یادداشت ها

پندهای سورائو 1

پند های سورائو رو پیدا کردم و خریدم :)

از اون کتاباست که جلدشون دل میبره ^_^ از بس خوب طراحی کردن.


[2]

همه خطاهای انسانی ریشه در بی‌صبری دارند، درکنار گذاشتن عجولانه رویکرد روشمند، در دست گذاشتن صوری بر موضوعی واضح.


[5]

از نقطه ای به بعد، بازگشتی درکار نیست. این همان نقطه ایست که باید به آن رسید‌.


[7]

یکی از موثرترین نیرنگ های شیطان، دعوت به مبارزه است.

مثل مبارزه با زن هاست که به مهرورزی ختم می‌شود.


[13]

اولین نشانه بارقه ادراک، آرزوی مرگ است. این زندگی تحمل ناپذیر می‌نماید و زندگی دیگر دست نیافتنی. آدم دیگر از میل به مردن احساس شرم نمی‌کند؛ تقاضایش این است که از سلول قدیمی اش که از آن بیزار است، به سلول تازه ای منتقل شود که از آن بیزار خواهد شد. آخرین نشانه های ایمان هم اینجا دخیل است، زیرا در وقت انتقال شاید زندانبان اتفاقا از راهرو رد نشود، تا زندانی را ببیند و بگوید :" این مرد را دوباره حبس نکنید. او با من می‌آید."


[15]

مثل راهی در پاییز ، به محض تمیز شدن، دوباره پر از برگ های ریخته می‌شود. 


[16]

قفسی به جستجوی پرنده ای برآمد.


[23]

از حریف راستین، شهامتی بی اندازه به درون تو جاری میشود.


[25]

چگونه می‌توان از دنیا لذت برد مگر با گریختن از آن؟


فرانتس کافکا / پندهای سورائو / ترجمه گیتا گرگانی

جزء از کل 4

1. یک مرد را مدت طولانی تنها بگذار تا ببینی هر کار اجق وجقی از دستش برمی آید. زندگی در انزوا سیستم ایمنی ذهن را ضعیف می کند و مغز مستعد هجوم افکار غیرعادی می شود. 


2. یک چیز میدانستم این بود که انسان ها کارهایشان را به دلایل متعالی انجام نمی دهند_ ممکن است بعضی کارهایشان متعالی باشد ولی دلایل آن کارها متعالی نیست.


3. مردم همیشه شکایت میکنن که چرا کفش ندارن تا این که یه روز آدمی رو میبینن که پا نداره و بعد غر میزنن که چرا ویلچر اتوماتیک ندارن. چرا؟ چی باعث میشه که به طور ناخودآگاه خودشون رو از یه سیستم ملال آور به یکی دیگه پرت کنن؟ چرا اراده فقط معطوفه به "جزئیات" و نه به "کلیات"؟ چرا به جای "کجا باید کار کنم؟" نمیگیم "چرا باید کار کنم؟" چرا به جای "چرا باید تشکیل خانواده بدم؟" میگیم " کی باید تشکیل خانواده بدم؟" چرا ناگهان تغییر کشور نمیدیم؟ چرا همه فرانسوی ها نمیرن اتیوپی و بعدا اتیوپیایی ها برن انگلستان و همه انگلیسی ها برن کارانیب و به همین ترتیب ، تا بالاخره زمین رو به همون شکلی که باید با هم قسمت کنیم و از شر وفاداری شرم آور و خودخواهانه و سفاکانه و متعصبانه نسبت به خاک خلاص بشیم؟ چرا اراده حروم موجودی میشه که انتخاب های بیشماری داره ولی تظاهر به داشتن فقط یک یا دو انتخاب میکنه؟


4. من می‌گویم اگر یک انسان به چیزی کودکانه بخندد و تنش از لذت گرم شود، چه اهمیتی دارد این لذت حاصل از یک اثرهنری والا باشد یا بازپخش سریال کمدی طلسم شده از تلویزیون؟ چه فرقی می‌کند؟ آن انسان لحظه ی درونی فوق‌العاده ای داشته و از همه مهمتر، مجانی حال کرده. خوش بحالش ای خاک برسرهای متفکر!


