یادداشت ها

من نمیتونم خوب بخوابم...


دانش آموز : دائم از خودم می پرسم ...
معاون مدرسه : عزیزم میشه پاشی بایستی؟
دانش آموز : همش میپرسم چرا اینجوری شد؟ منظورم اینه که اگه خدایی هست چرا میذاره اون همه آدم بیگناه بخاطر هیچی بمیرن؟
معاون : خوب میشه کاری به کار خدا نداشته باشی عزیزم؟
دانش آموز : به هرحال من نمی تونم خوب بخوابم. کس دیگه ای هم هست که این مشکل رو داشته باشه؟




+ Breaking Bad - S03 E01 

+ سریال خیلی خوبی بود :)

حرف های ترسناک!

بخش اول :

میگفت : بیا و گوشت بخور! چیه این گیاهخواری تو آخه؟ همه ناراضین!!

گفتم : ولی خب اینجور نیست که... یچیزایی خوندم و فهمیدم و متوجه شدم اینجوری بهتره

گفت : همیشه دلت میخواد متفاوت باشی!! آخه تفاوت تو یه موضوع نه توی 10 تا ...

ادامه داد که : خیلی از کارهات فقط واسه اینه که بگی من متفاوتم! خودتم نمیدونی اما ناخودآگاهت اینکارو میکنه...

                   کتاب زیاد میخونی و میخری ، دینت رو کنار میذاری ، گیاهخوار میشی ، 

                   هدف اصلی پشت همه اینها متفاون بودنه ، دوستش داری

                    من با یک نگاه میتونم بفهمم چی تو ذهن آدما میگذره


بخش دوم :
گفتم : من فکر و خیالام زیاد شده ، فکر نکنم خوابم ببره تو برو بخواب
گفت : داری بزرگ میشی
گفتم : زیادی دارم بزرگ می شم
گفت : پیر شدن
گفتم : من هنوز نوزده سالم نشده!
گفت : فقط یک عدده
گفتم : راست میگی ! در درون من 86 ساله ام
گفت : دوباره یک عدده!
گفتم : باشه ، عدد نه... من همیشه ستاره ام.
گفت : همون پیر
گفتم :کدوم دقیقا؟
گفت : وقتی نتونی بخوابی ، یعنی پیر شدی ، کارت تمومه...


بخش سوم :
خواندن این پست در اینستاگرام : کلیک


+ تا حالا شده یکی یه حرفایی بهت بزنه یا بشنوی  یا بخونی و بترسی؟؟؟ 10 روز اخیر و سه بار این اتفاق افتاده...

و باور دارم که این ترس ها مقدمه ی تغییر آدم هاست ، مثل یه پتک میخوره توی سرت ، یه مسیری که نمیدیدی رو نشونت میده...

چند بار اینجوری ترسیدید؟


+ دقیقا وقتی امتحانام شروع میشه میام یه پست میذارم اینجا باز غیب میشم! این چه وضعشه آخه :/

لاکپشتِ خسته...

خوشبختانه یا بدبختانه!! سرعت اینترنت خرابه و من نمیتونم به وب ها سر بزنم و کامنت بزارم و اصلا هیچی! حوصله مو سر برده اینترنت! 

میرم کتاب بخونم ^_^


+ یکی از کابوس هام اینه : پاشم ببینم تمام دست فروشای انقلاب رو جمع کردند!!

جاده ای هست که همواره در آن قدم می زنی

یک هفته است اومدم خونه ، اما اونقدر سرعت اینترنت خرابه که ناخوآگاه از لپ تاپم فاصله می گیرم! به گمانم علت اکثر بیماری های افسردگی و یا شاید عصبانیت ایرانی ها همین سرعت اینترنت باشه! وقتی سه دقیقه معطل بمونی یه صفحه باز بشه خوب مشخصه چه بلایی سر آدمی میاد!! مگر اینکه کلا دست بکشی و ول کنی !


درباره ی یکی دیگر از بهترین تجربه های کتابخوانی ام بگم... وقتی نیچه گریست :)

توی گودریدز ریویوی خودمو نوشتم اما ، الان میخوام درمورد یه بخش خیلی خاص بنویسم ...

وسواس فکری که موضوع اصلی کتاب بود ، وقتی مدام فکرتون درگیر چیزیه ، وقتی ناخودآگاه میاد وسط کارتون ، وسط تمرکزتون ، میاد وسط زندگیتون!

شب ها حتی توی خوابتون رهاتون نمیکنه...

