم... و مانند اینها!
اما واقعیت اینه که همه ما آدمها تغییر میکنیم... تا لحظه ی آخر زندگیمون این احساسات و افکار ممکنه عوض بشند.
و این اتفاق برای چندین شخصیت داستان میفته و داستان رو واقعی تر میکنه

از بین شخصیت های کتاب اول از همه توجهم به پی یر جلب شد :) جوانی که از پاریس برگشته به پترزبورگِ روسیه و برای اولین بار در اجتماع اشراف وارد شده ... سرنوشت جالبی داره و مدام در حال سوال پرسیدن و جواب پیدا کردنه و شخصیت بسیار دلنشین و مهربانی داره ...


حتی من که جنگ و توصیف صحنه های جنگ و درگیری برام جذابیتی نداره این بار با حوصله صحنه های نبرد های روسیه و فرانسه رو میخوندم... از الکساندر و ناپلئون ، از وضعیت قشون فرانسه و روسیه ، از احساسات و رفتار تک تک افراد و نظامی ها تصویرهای جالب و زنده ای رو تونستم توی ذهنم بسازم...

میدونید یکی از مزایایی که خوندن کتاب های این مدلی داره و هیچ چیز دیگه ای نداره چیه؟
با خوندنش میتونی از قید زمان و مکانت آزاد بشی... بری به زمانی که هرگز نبوده ای ، بروی به مکانی که هرگز نمیتوانستی آنجا باشی و همه چیز رو از نزدیک تجربه کنی. میتونی با شخصیت هایی که الان نیستند گفتگو کنی حتی :)

میتونی خیلی چیزها رو تجربه کنی که هیچوقت توی زندگی واقعی تجربه نمیکنی...


+ سر فرصت جملات کتاب رو که یادداشت کردم مینوسم :)

+ دو بار حداقل باید بخونم این کتاب محشر رو ...


+ اکانت گودریدزم D: تازه ساختم ^_^

Star Goodreads

احساس میکنم سایت فوق العاده ایه. دوستش دارم. انگیزه ام رو واسه خوندن بیشتر میکنه 3>
اگه عضو نیستید عضو شید حتما :)


بعد نوشت : فراموش کردم اینو بذارم ... چهار جلد جنگ و صلح :)

جنگ و صلح - لئون تولستوی [PDF]

همه چیز همانطوری است که باید باشد


ساعت 11 قبل از ظهر بود که تمومش کردم جنگ و صلح رو... خودم نمیفهمم ده صفحه ی آخر رو چطوری خوندم؟؟

مغزم برای چند دقیقه به هم ریخته بود... داشت جملات کتابو تجزیه و تحلیل میکرد... با شنیده ها و دانسته های قبلی تطبیقش میداد...

باورم نمیشد... باورم نمیشد1300 و خورده ای صفحه ی اول رو با چه تفکری خوندم ، و حالا با خوندن صفحات آخر... انگار یه نوری به کتاب و دنیا تابید...سوالی که برام مهم بود و بیشتر از یک ماه منو با خودش مشغول کرده بود جوابش رو پیدا کردم..

لحظات خیلی سختی بود... سرم داغ کرده بود و نمیتونستم حرفای مامانمو بفهمم که چی میگه! یه بند میخوندم فکرم مشغول میشد بعد یادم میرفت اصلا کجای کتاب بودم. دوباره شروع میکردم خوندن و تا لحظه ای که تموم شد این اتفاق تکرار میشد. یهو از سر جام بلند شدم...شروع کردم به قدم زدن توی خونه ، مدام این جمله هاش توی سرم تکرار میشد :

" تجسم و تصور دو فعالبت مختلف در شرایط معین و ثابت امکان پذیر نیست ، باز او احساس می کند که بدون این تصور بی معنی ( که اصل و ماهیت آزادی را تشکیل می دهد) نمی تواند زندگی را مجسم سازد."


"حیات انسان به واسطه ی حرکات عضلات متظاهر می شود و حرکات عضلات مشروط به فعالیت اعصاب است."


"هر قدر علت و معلول را با دقت بیشتر ارتباط دهیم در نظر ما اعتمال مردم بیشتر اجباری و کمتر اختیاری جلوه میکند."