5. عادت داشت نوک خودکار را بین لبهایش بگیرد. یک روز جامدادی‌اش را دزدیدم و تمام خودکارهایش را بوسیدم. میدانم صورت خوشی ندارد ولی عصر خودمانی‌یی بود، فقط من و خودکارها. وقتی بابا آمد خانه ازم پرسید چرا لب‌هایم آبی شده. می‌خواستم بگویم برای اینکه او آبی می‌نویسد. همیشه آبی.


6. خنده داره که باید برای دکتر و وکیل شدن آموزش ببینین ولی برای پدر و مادر شدن، نه. هر هالویی میتونه پدر و مادر بشه، حتا لازم نیست تو یه سمینار یه روزه شرکت کنه.


جزء از کل / استیو تولتز / ترجمه پیمان خاکسار

زندگی دوگانه ورونیک

The double life of veronique

ورونیک به پدرش : 

از چند وقت پیش، این حسِ غریب بِهِم دست داده که انگار تَک و تنها رها شده‌ام. درحالی‌که هیچ‌چی توی زندگیم تغییر نکرده.

The Double Life of Veronique (1991) / Krzysztof Kieślowski

 

یادداشتِ محسن آزرم برای این فیلم :

«زندگی دوگانه‌یِ ورونیک» جادویِ مَحض است؛ فیلمی سراسر راز و رَمز و چُنان خیره‌کننده که نمی‌توان از تماشایش دل کَند. هر دیداری با فیلم، فُرصتِ تازه‌ای‌ست تا رازهایی دیگر رُخ بنمایند و خودی نشان بدهند، بی‌آن‌که فکری برایِ رازگُشایی کنند.  سینمایِ «کریشتُف کیشلوفسکی»، اساساً، چُنین سینمایی‌ست، سینمایی سراسر پُرسش که غمی آشکار در آن به‌چشم می‌آید. فیلم‌هایی که مرثیه‌خوان نیستند، امّا نگرانند؛ نگرانِ موقعیت‌هایِ انسانی که از دست می‌روند و آدم‌هایی که به آخرِ خط رسیده‌اند.

در این دُنیایِ ترسناک، چیزی که می‌تواند مرهَمی باشد بر دردها، همین احساس‌هایِ مُشترک است؛ حِسّی که آدمی را از این‌سویِ زمین، به آدمی دیگر در آن‌سو پیوند می‌زند. ‌چیزی بهتر و خوشایندتر و دل‌پذیرتر از این سُراغ دارید؟

 

«زندگی دوگانه‌یِ ورونیک» شاهکاری‌ست درباره‌یِ این حِسِ غریب و گُنگ و مُبهم که نه توضیح‌دادنَش مُمکن است و نه سَردرآوردن از آن آسان است. فیلم، به‌سادگی، این نظر را طرح می‌کند که آدم‌ها می‌توانند در گوشه‌ای دیگر «هَم‌زاد»ی داشته باشند و حتّا مُمکن است این دو هَم‌زاد، روزی، در یک نُقطه‌یِ زمین باشند، بی‌آن‌که یک‌دیگر را درست‌وحسابی ببینند و از دیدنِ هم شگفت‌زده شوند. و این همان اتّفاقی‌ست که برایِ «ورونیکا» و «ورونیک» می‌افتد...

ورونیکا، در حالِ قدم‌زدن است که ناگهان چیزی می‌بیند و به تماشا می‌ایستد.اتوبوسِ توریست‌ها آن‌سویِ میدان ایستاده و دارد مُسافر‌ها را سوار می‌کند.  قرار نیست هیچ توریستی در تظاهراتِ مردم آسیب ببیند. امّا آن‌چه مایه‌یِ حیرتِ ورونیکا می‌شود، دخترکی هم‌شکلِ اوست که دوربین به دست دارد و از هر چیزی عکس می‌گیرد. تا ورونیکا بجُنبد، ورونیک عکسی هم از او انداخته‌ست. ورونیکا، حیران‌تر از آن است که از ماجرا سَردرآوَرَد. و کمی بعد، در نخستین کُنسرتی که اجرا می‌کند، می‌میرد و بعد از این، ما فقط باورونیک سَروکار داریم. بعد از این‌ست که می‌فهمیم هر دو مادرهای‌ِشان را از دست داده‌اند، هر دو مادر بیماری قلبی داشته‌اند و هر دو دختر هم این بیماری‌ها را به ارث برده‌اند.

