یادداشت ها

آستانه فراموشی

گاهی حس میکنم حیرت انگیز ترین مفهوم ، گذر زمانه

اینکه چطور در زمان ، یه چیزایی که بی نهایت مهم بودن اهمیتشونو از دست میدن. خاطراتی که دلت میخواست تا ابد نگه داری از بین میره، احساسی که فکر میکردی همیشه داری کم کم محو میشه. خاطرات جدید و اتفاقات جدیدی میاد و چیزای دیگه ای اهمیت پیدا میکنن و بر سر همین ها هم همین بلایا میاد و هیچوقت هیچ اتفاقی دو بار نمی افتد...

و به گذشته که نگاه میکنی انگار همه اش یک خواب بوده، آنچه را که دوست میداشتی غریبه پیدا میکنی و آنچه را که برایش رنج کشیده ای بی اهمیت میبینی، جزئیات اتفاقات محو میشوند و کم کم خودشان...


پس، چطور میتوان هیچ قولی داد؟ چطور میتوان با کسی صحبت کرد؟ یا احساس خود را ابراز کرد؟ همه اینها چه ریسک بزرگی است. ناخودآگاه با فهمیدن همه اینها در تنهایی ات غرق میشوی و ترجیح میدهی که کس دیگری را وارد گذشته نکنی.


نمیدانم شاید لحظه ای از زندگی بیاید که زمان آهسته تر حرکت کند، شاید از آن زمان به بعد کمی احساسات پایدار تر شوند، شاید چیزهای واقعا مهم زندگی پیدا شوند، شاید... فکر میکنی پیدا میشه؟


+ چرا همیشه جوری مینویسم که انگار خودم رو به روی خودمم و دارم باهاش حرف میزنم؟ 

+ احمقانه نیست که دلت برای چیزی تنگ بشه که داری به سختی به یادش میاری؟ فکر کنم معنی دلتنگی همین باشد، آستانه فراموشی.

+ راه حل ؟ اول از همه از رنج و ملال دوری کن، دوم  : از چیزهای کوچک لذت ببر...

دنیای سوفی

کتاب رو دو سال و نیم پیش بخاطر تمام تعریف هایی که ازش شنیده بودم خریدم

نمیخوام بگم که کتاب بدی بود، یا نخونیدش و ... اتفاقا کتاب خوبی میتونست باشه با توجه به مخاطبش

این کتاب برای نوجوان ها نوشته شده و قالب داستانی کتاب و حالت ماجراجویانه و تخیلی اون به نظرم بیشتر برای نوجوانان 14-15 ساله که همسن خودِ سوفی ما باشند جالبه. و همچنین کسی که تا قبل از خوندن این کتاب ، کتاب فلسفی نخونده باشه و  به عبارتی با فلسفه آشنایی نداشته باشه و بخواد که آشنا بشه.

تصمیم دارم یادداشت هایی که با مداد حاشیه کتاب نوشتم و خط ها رو پاک کنم و در فرصتی مناسب به دخنری چون سوفی هدیه بدم و اونو با دنیای جالب و بزرگ فلسفه آشنا کنم.


+ درمورد فیلسوف های بزرگی مثل نیچه و شوپنهاور تقریبا هیچی ننوشته بود :|

ولی با اینکه فروید و داروین فیلسوف نبودند اما درباره شون نوشته بود و این خیلی خوب بود. بنظرم علم بیش از هر چیزی روی فلسفه تاثیر گذار بوده.

+ اکثر اوقات وقتی کتابی معروف میشه و میخرمش یا میبینم کاملا بدرد نخوره! یا اینکه خیلی ازش لذت نمیبرم و انگار خیلی برام ساده است!؟


چند جمله از کتاب:


درک واقعی از درون می آید. دیگری نمی تواند آن را به ما بدهد. و فقط درکی که از درون می آید میتواند به بصیرت حقیقی بیانجامد.

[صفحه 80]

فیلسوف کسی است که می داند تا چه اندازه نادان است و این نادانی او را آزار می دهد.

[صفحه 83]


میگویند روزی سقراط کنار دکه ای ایستاد و به اجناس گوناگونی که میفروخت نگاهی انداخت ، و سپس گفت :«چه چیزها که من نیاز ندارم!»

