یادداشت ها

پندهای سورائو 1

پند های سورائو رو پیدا کردم و خریدم :)

از اون کتاباست که جلدشون دل میبره ^_^ از بس خوب طراحی کردن.


[2]

همه خطاهای انسانی ریشه در بی‌صبری دارند، درکنار گذاشتن عجولانه رویکرد روشمند، در دست گذاشتن صوری بر موضوعی واضح.


[5]

از نقطه ای به بعد، بازگشتی درکار نیست. این همان نقطه ایست که باید به آن رسید‌.


[7]

یکی از موثرترین نیرنگ های شیطان، دعوت به مبارزه است.

مثل مبارزه با زن هاست که به مهرورزی ختم می‌شود.


[13]

اولین نشانه بارقه ادراک، آرزوی مرگ است. این زندگی تحمل ناپذیر می‌نماید و زندگی دیگر دست نیافتنی. آدم دیگر از میل به مردن احساس شرم نمی‌کند؛ تقاضایش این است که از سلول قدیمی اش که از آن بیزار است، به سلول تازه ای منتقل شود که از آن بیزار خواهد شد. آخرین نشانه های ایمان هم اینجا دخیل است، زیرا در وقت انتقال شاید زندانبان اتفاقا از راهرو رد نشود، تا زندانی را ببیند و بگوید :" این مرد را دوباره حبس نکنید. او با من می‌آید."


[15]

مثل راهی در پاییز ، به محض تمیز شدن، دوباره پر از برگ های ریخته می‌شود. 


[16]

قفسی به جستجوی پرنده ای برآمد.


[23]

از حریف راستین، شهامتی بی اندازه به درون تو جاری میشود.


[25]

چگونه می‌توان از دنیا لذت برد مگر با گریختن از آن؟


فرانتس کافکا / پندهای سورائو / ترجمه گیتا گرگانی

مثل مسیری در پاییز

کتاب را ورق میزدم که به این جمله برخوردم و تا یک دقیقه کامل رویش قفل شده بودم. عجیب به دلم نشست و حس کردم چقدر شبیه این مسیرِ پاییزی شدم...


مثل مسیری در پاییز : به محض تمیز شدن، دوباره پُر از برگ های پاییزی می شود.

فرانتس کافکا / پندهای سورائو / بخش 15


+ دیروز هرچقدر توی کتابفروشی ها دنبالش گشتم گفتند تموم کردند :(

هیچ گاه سکوت کافی وجود ندارد

اشخاصی که فراید با آنها مصاحبه می کرد ، نکته ای را به صورت آشکار بیان میکردند که اشخاص خلاق همیشه می دانسته اند. مثلا کافکا در زمان کار کردن ، حتی تحمل نامزد دوست داشتنی اش را نداشت:

یکبار گفتی که دوست داری هنگامی که می نویسم ، کنارم بنشینی. گوش کن ، در آن صورت اصلا نمی توانم بنویسم. زیرا نوشتن به معنای آشکار کردن بیش از اندازه خود شخص است ؛ منتهای خودآشکاری و تسلیم ، که وقتی انسان درگیر دیگران است ، احساس می کند که در آن حالت از خود بیخود است و به همین سبب ، همیشه تا زمانی که معقول است ، پس می کشد... به این سبب است که انسان هنگام نوشتن ، هیچگاه آنقدر که باید تنها نیست ، که اطراف انسان در حال نوشتن ، هیچ گاه سکوت کافی وجود ندارد ، به این سبب است که حتی شب ، آنچنان که باید ، شب نیست.

صفحه 160


گروه ها شبیه به موادی هستند که در مغز تغییر ایجاد میکنند . اگر نظر گروه این باشد که پاسخ درست ، گزینه الف است  احتمال بسیار بیشتری دارد که شما نیز باور کنید گزینه الف ، پاسخ درست است. اینطور نیست که آگاهانه بگویید ، «خب مطمئن نیستم ، اما به نظر آنها پاسخ درست گزینه الف است، پس من هم همان را انتخاب می کنم.» همچنین نمیگویید که ، «میخ واهم آنها از من خوششان بیاید ، پس فقط وانمود می کنم که پاسخ ، گزینه ی الف است.» نه ، شما کاری بس غیرمنتظره تر می کنید _ وخطرناک تر. بیشتر داوطلبان برنز گفتند به این دلیل با گروه همراهی کرده اند که «گمان کردند به طرز غیرمترقبه ای به یک پاسخ درست رسیده بودند.» به بیان دیگر ، آنان نسبت به تاثیر همگروهی ها بر خودشان کاملا کور شده بودند.