ورونیکا و ورونیک، هردو، صدایِ خوشی دارند. ورونیکا چشم‌به‌راهِ نخستین کنسرت است و در میانه‌یِ همین کنسرت آن بیماری قدیمی او را از پا می‌اندازد. ولی ورونیک نمی‌خواهد خوانندگی را ادامه دهد،‌ و ترجیح می‌دهد مُعلّم باشد نه خواننده. هردو، توپِ پلاستیکی کوچکی دارند که زیباست. ورونیکا همیشه با این توپ خوش است و دنیا را، گاهی، با این توپِ کوچک می‌بیند. ولی توپِ ورونیک در گوشه‌یِ کیفَش جا خوش کرده‌ست و او هیچ اعتنایی به این توپ نمی‌کند. این دو هَم‌زاد، حلقه‌ای طلایی هم دارند که بی‌دلیل آن را به زیرِ چشم می‌کشند. شباهت‌هایِ آن‌ها، بیش‌تر از این‌هاست. امّا برای بیش‌تر لذّت‌بردن از فیلم که نباید به‌دنبالِ شباهت‌ها بود؛ باید تفاوت‌هایِ این دو هَم‌زاد را پیدا کرد. کلیدِ فیلم، شاید، در همین چیزهاست: این‌که چرا ورونیکا روحی آزادتر دارد و ورونیک پای‌بَندتر است. اصلاً همین‌که در یک‌سوّمِ ابتدایی فیلم، ورونیکا رها می‌شود و زندگی ورونیک به‌نمایش درمی‌آید، نشانه‌یِ این‌ست که نباید دنبالِ شباهت‌ها گشت.ورونیکا، نمونه‌یِ کامل‌شُده‌یِ ورونیک‌ست؛ آدمی به‌شدّت شکننده با  ویژگی‌هایِ خاصّ و رفتارهایی که فقط خودش از آن‌ها سَردرمی‌آوَرَد. از راه‌رفتن زیرِ باران گرفته تا حسِ سرخوشی که از ریختنِ گَرده‌های گَچ روی سرش به او دست می‌دهد. حتّا مرگِ او هم نوعی سَرخوشی‌ست؛ به همین سادگی...

حالا، فهمِ آن جُمله‌ی ورونیک که در ابتدایِ یادداشت آمده، آسان‌تر است؛  هیچ‌چیز، ظاهراً تغییر نکرده. زندگی، همان زندگیِ سابق است، امّا این حسِ تک‌افتادگی، این حسِ تنهایی، سرِ جایش هست بدونِ این‌که ورونیک بداند جایِ خالیِ ورونیکا را نمی‌شود هیچ‌جوری پُر کرد. زندگی ادامه دارد و همیشه چیزی هست که این تنهایی و تک‌افتادگی را به یادِ آدم بیندازد. تاب‌آوردنِ زندگی، گاهی، کارِ آسانی نیست اصلاً... 

 

+ اولین فیلمی بود که 2 بار پشت سر هم دیدم و از معدود فیلم هایی که تیتراژ پایانی را چند بار پخش کردم تا موسیقی اش تمام نشود...

 

موسیقی اش را بشنوید و دیگر زنده نمانید...

 


دریافت

 

مثل مسیری در پاییز

کتاب را ورق میزدم که به این جمله برخوردم و تا یک دقیقه کامل رویش قفل شده بودم. عجیب به دلم نشست و حس کردم چقدر شبیه این مسیرِ پاییزی شدم...


مثل مسیری در پاییز : به محض تمیز شدن، دوباره پُر از برگ های پاییزی می شود.