[صفحه 154]


بشر باید همه افکار و تصورات، و نیز مجموعه کتابهای خود را به همین شیوه سر و سامان دهد. به قول هیوم : هروقت کتابی دست میگیریم... بهتر است بپرسیم، « آیا دارای هیچگونه استدلال نظری درباره کمیت یا عدد هست؟» خیر. «آیا دارای هیچگونه استدلال تجربی درباره امور واقع و هستی هست؟» خیر. پس آن را به آتش بسپار ، چون چیزی ندارد مگر اوهام و سفسطه.

[صفحه 313]


سوفی، اگر من میخواستم در این درسها تنها یک چیز به تو یاد دهم، آن این می بود که در قضاوت عجله نکن.

[صفحه 316]


تاریخ اندیشه یا عقل همانند  رود است.. اندیشه هایی که باجریان  سنت گذشته به ما رسیده است، و نیز شرایط مادی زمان شیوه تفکر ما را رقم میزنند. بنابراین هیچگاه نمیتوان گفت که آیا این یا آن اندیشه همیشه درست است.

[صفحه 422]


عقل در زبان بیش از هر جای دیگری نمایان می شود. ما در بطن زبان چشم به جهان می گشاییم. زبان ملی ما بدون وجود هریک از ما به حیات خود ادامه می دهد، ولی ما بدون زبان نمیتوانیم زندگی کنیم. پس زبان فرد را میسازد، نه فرد زبان را.

[صفحه 430]


انسان گاهی به راستی احساس میکند : از این وضعیت باید فرار کنم- هرچند که نمیداند به کجا پناه ببرد.

[صفحه 540]

کتاب سرنوشت

اگر بگویی که من در برابر این توده عظیم ذره ای ناچیز هستم

در پاسخ خواهم گفت بلی؛ ولی تمام حیواناتی که محکوم به مرگ هستند

و تمان موجوداتی که از حس برخوردارند،

مبتلای درد و رنجند و همچون من درمیان درد و اندوه جان می‌سپارند.


آن کرکسی که به ولع تمام بر شکار خود پیروز شده و به شادی تمام

مشغول دریدن اندام غرقه به خون اوست،

همه چیز را به مراد خود می‌بیند؛ اما در این میان شاهینی به نوبه خود

با منقار تیز خویش این کرکس را از هم می‌درد و مردی

با گلوله رگبار خود این عقاب مغرور را می‌کشد و آن‌گاه

خود این مرد در میدان جنگ، بر روی خاک‌ها زخمی و خون‌آلود

در میان کشتگان جان می‌سپارد، و طعمه لاشخوران

و کرکسان و زاغان می‌گردد.


بدین ترتیب همه اعضای جهان در رنج به‌سر می‌برند؛

همه برای رنج کشیدن می‌زایند و همه همدیگر را از میان می‌برند؛

و شما از این اجزای شوم و منحوس و از بدبختیهای آنان

می‌خواهید سعادت کلی بسازید!

بیچاره ضعیف بدبخت! در این کار چه سعادتی نهفته است که

با ناله فریاد برمی‌آری و میگویی "که هر چیزی به حای خویش نیکوست"؟

ولی این جهان دروغ تو را فاش می‌کند و حتی دل خودت نیز

صد مرتبه اشتباهات اندیشه ات را آشکار می‌سازد...

پاسخ باهوش ترین و آگاهترین مردمان چیست؟

هیچ! ما از خواندن و فهمیدن کتاب سرنوشت عاجزیم


انسان از خودش بیگانه است و نمی‌داند که چیست و کجاست و از کجا آمده است؟

ذراتی هستند که بر روی این توده گل و لای در تعبدند

و مرگ آن‌ها را فرو می‌برد و تقدیر با آنها بازی می‌کند؛

ولی ذرات متفکری که به هدایت اندیشه آسمانها را پیموده اند،

در اعماق بی‌پایان سردرگم هستند و لحظه ای قادر به شناختن خود نیستند. 


این دنیا که نمایشگاه غرور و اشتباهات است،

پر از تیره‌بختانی است که از سعادت دم می‌زنند...

من در روزگار پیشین با لحن آرامتری

از لذات فرح بخش و اصول دلپذیر سخن می‌راندم؛

اما به طول زمان و با معاشرت با مردم، در روزگار پیری

دریافتم که این بشر گمراه سخت ضعیف و زبون است،

در دل تاریکی نشان روشنی می‌جستم

و زبان ناله و شکایت نداشتم و جز رنج کشیدن راهی در پیش من نبود.


