یادداشت ها

چند ساعت پیش می خواستم

روزی، البته خیلی از آن روز گذشته ، روزی با دختر کوچکم به شیرینی فروشی رفتیم. خیلی به ندرت پیش می‌آمد که با دخترکم به شیرینی فروشی بروم. کم پیش می آمد که دستش را بگیرم و از آن کم‌تر این‌که با او تنها باشم. فکر کنم یک روز صبح یکشنبه بود. آدم های زیادی برای خرید شیرینی آمده بودند، کیک توت‌فرنگی یا نان‌خامه ای می‌خریدند. وقتی از آن‌جا بیرون رفتیم ، دختر کوچولویم از من خواست یک تکه از نان باگت به او بدهم، ندادم. نه. به او گفتم، نه بگذار برسیم خانه. به خانه برگشتیم همگی پشت میز نشستیم تا ناهار بخوریم. یک خانواده کوچک خوشبخت. من نان را بریدم. این کار را دوست داشتم. می‌خواستم به وعده ام وفا کنم. اماوقتی تکه نان را به دخترکم دادم ،او نان را به برادرش داد‌.

- اما گفتی نان می‌خواهی...

دستمالش را باز کرد و جواب داد:

- چند ساعت پیش می‌خواستم

- اما این همان نان است و همان طعم را دارد ، چرا نمی‌خواهی؟

اصرار کردم:

- همان است...

سرش را برگرداند.

- نه، ممنون.


آنا گاوالدا / من او را دوست داشتم

از درس علوم جمله بگریزی به

همونطور که الن تورینگ داشت روی این کار میکرد که چه مسئله هایی جواب دارند توی ریاضیات و چه مسئله هایی نه؟
همینطور که ماشین تورینگ میتونه تا ابد به محاسبه ادامه بده و هیچوقت به جواب نرسه...

فکر میکنم زندگی ما همون مسئله ی غیرقابل حل در ریاضیاته و تا وقتی زنده ایم ، این ماشین که خودمون باشیم مدام داریم دنبال معنای زندگی میگردیم ، سوال های مختلف مطرح میکنیم ، فیلسوف میشیم برای خودمون ، سخت میگیریم این زندگی رو و هی میخوایم بفهمیم راه درست زندگی چیه؟
و بعد از چند سال ، این ماشین که خودِ ما و ذهن ما باشه بالاخره باتریش تموم میشه و مسئله حل نشده رها میشه.

بعضی ها با یک سری جواب ها خودشون رو قانع میکنن که من فکر میکنم بیشتر جنبه ی احساسی داشته باشه تا منطقی ، یعنی تنها راه اینکه چیزی جواب قطعی داشته باشه ایمان به اون جوابه.
اگر بخوایم منطقی همه چیز رو بررسی کنیم هیچوقت به جواب نمی رسیم ، زندگی همون مسئله ی ریاضیه که حل کردنش ناممکنه.

دیگه باید فکر کردن منطقی رو تموم کنم ، سردرد های متمادی ،  اغتشاش روحی و حساسیت به روابط از عوارض منطقی فکر کردنه و این که هی بخوای برای هر چیزی دلیل بیاری و استدلال داشته باشی غیر ممکنه.


و فکر میکنم دلیل سردرد ها و بیماری و سرطان نیچه همچین چیزی بوده...

میتونیم توی علم ، از منطق استفاده کنیم اما توی زندگی ، ما کوچک تر و پیچیده تر از اونیم که بخوایم منطقی زندگی کنیم و اگر هم بخوایم ، توی این دنیای غیر منطقی محکوم به شکستیم.


به هر حال ، تصمیم گرفته بودم که ، بین ذهنِ منطق جویِ خودم و زندگیِ منطق ناپذیرم ، یک مرز قائل بشم ، و افکار منطقی با دریافت مجوز ورود وارد زندگیم بشند و این دوتا رو کامل با هم قاطی نکنم تا بتونم راحت تر و خوش تر زندگی کنم.
تصمیم سختیه ، اجرا کردنش واقعا مشکله اما احساس میکنم این بهترین راهه و در غیر این صورت زندگی ام همینجور سخت ادامه پیدا میکنه.

زندگی اونقدر کوتاهه و لحظه ها اونقدر سریع میگذرند و به گذشته برمیگردی و میبینی هیچ لذتی نبردی ، همه اش منتظر دلیل بوده ای ، همه اش داشتی فلسفه می بافتی ، سختش گرفته بودی و بعد حسرت عمیقی در ته دلت احساس میکنی که خلاصی از آن بعید است.


+ استاد بزرگ ، خیام میگوید که:

    از درسِ علوم جمله بگریزی بِهْ،

    و اندر سرِ زلفِ دلبر آویزی به،
    ز آن پیش که روزگار خونت ریزد،
    تو خونِ قِنینه در قدح ریزی به.


خانواده ی سالم

از زبان ما سخن میگفت...

دقیقا داشتم خانواده ی خودمون رو متصور میشدم.

و ...

هی میپرسیدم چرا؟ چرا؟ چرا؟


موج عظیم کاناگاوا

زندگی ام همچون فرد معلولی در سایه خانواده کمر خم کرده.


طلسم شده


Brulov : Women make the best psychoanalysts until they fall in love. After that they make the best patients.

دکتر برولوف : 

زنها تا وقتی عاشق نشده اند بهترین روانکاوها هستند ولی بعد از اون تبدیل میشن به بهترین بیماران روانی!