صفحه 169



سوزان کین / سکوت 

خودم داوطلبانه در پی اش بودم و حالا او مرا تعقیب می کند

دیروز بعد از ظهر بود ، یک جور عجیبی دلم گرفت ، دلم میخواست با یک نفر حرف بزنم ، حتی موضوعش رو هم نمیدونستم ، حتی نمیدونستم به کی باید تلفن کنم یا با چه کسی حرف بزنم؟ 
فقط میدونستم باید حرف بزنم ، نه هر حرفی و نه با هر کسی ، هیچ کس را پیدا نکردم...

عادت بدی است ، تنهایی را دوست دارم ، اینکه خودم باشم و خودم و کارهایم و افکارم ،بنابراین فاصله ای با دیگران میگیرم ولی حواسم نیست و این فاصله ناگهان خیلی زیاد میشه، سرعتم بیشتر میشه توی فاصله گرفتن ، اونقدر که دیگه بهش نیازی ندارم، بعد یه حسی پیدا میکنم که میگه : باید صحبت کنی با کسی ، باید دوستی کنارت باشد برای مدت کوتاهی.
ولی نگاه میکنم و میبینم خیلی فاصله گرفتم و اونقدر خسته ام که راه برگشت رو پیدا نمیکنم...غرق شده در تنهایی ام روزها را سپری میکنم.
خودم خواستمش تنهایی را ، حالا آنقدر گرفتارش شدم که او مرا رها نمیکند.

+ مدتی است مکالمه ای بیشتر از 5 دقیقه با کسی نداشته ام...
یک چیزی نهیبم میزند که خستگی را کنار بگذار ، برو جلو ، پیش قدم بشو ، فاصله هایی که خودت انداخته ای بیا و بردار.*

+
این تنهایی که در بیشترِ اوقات به من تحمیل شده،و تا حدی خودم داوطلبانه در پی‌اش بوده‌ام – اما این هم اگر اجبار نبود چه می‌توانست باشد؟ – اکنون همهٔ ابهامش را دارد از دست می‌دهد و به مرحلهٔ گره‌گشایی می‌رسد. به کجا دارد می‌رود؟ بیشترین احتمال این است که به جنون برسد؛ بیش از این چیزی نمی‌توان گفت، این تعقیب درست در من جریان دارد و مرا تکه‌پاره می‌کند.

فرانتس کافکا / یادداشت‌ها

+ مطمئنم اگه درباب حکمت زندگی الان پیشم بود راضی ام میکرد که بیشتر این تنهایی ام رو دوست داشته باشم
   بهم ارزشش رو باز یادآوری میکرد باید قدرش رو بدونم و ازش استفاده کنم و لذت ببرم **

+ شده ام یک تناقض ، حتی خودم هم نمیدانم دقیقا چه میخواهم! از * و ** به تناقضی در من میرسیم که باید حل بشه.

از یادداشت های کافکا

با یادداشت های کافکا زندگی کردم ... خوندنش از آبان ۹۵ تا خرداد ۹۶ به طول انجامید و الان یجورایی دلم براش تنگ شده.

برخی کلمات و جمله هاش آدم رو تیکه پاره* میکرد و این تیکه تیکه شدن ها ، چه حسِ خوبی داشت! یه درد لذت بخش و مشترک بود شاید...

بعضی جاها بغضی عجیب گلویم را میگرفت و گاهی زل میزدم به یک جمله و بارها می خوندمش و میخواستم بخاطر اون جمله از کافکا تشکر کنم!


آن قسمت هایی که کافکا احساسش را می‌نوشت بیشتر دوست داشتم تا توصیف وقایع اطرافش ، خودِ کافکا را جذاب تر از محیط اطرافش می‌دیدم...


+ فکر کنم او بخشی از وجود همه ی ماست ...

* عبارت خوبی برای بیان حسم بود ، از یکی از کامنت های دوستانم بود.

یادداشت های کافکا (یادداشت های سفر)

یادداشت های کافکا (1922)

یادداشت های کافکا (1917-1921)

یادداشت های کافکا (1915-1916)

یادداشت های کافکا (1913-1914)

۱ ۲
اصولا ما از اولاد آدم نیستیم و این افتخار را درست به شما واگذار می کنیم :)

لینک کانال تلگرام مربوط به کتابها :
https://t.me/Mybooksland1

لینک کانال تلگرام با موضوعات مختلف:
https://t.me/xCrimes

لینک بلاگم برای کسایی که ممنوع البیان هستند.
http://likk.ir/icpFLc
Designed By Erfan Powered by Bayan