آثار برگزیده ولتر / چاپ لندن


ویل دورانت / تاریخ فلسفه / صفحه 205

این پرنده در این قفس تنگ نمیخواند

سال پیش واقعا به این نتیجه رسیدم که مهم نیست چقدر کتاب میخونیم یا چندتا کتاب میخونیم. مهم اینه که چه چیزهای رو ازشون یادمیگیرم و کیفیت زندگی و افکارمون چطور تغییر میکنه. آخر سال شد و نگاهی انداختم به کتاب‌هایی که همراهم بودند. نسبت به پارسال فقط یک کتاب بیشتر خواندم اما برخی واقعا کتاب‌های فوق‌العاده ای بودند... برخی را باید بارها و بارها خواند ( میگم باید بارها و بارها باید خواند بعد میذارم تو کتابخونه میرم سراغ کتابای بعدی :/ )


خب این هم از لیست کتاب‌های خوانده شده  در سال نود و شش :

۱. باخ فیلسوف نغمه ها

۲. جای خالی سلوچ

۳. تاریخچه زمان

۴. فواید گیاهخواری - صادق هدایت

۵. مستاجر - رولان توپور

۶. مسخ - کافکا

۷. زنده بگور - صادق هدایت

۸. فراسوی نیک و بد - نیچه

۹. خام خواری - آرشاویر آوانسیان

۱۰. این است انسان - نیچه

۱۱. یادداشت ها - کافکا

۱۲. جان شیفته

۱۳. سکوت - سوزان کین

۱۴. نامه به کودکی که هرگز زاده نشد

۱۵. عقاید یک دلقک

۱۶. نامه به پدر - کافکا

۱۷. قرآن - محمد بن عبدالله (این رو حتما کامل بخونید لازمه خوندنش )

۱۸. شب های روشن

۱۹. کنار رود پیدرا نشستم و گریستم

۲۰. پندار خدا - ریچارد داوکینز

۲۱. جزء از کل 

۲۲. جنگ جهانی دوم در اروپا -فیلیپ گاوین (نشر ققنوس)

۲۳. مکانیزم‌های دفاع روانی - زیگموند فروید

۲۴. قمارباز

۲۵. مهمان ناخوانده

۲۶. Milk and Honey - Rupi Kaur

۲۷. The Sun and Her Flowers - Rupi Kaur

۲۸. سقوط

۲۹. پندهای سورائو - کافکا

۳۰. غزلیات حافظ

۳۱. جادوی جاودانگی

۳۲. سفر به انتهای شب - لویی فردینان سلین

۳۳. خداحافظ گاری کوپر

۳۴. جستارهایی درباب عشق

۳۵. جدال فیلسوفان: روسو، هیوم و حدود فهم انسان

۳۶. هزار پیشه - چارلز بوکفسکی

۳۷. رنج‌های ورتر جوان - گوته


کتابهای نخونده خیلی زیادی دارم ولی... عجله بدترین کار ممکن برای کسیه که میخواد بفهمه و بیشتر یادبگیره... پس امید دارم که سال پیش‌رو کتابای خوبی رو بهتر بخونم، مهم نیست چندتا. باید یادبگیرم کمی متمرکز تر بخونم چون قطعا اون موقع بیشتر لذت میبرم...


اگه هر کدوم از این کتابا رو خوندید ، هر نظری دارید ، یا پیشنهاد های جدیدی  برای امسال دارید مشتاقم بشنوم...


و واقعا دلم نمیخواد همه اوقات فراغتم رو بشینم بخونم! حس میکنم نیاز به تجربه دارم. نیاز دارم توی فضایی باشم که غنیه...

اما کلی زنجیر دور خودم حس میکنم... بخش بزرگیش بخاطر دختر بودنمه و شرایط جامعه ای که توش زندگی میکنم ، بخش دیگرش بخاطر فضای دانشگاهی که درش درس میخونم...

امیدوارم امسال ، بتونم آزاد تر زندگی کنم ، بیشتر تجربه کنم...

از اونجا که از مهر میرم سر کار ، فکر کنم کمی بهتر بشه اوضاع و از این یکنواختی کسل کننده خارج شه...


به قول شاملوی بزرگ : آه این پرنده در این قفس تنگ نمیخواند!