"برای آنکه شخصی را آزاد و مختار تصور نماییم باید او را خارج از فضا تصور نماییم و این مسئله ظاهرا امکان پذیر نیست."


"برای آنکه حرکتی را اختیاری تصور کنیم باید آن را خارج از زمان که امکان پذیر نیست مجسم سازیم."


"موجودی که تابع جهان خارجی نباشد و محدود زمان و تابع علل نباشد دیگر انسان نیست."


"اختیار ، بقایایِ مجهولِ آن چیزی است که ما درباره ی قوانین زندگی بشر میدانیم."


"اگر دست کم یک جسم وجود داشته باشد که آزادانه حرکت کند، دیگر قوانین کپلر و نیوتن باطل می شود."


"امروز هم بسیاری تصور می کنند که چنانکه ما به قانون جبر معترف شویم.مفهوم روح و خیر و شر و تمام مفاهیم سیاسی و مذهبی که بر این مفاهیم بنا شده ویران خواهد شد."


"با قبول آزادی خود به نتایج مهمل و بی معنی میرسیم ، و حال آنکه اگر به وابستگی خود به جهان خارج و زمان و علل معترف شویم قوانینی را کشف خواهیم کرد."


البته این جمله ها اینقدر هم مرتب تو ذهنم نمیومد که نوشتم! اینقدر درهم و برهم بودند و هر کدوم چند بار تکرار میشدند ، مفهوم آزادی رو با اساس باور هام مقایسه میکردم و هِی به تناقض میرسیدم...

دستم رو بالا و پایین میبردم و به این حمله فکر میکردم :


"من دستم را بلند میکنم تا عملی را متقل از هر علت انجام دهم. اما همین مسئله که من میخواهم عملی را که علت ندارد انجام دهم ، علت عمل من است."


حدود یک ساعت گیج و کلافه بودم... نمیخواستم باورش کنم... متوجه شدم که در تمام این مدت هم که داشتم بهش فکر میکردم نمیخواستم باورش کنم... مثل تمام انسان های دیگر

اما حالا دارم مفهوم جبر رو میفهمم ... انسان هیچ گاه آزاد نیست.... انسان میتونه بگه من از فلان چیز یا در فلان چیز آزادم ولی در بندِ یه چیز دیگه اس...

تمام اتفاقات همونجوری که باید بیفتند میفتند

آخ که تا دیروز چقدر حلِ این مسئله به این سادگی برام دشوار بود.


تمام اعمال انسانی رو با قوانین کوچک فیزیک و زیست شناختی و روانکاوی و ... که بلد بودم تحلیل میکردم. تمام حرکاتی که انجام میدادم و تصمیماتی که میگرفتم رو بررسی میکردم و اونو در جبر میدیدم...
به این فکر میکردم که ما بر اساس عقل یا احساس یا غریزه و.. داریم زندگی میکنیم... خوب همه ی اینها خارج از اختیارماست چون همگی وابسته به گذشته است! احساسات ما از اتفاقات گذشته حاصل میشه...


حتی مامانم ازم خواست سالاد درست کنم و من قبول کردم و به این فکر میکردم که جز این که قبول کنم هیچ کار دیگه ای نمیکردم و این تنها کاری بود که انجام دادم!... و در حین این که توی آشپزخونه بودم تمام افکارم رو برای مامانم بازگو میکردم و او همونجوری که نیاز داشتم بهم گوش میداد. هر چند اولش میگفت که با این فکر ها خودت رو از پا در نیار ... ولی آخرهاش که رسیدیم متوجه شد که این فکر ها چجوری قراره دیدگاهم به زندگی رو تغییر بده از این فکرها خوشحال شد:)


به داستانی که بدون تفکر توی کتاب ازش رد شده بودم فکر کردم و با این افکار جدیدم بهش نگاه کردم... 

توی یک قسمت پی یِر (که فکر میکنم اونم به نتایجی مشابه من رسیده بود) افسری یا نگهبانی رو در خونه اش میبینه ... پی یر شنیده بود که این افسر دزد و بدکاره هست. اما پی یر در اون لحظه باخودش فکر میکرد : من در این لحظه جز لبخند زیبای افسر چیزی را نمیبینم...