Alfred Hitchcock / Spellbound 1945

+ اینجا را بخوانید

مگر احساس گنجد در کلامی؟

دیشب من و داداشم تصمیم گرفتیم  یه اینترنت سه ساعته نامحدود بگیریم و توی یوتیوب کنسرت ببینیم با کیفیت اچ دی...
موسیقی های معرکه ای شنیدم...وای که هنوز هم دارن توی سرم میچرخن
اولیش یکی از سوناتا های فرانتس لیست بود. اما دومین کنسرتی که دیدیم ، پیانو کنسرتوی باخ BWV 1052 بود ، معرکه بود ، مخصوصا موومان دومش ، آخ هنوز تِمِش داره قدم هامو کنترل میکنه. دیوانه کنندست...
این لینک یوتیوبش : 


پیانیست رو تاالان ندیده بودم و نمیشناختمش اما عالی نواخت ، به نظر بی نقص میرسید و حس رو خیلی خوب منتقل کرد بهمون.
توی آرشیوم گشتم نتونستم پیانو کنسرتو رو به صورت ام پی تری پیدا کنم ولی ویولون کنسرتوش رو یافتم... اون هم معرکه اس...
انگار نه انگار باخ برای 200  و اندی سال پیشه ، موسیقی اش زنده است ؛ موسیقی اش زنده است و داره منو به آسمون میبره ، تنم رو میلرزونه


+ داشتم پیانو تایلز بازی میکردم که به این سوناتای بتهوون برخوردم و آی با قلبم داری چکار میکنی؟
محوش شدم ، مثل دیدن عزیزترین دوستی که سالها از دیدنش محروم باشی و پر از حرف ها و احساس های نگفته باشی 
انگار که سرتو میذاری روی شانه هاش و برایش میگویی از همه رنج هایی که در نبودنش کشیدی 
مثل مست شدن از بوی اوست در یک روز مه آلود و سرد...
چی دارم میگم؟


+ دو آهنگ توی یک روز؟ نکنید این کارو با من...

* عنوان پست از شعرِ فریدون مشیری :
مگر احساس گنجد در کلامی؟
مگر الهام جوشد با سرودی؟ 
مگر دریا نشیند در سبویی؟
مگر پندار گیرد تار و پودی؟ 
چه شوق است این، چه عشق است این، چه شعر است؟
که جان احساس کرد، اما زبان گفت! 
چه حال است این، که در شعری توان خواند؟
چه درد است این، که در بیتی توان گفت؟


با صدای وزش باد

اینجا بنشینی ،

 هوای تمیز را نفس بکشی ، 

با صدای وزش باد و امواج دریا

این پولونیز شوپِن را پخش کنی...

غرقش شوی


Chopin - 01 - Andante Spianato,Op.22-In Eb

Chopin - 02 - Grande Polonaise,Op.22-In Eb-Allegro moderato

Piano Forest


بعضی مسائل توی زندگی ما هستند که ، با اینکه بهشون آگاهیم ، با اینکه اگه بیان بهمون بگن میگیم خب اینو که میدونیم ، بله درسته و از این حرفها! اما بخاطر شرایط جامعه و محیطی که داریم زندگی میکنیم ، فراموش میکنیم. مثلا احساس هایی مثل حسادت ، رقابت که از سنین کودکی یکجورهایی در ما به وجود اومده و توسط خانواده ها و جامعه گاها تقویت میشه.

اما در این انیمیشن ، این حسِ زیبای دوستی و رقابت سالم وجود داشت و من از دیدنش واقعا لذت بردم ، با وجود اینکه  دوستت رقیبته ، اما تشویقش میکنی که بهترین تلاشش رو بکنه ، بهش کمک میکنی که بهتر بشه و میدونی که رقیب اصلی تو ، کسی نیست به جز خودت

و این یکی از اصول انسان بودنه ، انسان شدنه.


+ اون صحنه که استاد داشت برای کای آهنگ های موتزارت و مندلسون و بتهوون رو میزد ، هر وقت می شنوم محو میشم و مسحور اما وقتی شوپن نواخته میشه ، مثل اقیانوسیه که توش غرق میشم...

کلا با موسیقی های کلاسیک این انیمیشن توی فضا بودم ^_^

از یادداشت های کافکا

با یادداشت های کافکا زندگی کردم ... خوندنش از آبان ۹۵ تا خرداد ۹۶ به طول انجامید و الان یجورایی دلم براش تنگ شده.

برخی کلمات و جمله هاش آدم رو تیکه پاره* میکرد و این تیکه تیکه شدن ها ، چه حسِ خوبی داشت! یه درد لذت بخش و مشترک بود شاید...

بعضی جاها بغضی عجیب گلویم را میگرفت و گاهی زل میزدم به یک جمله و بارها می خوندمش و میخواستم بخاطر اون جمله از کافکا تشکر کنم!


آن قسمت هایی که کافکا احساسش را می‌نوشت بیشتر دوست داشتم تا توصیف وقایع اطرافش ، خودِ کافکا را جذاب تر از محیط اطرافش می‌دیدم...


+ فکر کنم او بخشی از وجود همه ی ماست ...

* عبارت خوبی برای بیان حسم بود ، از یکی از کامنت های دوستانم بود.

ابزار شکنجه را روشن نگذارید

خواهشا تلویزیون رو ۲۴ ساعته روشن نزارید.

هر وقت هم که واقعا بهش نیاز دارید و روشنش می‌کنید لطفا صداش رو کم کنید.

+ یکی از وسیله های شکنجه است این تلویزیون :/

یادداشت های کافکا (یادداشت های سفر)

۱ ۲ ۳ . . . ۱۲ ۱۳ ۱۴
من پوچ مطلقم ؛ سرشار از هستی !

لینک بلاگم برای کسایی که ممنوع البیان هستند :)
http://likk.ir/icpFLc
Designed By Erfan Powered by Bayan