خیلی پست بی سر و ته و الکی ای بود میدونم! همینجوری بپذیرید شاید بهتر شد! خیلی وقته دست به قلم نشدم... حتی یک ماه پیش دفتری که حاوی دلنوشته هام و افکارم بود رو سوزوندم... دارم چکار میکنم؟

پندهای سورائو 1

پند های سورائو رو پیدا کردم و خریدم :)

از اون کتاباست که جلدشون دل میبره ^_^ از بس خوب طراحی کردن.


[2]

همه خطاهای انسانی ریشه در بی‌صبری دارند، درکنار گذاشتن عجولانه رویکرد روشمند، در دست گذاشتن صوری بر موضوعی واضح.


[5]

از نقطه ای به بعد، بازگشتی درکار نیست. این همان نقطه ایست که باید به آن رسید‌.


[7]

یکی از موثرترین نیرنگ های شیطان، دعوت به مبارزه است.

مثل مبارزه با زن هاست که به مهرورزی ختم می‌شود.


[13]

اولین نشانه بارقه ادراک، آرزوی مرگ است. این زندگی تحمل ناپذیر می‌نماید و زندگی دیگر دست نیافتنی. آدم دیگر از میل به مردن احساس شرم نمی‌کند؛ تقاضایش این است که از سلول قدیمی اش که از آن بیزار است، به سلول تازه ای منتقل شود که از آن بیزار خواهد شد. آخرین نشانه های ایمان هم اینجا دخیل است، زیرا در وقت انتقال شاید زندانبان اتفاقا از راهرو رد نشود، تا زندانی را ببیند و بگوید :" این مرد را دوباره حبس نکنید. او با من می‌آید."


[15]

مثل راهی در پاییز ، به محض تمیز شدن، دوباره پر از برگ های ریخته می‌شود. 


[16]

قفسی به جستجوی پرنده ای برآمد.


[23]

از حریف راستین، شهامتی بی اندازه به درون تو جاری میشود.


[25]

چگونه می‌توان از دنیا لذت برد مگر با گریختن از آن؟


فرانتس کافکا / پندهای سورائو / ترجمه گیتا گرگانی

جزء از کل 4

1. یک مرد را مدت طولانی تنها بگذار تا ببینی هر کار اجق وجقی از دستش برمی آید. زندگی در انزوا سیستم ایمنی ذهن را ضعیف می کند و مغز مستعد هجوم افکار غیرعادی می شود. 


2. یک چیز میدانستم این بود که انسان ها کارهایشان را به دلایل متعالی انجام نمی دهند_ ممکن است بعضی کارهایشان متعالی باشد ولی دلایل آن کارها متعالی نیست.


3. مردم همیشه شکایت میکنن که چرا کفش ندارن تا این که یه روز آدمی رو میبینن که پا نداره و بعد غر میزنن که چرا ویلچر اتوماتیک ندارن. چرا؟ چی باعث میشه که به طور ناخودآگاه خودشون رو از یه سیستم ملال آور به یکی دیگه پرت کنن؟ چرا اراده فقط معطوفه به "جزئیات" و نه به "کلیات"؟ چرا به جای "کجا باید کار کنم؟" نمیگیم "چرا باید کار کنم؟" چرا به جای "چرا باید تشکیل خانواده بدم؟" میگیم " کی باید تشکیل خانواده بدم؟" چرا ناگهان تغییر کشور نمیدیم؟ چرا همه فرانسوی ها نمیرن اتیوپی و بعدا اتیوپیایی ها برن انگلستان و همه انگلیسی ها برن کارانیب و به همین ترتیب ، تا بالاخره زمین رو به همون شکلی که باید با هم قسمت کنیم و از شر وفاداری شرم آور و خودخواهانه و سفاکانه و متعصبانه نسبت به خاک خلاص بشیم؟ چرا اراده حروم موجودی میشه که انتخاب های بیشماری داره ولی تظاهر به داشتن فقط یک یا دو انتخاب میکنه؟


4. من می‌گویم اگر یک انسان به چیزی کودکانه بخندد و تنش از لذت گرم شود، چه اهمیتی دارد این لذت حاصل از یک اثرهنری والا باشد یا بازپخش سریال کمدی طلسم شده از تلویزیون؟ چه فرقی می‌کند؟ آن انسان لحظه ی درونی فوق‌العاده ای داشته و از همه مهمتر، مجانی حال کرده. خوش بحالش ای خاک برسرهای متفکر!