مثل جاده ای میمونه که همیشه توش قدم میزنی ، خاطراتی که همیشه بهشون برمیگردی

عاشق شدن شاید یجور وسواس فکری باشه ، تقریبا اینو قبول دارم.

وسط خوندن کتاب ، اونجایی که برویر از وسواس فکری برتا خلاص میشه و بعدش نیچه از وسواس فکری لوسالومه ، اونجا با خودم گفتم : همانگونه که من از تو رها شدم...

خیلی جالبه که تجربه های خودتو ، توی کتاب پیدا کنی ، وقتی خودت یه مدت کوتاه دچار وسواس فکری شدی  و همونجور که توی کتاب اشاره کرده ازش رها میشی ...

البته هر کس و هرموضوعی شیوه خاص خودش رو داره :)

و من هیچوقت اون شب سردی رو که روی نیمکت های محوطه دانشگاه نشسته بودم و باهاش چت میکردم و یهو حس کردم از همه وسواس های فکری ام درموردش رها شدم فراموش نمی کنم...

هیچ یک از ما حقیقتا دیگری را آنطور که هست نمیبینیم
و آنچه که دوست میداریم ، تصویر ذهنی ما از اون فرد و توهمیه که ما از او داریم و زمانی که این تصویر فرو بریزه ، عشق و وسواسی در کار نخواهد بود و انسان رها و ازاد میشه

حس میکنم یذره قوی تر شدم ، ممکنه باز هم دچار وسواس فکری بشم ، اما اینبار دیگه میدونم چجور باید باهاش کنار بیام :)


+ کتاب خوندن ، چیزای خوب و بد داره مثل بقیه موارد! از نکات منفی کتاب خوندن اینه که وقتی زیاد میخونم دیگه حوصله هیچ کس رو ندارم!! 
   تقریبا از همه جدا می شم ، میرم توی لاک خودم ، یا فکر میکنم یا میخونم یا میخوابم!

    اینجور زندگی هم پیشنهاد نمیشه! درسته لذت میبرم اما یکم کمتر باید بخونم...

بعدنوشت : 

جالبه ، بعضی دوستان از فضای وبلاگ خداحافظی میکنن هی برمیگردن ، من هی میگم میخوام بنویسم و هی نمی نویسم :)) هی نمیشه!

قراره پیچش هامو کم کنم...

الان تنها چیزی که میدونم اینه که خودم دستی دستی دارم زندگیمو به هم میپیچونم!
کلا استعداد خاصی در زمینه پیچوندن همه چیز در هم دارم :)

اما نوشتن ... آرام کننده است ، پیچشو کم میکنه ، ذهنو مرتب میکنه...
وقتی توی دفتر شخصی ام مینویسم ، اصلا رعایت نمیکنم! همونجوری هر چیزی به مغزم میاد پرت میکنم روی کاغذ...
از لحاظ احساسی و ذهنی تخلیه میشم اما همچنان گیج میمونم 
ولی وقتی مخاطب داشته باشه حرفات ، وقتی بدونی قراره یه نفر بخونه و دوست داری که بفهمه ، اونوقته که میای و مغزتو مرتب میکنی ، سعی میکنی خوب بنویسی که دیگرانم بفهمن ، اینجوری خودتم بهتر میفهمی...

+ واقعا نمیدونم چرا نمیتونم بیام و وبلاگا رو بخونم!!! درسته اینترنت نیست و باید بیام توی نقاط دوردست خوابگاه و درشرایط سخت به اینترنت وصل شم ، درسته درس زیاد دارم (هرچند بازم نمیخونم :|) درسته که کتاب میخونم و کلی کار دیگه اما بازم باید یه وقتی باشه واسه سر زدن به وباتون؟ مگه نه؟ 
آدم هر کاری بخواد میتونه انجام بده فقط انگیزه لازم داره...
انگیزه...

خیلی وقته واسه هر موضوعی دنبالش میگردم...

اسمشم باخه :)


دختر:
تنها خداوند میتونه خلق کنه و نابود کنه ، شما اصلا دین دارید؟ شما خدا ندارید؟

جک (آل پاچینو):
اوه داریم خانم، من یه دین دارم ، اسمشم باخه ، یوهان سباستین باخ
و حداقل خدای من یه خدای تخیلی نیست.