انگار که این قسمت داستان واسم روشن شد وبا شگفتی خودم داشتم لبخند میزدم... دیگر از هیچ کس بدم نمی آمد... همه چیز همانطوری است که باید باشد ( البته من شدیدا با این مخالفم که از قبل آینده تعیین شده و شدیدا این برداشت رو تکذیب میکنم)


احساس میکنم این کتاب رو دوباره باید بخونم و مطمئنم که دیدگاه متفاوتی خواهم داشت..من 1300 صفحه را جور دیگر میفهمم...


+ فکر نمیکنم تولستوی خواسته باشه من همچین برداشتی کنم!!! اصولا تفکر من الان با اون متفاوته. اون جمله هاییم که نوشتم به خودی خود ممکنه نتونید منظور تولستوی رو ازش بفهمید چون باید در متن ببینید و جملات قبل و بعدش خیلی مهمه.این جمله ها فقط عباراتی بود که توی ذهنم میومد.


+ میدونم پذیرش همچین تفکری بدون پیش زمینه های فکریش چه عواقب بدی ممکنه داشته باشه!! پس حرفامو فقط حرفای من بدونید و هیچ اعتباری براش قائل نباشید..


+ خودم و مامانم کلللی حرف زدیم... بخوام حرفهامونو بنویسم خیییلی زیاد میشه...اما آخرش بغلش کردم از خوشحالی و گفتم : نمیدونی چقدر خوشحالم که تو مامانمی . مرسی که به حرفام گوش دادی ^_^

با اینکه یه تفکراتمون با هم فرق میکنه ولی اون تونست منو درک کنه منم تونستم درکش کنم :)

قربونش برم من 3>



+ یجاییش خیلی از تولستوی ناراحت شدم... من روی مسئله فرگشت خیلی حساسم! اونوقت ایشون نوشته که :

" این ادعا که انسان در زمان نامعلومی از میمون بوجود آمده است به اندازه ی این بیان که انسان در زمان معلومی از یک مشت خاک بوجود آمده نامفهوم میباشد ( درمورد اول زمان پیدایش انسان و در مورد دوم شیوه ی خلق شدن او عامل مجهول است)"

تا اونجایی که من میدونم الکی گفته اینجا D: چه بسا جاهای دیگه که من نمیدونم کجاهاش بوده هم اشتباه گفته! بالاخره انسان است و اشتباه هم میکند. 


+ این پست واسه معرفی کتاب جنگ و صلح نبود اصلا! باید یه پست مستقل بزنم واسش! این فقط تفکرات من بود D:

+ دوشنبه آزمون آیین نامه رانندگی دارم هیچیم نخوندم :| امشب و فردا رو باید کامل بخونم :(

+کتاب خوب کتابی است که اینجوری زیر و رویت کنه ، افکارت رو از صافی رد کنه ...

+ میدونم خیلی بی نظم و بد توضیحش دادم... این پست شلوغ رو ببخشید...

جنگ و صلح

"قوانینی وجود دارد که حوادث را رهبری می کند. ما قسمتی از این قوانین را نمی شناسیم و قسمتی را هم حدس می زنیم. کشف این قوانین تنها وقتی امکان پذیر است که ما علل وقایع تاریخی حوادث را در اراده ی یک فرد جستجو نکنیم ، همچنان که کشف قوانین حرکت سیارات فقط آنگاه امکان پذیر شد که مردم از تصور سکون زمین چشم پوشیدند."

لئون تولستوی / جنگ و صلح / جلد چهارم - بخش اول

+ فکر نمی کردم خوندنش اینقدر به درازا بکشه... ولی عاااالیه این کتاب...
   تموم که شد درموردش مینویسم و جمله هاش رو جمع میکنم :)
اصولا ما از اولاد آدم نیستیم و این افتخار را درست به شما واگذار می کنیم :)

لینک کانال تلگرام مربوط به کتابها :
https://t.me/Mybooksland1

لینک کانال تلگرام با موضوعات مختلف:
https://t.me/xCrimes

لینک بلاگم برای کسایی که ممنوع البیان هستند.
http://likk.ir/icpFLc
Designed By Erfan Powered by Bayan