5. عادت داشت نوک خودکار را بین لبهایش بگیرد. یک روز جامدادی‌اش را دزدیدم و تمام خودکارهایش را بوسیدم. میدانم صورت خوشی ندارد ولی عصر خودمانی‌یی بود، فقط من و خودکارها. وقتی بابا آمد خانه ازم پرسید چرا لب‌هایم آبی شده. می‌خواستم بگویم برای اینکه او آبی می‌نویسد. همیشه آبی.


6. خنده داره که باید برای دکتر و وکیل شدن آموزش ببینین ولی برای پدر و مادر شدن، نه. هر هالویی میتونه پدر و مادر بشه، حتا لازم نیست تو یه سمینار یه روزه شرکت کنه.


جزء از کل / استیو تولتز / ترجمه پیمان خاکسار

زندگی دوگانه ورونیک

The double life of veronique

ورونیک به پدرش : 

از چند وقت پیش، این حسِ غریب بِهِم دست داده که انگار تَک و تنها رها شده‌ام. درحالی‌که هیچ‌چی توی زندگیم تغییر نکرده.

The Double Life of Veronique (1991) / Krzysztof Kieślowski

 

یادداشتِ محسن آزرم برای این فیلم :

«زندگی دوگانه‌یِ ورونیک» جادویِ مَحض است؛ فیلمی سراسر راز و رَمز و چُنان خیره‌کننده که نمی‌توان از تماشایش دل کَند. هر دیداری با فیلم، فُرصتِ تازه‌ای‌ست تا رازهایی دیگر رُخ بنمایند و خودی نشان بدهند، بی‌آن‌که فکری برایِ رازگُشایی کنند.  سینمایِ «کریشتُف کیشلوفسکی»، اساساً، چُنین سینمایی‌ست، سینمایی سراسر پُرسش که غمی آشکار در آن به‌چشم می‌آید. فیلم‌هایی که مرثیه‌خوان نیستند، امّا نگرانند؛ نگرانِ موقعیت‌هایِ انسانی که از دست می‌روند و آدم‌هایی که به آخرِ خط رسیده‌اند.

در این دُنیایِ ترسناک، چیزی که می‌تواند مرهَمی باشد بر دردها، همین احساس‌هایِ مُشترک است؛ حِسّی که آدمی را از این‌سویِ زمین، به آدمی دیگر در آن‌سو پیوند می‌زند. ‌چیزی بهتر و خوشایندتر و دل‌پذیرتر از این سُراغ دارید؟

 

«زندگی دوگانه‌یِ ورونیک» شاهکاری‌ست درباره‌یِ این حِسِ غریب و گُنگ و مُبهم که نه توضیح‌دادنَش مُمکن است و نه سَردرآوردن از آن آسان است. فیلم، به‌سادگی، این نظر را طرح می‌کند که آدم‌ها می‌توانند در گوشه‌ای دیگر «هَم‌زاد»ی داشته باشند و حتّا مُمکن است این دو هَم‌زاد، روزی، در یک نُقطه‌یِ زمین باشند، بی‌آن‌که یک‌دیگر را درست‌وحسابی ببینند و از دیدنِ هم شگفت‌زده شوند. و این همان اتّفاقی‌ست که برایِ «ورونیکا» و «ورونیک» می‌افتد...

ورونیکا، در حالِ قدم‌زدن است که ناگهان چیزی می‌بیند و به تماشا می‌ایستد.اتوبوسِ توریست‌ها آن‌سویِ میدان ایستاده و دارد مُسافر‌ها را سوار می‌کند.  قرار نیست هیچ توریستی در تظاهراتِ مردم آسیب ببیند. امّا آن‌چه مایه‌یِ حیرتِ ورونیکا می‌شود، دخترکی هم‌شکلِ اوست که دوربین به دست دارد و از هر چیزی عکس می‌گیرد. تا ورونیکا بجُنبد، ورونیک عکسی هم از او انداخته‌ست. ورونیکا، حیران‌تر از آن است که از ماجرا سَردرآوَرَد. و کمی بعد، در نخستین کُنسرتی که اجرا می‌کند، می‌میرد و بعد از این، ما فقط باورونیک سَروکار داریم. بعد از این‌ست که می‌فهمیم هر دو مادرهای‌ِشان را از دست داده‌اند، هر دو مادر بیماری قلبی داشته‌اند و هر دو دختر هم این بیماری‌ها را به ارث برده‌اند.