You Don't Know Jack (2010)


دوستت می دارم بی آنکه بخواهمت

دو شب پیش ، وقتی که دیگه اصلا انتظارشو نداشتم بهم پیام داد...
میدونید؟ شاید بزرگترین ترس من این بوده که فراموش بشم ، دیگه دوست داشته نشم ...
اما اون شب ، وقتی بعد اسمم "جان" گذاشت ، وقتی گفت امیدواره که حالم خوب باشه ، وقتی گفت جواب ندادناش بخاطر لج بازی با من نبوده و میخواست که من خودم طردش کنم ، وقتی که گفت فراموشم نکرده ، وقتی که بخاطر اومدن و رفتنش که مثل صاعقه بود ازم عذرخواهی کرد ، وقتی گفت رفته تا من همون ستاره کنجکاو دوست داشتنی و بهترین دوستش باقی بمونم...
و بعدش برام آرزو کرد که انتخابای بعدیم بهتر باشه...


وقتی اینا رو میخوندم یه آرامش و لبخند عمیقی سرتاسر وجودمو فرا گرفت ، تونستم درکش کنم... اون شب جوابش ندادم ، گذاشتم برای فردا که بتونم منطقی بهش جواب بدم دور از هرگونه احساسات بی منطق!
و بهش گفتم چقدر خوشحالم از اینکه تونستم یک مرد رو بشناسم... با خیلی ها فرق میکرد و افرادی مثل اون واقعا کم پیدا میشن... 
همینطور گفتم که کاری که کرده منطقی ترین و خردمندانه ترین کار بوده :)

و بعد ازم تشکر کرد و گفت که خوشحالش کردم ...

قصدم خوشحال کردنش بود :)

و الان حس خیلی خیلی بهتری دارم ... هیچ رابطه ای که دوست داشتنش واقعی بوده نباید یهویی تموم شه ، باید خیلی قشنگ و منطقی و دوست داشتنی تموم شه!!!

هر چند توی حرفامون هر دو اشاره کردیم که هنوز همدیگه رو دوست میدونیم ،اما نمیدونم آیا دوباره باهم همکلام خواهیم شد یا نه؟

+ یکی از بحران هام حل شد به همین سادگی!!!

لیست شیندلر


Schindler : Power is when we have every justification to kill, and we don't.



این فیلم از آنچه تصور میکردم بی نهایت بهتر بود ...

اسکار شیندلر ، انسانیتش ، مرا به گریه انداخت ؛ انسانیتی که کم پیداست ... 


هربار اینجور فیلمها را میبینم ، با خودم میگم : خداوند همه این ظلم ها ، ستم ها ، بی وجدانی ها را میدید و هیچ نمیکرد!

اما توی این فیلم ، اسکار شیندلر بیش از هزار نفر از یهودی ها رو نجات داد.


فیلم صحنه های تاثیر گذار فراوانی داشت ، میشه بیش از 10 بار دید این فیلم رو و خسته نشد ...
مخصوصا آخرش که متفقین پیروز میشن ، اسکار شیندلر به ماشینش نگاه میکنه ، و حسرت میخوره که چرا اون ماشینو نگه داشته ؟؟ چرا نداده که بتونه ده نفر رو بیشتر بخره؟ به سنجاق سینه اش که طلا بوده نگاه میکنه و میگه چقد پول هدر دادم!!

یکی دیگه از جاهایی که فوق العاده دوست داشتم اونجا بود که اسکار تلاش میکرد که لیستش رو هر چه میتونه بیشتر بکنه 3>
آخه اینقدر مرد؟؟ 


ای کاش میشد این فیلم را بوسید!!!

+ فیلم برداری و موسیقی فیلم هم عالی بود ^_^ به قول دوستم هرجای فیلمو استاپ کنی یه عکس قشنگ میشد :)


+ انسانیت ، آنچیزیست که گمش کرده ایم ، همدیگر را میکشیم برای هیچ ...



شاید می خواست انسان بماند

می خواستم انسان بمانم 


داشتم این مطلب رو میخوندم، به خودم فکر کردم ، به اونی که دوستش داشتم و شاید هنوزم دارم...
حس کردم اینها را اوست که به من میگوید ...

نمیدانستم ، نمیدانستم که دوست داشتن زیاد تبدیل به چیزی آزار دهنده می شود...
نمیدانستم باید این دوست داشتنم را برای خودم نگه دارم ، نمیدانستم باید از دور دوستش بدارم...

آه که چقدر نادان بودم...

این زندگی دوگانه

بیش از یک ماه میشود که درگیرم ، با خودم ، با زندگیم ، یه کشمکش مداوم...
دوستم میگه : تو یه دختری ، باید قوی باشی ، مثل یه درخت بلند ، کلی پیچک هست که برای زنده بودن به تو نیاز خواهند داشت ...