فرانتس کافکا / پندهای سورائو / بخش 15


+ دیروز هرچقدر توی کتابفروشی ها دنبالش گشتم گفتند تموم کردند :(

نگاهش


+ موسیقیش رو از دست ندید :)

 


دریافت

موهاش

+ در راستای پستِ قبل

بچرخ ، بخوان ، فکر کن*

یک ساعت و نیم مستندی از ضیط پیانو کنسرتوهای باخ توسط دیوید فِرِی رو دیدم
این لینک یوتیوبش کلیک

بگذریم از بقیه چیزاش..
دارم باور پیدا میکنم که بهشت برای من ، همان موسیقی باخه...

+ دو روزه سرماخوردم الکی...کتاب میخونم و فیلم میبینم و موسیقی گوش میکنم و همین!

+ داشتم فکر میکردم که بهترین سن آدما جوونیشون نیست ... میانسالیه، حدودا بین 30 و 40
زمانی که پخته شدی ، باتجربه تری ، آزادتری و مستقل تر
نمیدانم اما از تصورکردن 30 سالگی ام ذوق میکنم!!

+ تا حالا به کشتن همه آرزوهاتون فکر کردید؟ این که فقط در لحظه زندگی کنید و هیچ آرزویی نداشته باشید؟

+ از نوشتن افکارم میترسم، مینویسم و پاک میکنم ، مینویسم و پاک میکنم...
از خودم خجالت میکشم ، از افکارم ، از دغدغه هام
حتی خودمم برای خودم خسته کننده شدم..
مثل یه زندانی تشنه که مدام داره داد میزنه یا ناله میکنه که آب ، آب...
انگار هیچوقت آب بهش نمیرسه
صداش خسته کننده شده ...

* swing , sing and think


سقوط

We Should Waltz

باید می‌رقصیدیم

تو می‌خندیدی

من یک دل سیر نگاهت می‌کردم

و میمردم.

+ عکس از فیلم The Notebook

+ پرلود اپوس ۲۸ شماره ۴ از شوپن را بشنوید...



دریافت

زندگی یک روزه

یکی از مهمترین چیزهایی که برای ادامه زندگیمون باید بدونیم اینه که هیچ کس قرار نیست یقه مونو بگیره برای هرکاری که توی زندگیمون انجام میدیم. از اشتباه کردن نباید ترسید، از اینکه نتیجه ی کار مطابق میلمون نباشه، از اینکه ممکنه یک نفر سنگ جلوی پامون بندازه، از این که کسی توبیخمون کنه. گاهی هم خودمون یقه خودمونو میگیریم، گاهی خودمون خودمون رو سرزنش می‌کنیم و دچار یه کمال گرایی میشیم، عقایدی که بهمون تحمیل شده رو پایه ی زندگیمون قرار میدیم و اعمالمون رو با اونها میسنجیم و دچار وحشت میشیم که مبادا از نقشه ای که بهمون داده شده پیروی نکرده باشیم و یک زندانِ ذهنی برای خودمون ایجاد می‌کنیم... باید یقه ی خودمون رو ول کنیم، افکاری که بهمون تحمیل شده را دور بریزیم و بدونیم زندگی حتی دو روز نیست، یک روزه و شکست خوردن و تجربه های ناگوار و درد و رنج جزئی از زنده بودنه.


امروز تو را دسترس فردا نیست،

و اندیشهٔ فردات به جز سودا نیست،

ضایع مکن این دم اَر دلت بیدار است،

کاین باقیِ عمر را بقا پیدا نیست!

خیام


از دور ریختن عقایدی که به من تحمیل شده بود، آرامش مخصوصی را در خود احساس کردم. بوف کور / صادق هدایت

۱ ۲ ۳ . . . ۲۳ ۲۴ ۲۵
اصولا ما از اولاد آدم نیستیم و این افتخار را درست به شما واگذار می کنیم :)

لینک کانال تلگرام مربوط به کتابها :
https://t.me/Mybooksland1

لینک کانال تلگرام با موضوعات مختلف:
https://t.me/xCrimes

لینک بلاگم برای کسایی که ممنوع البیان هستند.
http://likk.ir/icpFLc
Designed By Erfan Powered by Bayan