ورونیکا و ورونیک، هردو، صدایِ خوشی دارند. ورونیکا چشم‌به‌راهِ نخستین کنسرت است و در میانه‌یِ همین کنسرت آن بیماری قدیمی او را از پا می‌اندازد. ولی ورونیک نمی‌خواهد خوانندگی را ادامه دهد،‌ و ترجیح می‌دهد مُعلّم باشد نه خواننده. هردو، توپِ پلاستیکی کوچکی دارند که زیباست. ورونیکا همیشه با این توپ خوش است و دنیا را، گاهی، با این توپِ کوچک می‌بیند. ولی توپِ ورونیک در گوشه‌یِ کیفَش جا خوش کرده‌ست و او هیچ اعتنایی به این توپ نمی‌کند. این دو هَم‌زاد، حلقه‌ای طلایی هم دارند که بی‌دلیل آن را به زیرِ چشم می‌کشند. شباهت‌هایِ آن‌ها، بیش‌تر از این‌هاست. امّا برای بیش‌تر لذّت‌بردن از فیلم که نباید به‌دنبالِ شباهت‌ها بود؛ باید تفاوت‌هایِ این دو هَم‌زاد را پیدا کرد. کلیدِ فیلم، شاید، در همین چیزهاست: این‌که چرا ورونیکا روحی آزادتر دارد و ورونیک پای‌بَندتر است. اصلاً همین‌که در یک‌سوّمِ ابتدایی فیلم، ورونیکا رها می‌شود و زندگی ورونیک به‌نمایش درمی‌آید، نشانه‌یِ این‌ست که نباید دنبالِ شباهت‌ها گشت.ورونیکا، نمونه‌یِ کامل‌شُده‌یِ ورونیک‌ست؛ آدمی به‌شدّت شکننده با  ویژگی‌هایِ خاصّ و رفتارهایی که فقط خودش از آن‌ها سَردرمی‌آوَرَد. از راه‌رفتن زیرِ باران گرفته تا حسِ سرخوشی که از ریختنِ گَرده‌های گَچ روی سرش به او دست می‌دهد. حتّا مرگِ او هم نوعی سَرخوشی‌ست؛ به همین سادگی...

حالا، فهمِ آن جُمله‌ی ورونیک که در ابتدایِ یادداشت آمده، آسان‌تر است؛  هیچ‌چیز، ظاهراً تغییر نکرده. زندگی، همان زندگیِ سابق است، امّا این حسِ تک‌افتادگی، این حسِ تنهایی، سرِ جایش هست بدونِ این‌که ورونیک بداند جایِ خالیِ ورونیکا را نمی‌شود هیچ‌جوری پُر کرد. زندگی ادامه دارد و همیشه چیزی هست که این تنهایی و تک‌افتادگی را به یادِ آدم بیندازد. تاب‌آوردنِ زندگی، گاهی، کارِ آسانی نیست اصلاً... 

 

+ اولین فیلمی بود که 2 بار پشت سر هم دیدم و از معدود فیلم هایی که تیتراژ پایانی را چند بار پخش کردم تا موسیقی اش تمام نشود...

 

موسیقی اش را بشنوید و دیگر زنده نمانید...

 


دریافت

 

مثل مسیری در پاییز

کتاب را ورق میزدم که به این جمله برخوردم و تا یک دقیقه کامل رویش قفل شده بودم. عجیب به دلم نشست و حس کردم چقدر شبیه این مسیرِ پاییزی شدم...


مثل مسیری در پاییز : به محض تمیز شدن، دوباره پُر از برگ های پاییزی می شود.

فرانتس کافکا / پندهای سورائو / بخش 15


+ دیروز هرچقدر توی کتابفروشی ها دنبالش گشتم گفتند تموم کردند :(

نگاهش


+ موسیقیش رو از دست ندید :)

 


دریافت

موهاش

+ در راستای پستِ قبل

۱ ۲ ۳ . . . ۲۳ ۲۴ ۲۵
اصولا ما از اولاد آدم نیستیم و این افتخار را درست به شما واگذار می کنیم :)

لینک کانال تلگرام مربوط به کتابها :
https://t.me/Mybooksland1

لینک کانال تلگرام با موضوعات مختلف:
https://t.me/xCrimes

لینک بلاگم برای کسایی که ممنوع البیان هستند.
http://likk.ir/icpFLc
Designed By Erfan Powered by Bayan