زندگی ام خیلی آشفته اس ، افکارم آشفته تر ، یه چیزی کمه این وسط ، یه چیزی که همه اینا رو مرتب میکنه و تیکه تیکه های زندگیمو به هم میچسبونه
گاهی ...یعنی اکثر اوقات فراموش میکنم چرا دارم زندگی میکنم؟ چرا باید بدوام؟ هیچ چیز هیچ فرقی نمیکند!!
در یک لحظه جلوی چشمام ، توی ذهنم ، همه چیز ارزش خودش رو از دست میده ، میشن یه سری مولکول و ترکیب شیمیایی و روابط...
یه لحظه ، تمام اینا میره عقب و یه خواهش و تمنای درونی برای زنده بودن و لذت بردن از هیچ میاد سراغم...
یک لحظه دلم میخواد در یک موسیقی بمیرم ، یا در تلخی قهوه ام حل بشم، روی برگ های پاییزی قدم بزنم، هوا را نفس بکشم یا  وسط یه لحظه ی خوش بمیرم یا تا آخر عمرم همون لحظه رو بارها و بارها تکرار کنم...
اینقدر توی تک تک ثانیه هام غرق میشم که نه گذشته ای میبینم و نه آینده ای...
و مهم تر از همه احساس تعلق به هیچ چیز نمیکنم ... قبلا احساس تعلق داشتم ، آخرین بار به یک نفر....
این خطرناکه ، فکر اینکه ممکنه یه روز به خودم بیام و ببینم روزهای جوانیم که میتوانست قشنگ ترین روزهایم باشد اینطور گذشته...

امروز به خودم نگاه کردم ، از خودم در تعجب بودم ... دوست داشتم تمام مردم دنیا مرا با خودم تنها بگذارند ، از هر کس که در یک قدمی ام قرار میگرفت بیزار شده بودم... در دلم هر کسی که باهام حرف میزد را به دار میبستم!!!
از حماقت هاشون ، از حرفهاشون ، از چیزهایی که واسشون جالبه بی نهایت خسته شدم...

و دوماهه ، دوماهه دلم یک دل سیر گریه میخواهد اما ...دلم انگار شده یه صحرا، چشمانم خشک ... 
شاید این اشک ها بتونه زندگیمو بشوره و ببره... شاید بتونه منو از این حالت در بیاره.

+ با آدمها ، انگار تنها ترم...

+ تنها کسی که میتونه بهم کمک کنه خودمم ، فقط خودم ... دیگران میان و میرن 

+ اما یک لحظه ، جرئت میکنم و باز به یه دوست داشتن فکر میکنم ، دوست داشتنی که میتونه منو نجات بده ،
   یکی بود میگفت (فکر کنم چارلز بوکوفسکی بود) که تنها چیزی که میتونه یک زن رو نجات بده و همه دردهاش رو بهبود ببخشه ، عشقه...

   میدونم درست میگه ، اما همونقدر که میتونه نجاتم بده ، میتونه نابودم کنه ...
   بخاطر همین ، نمیخوام بهش فکر کنم ، قبلا با تمام وجودم دلم میخواست عشق رو تجربه کنم ، این حس پرواز رو...
   کمی بال هایم رو باز کردم ، تا چند متر پرواز کردم ، قبل از اینکه اوج بگیرم خوردم زمین ... بال هام شکست...

   نمیدونم ، شاید اگه زخمهام خوب شه و توانایی پرواز رو پیدا کنم ،
   این روح سرکشم ( دیگه عامیانه شده استفاده از روح !! ) باز شجاعت اینو پیدا کنه که یکی رو با تمام وجودش دوست داشته باشه
   چون خودمو میشناسم ، گمان نمیکنم به این زودی اون شجاعتو از دست بدم...

    الان که بهش فکر میکنم ، اون عشق و نیرویی که منو به زندگی برمیگردونه نمُرده...
    فقط فلج شده ، بال هاش شکسته ، خوبِ خوب میشه :)

+ هنوز یه لبخند گرم روی لبهامه...

+ نمیرسونم ،همت نمیکنم از کتابایی که میخونم بنویسم ... فقط میتونم توی گودریدز وضعیتمو آپدیت کنم...

+ یه خواب عمیق ، یه آغوش گرم ، بی دغدغه ، یه لبخند و سکوت ...
۱ ۲ ۳ . . . ۹ ۱۰ ۱۱
من پوچ مطلقم ؛ سرشار از هستی !

لینک بلاگم برای کسایی که ممنوع البیان هستند :)
http://likk.ir/icpFLc
Designed By Erfan Powered by Bayan