یادداشت ها

اصولا ما از اولاد آدم نیستیم و این افتخار را درست به شما واگذار می کنیم :)

لینک کانال تلگرام مربوط به کتابها :
https://t.me/Mybooksland1

لینک کانال تلگرام با موضوعات مختلف:
https://t.me/xCrimes

لینک بلاگم برای کسایی که ممنوع البیان هستند.
http://likk.ir/icpFLc

Don't

دوشنبه, ۱ آبان ۱۳۹۶، ۰۹:۳۰ ب.ظ

فردا تولدشه ، به طرز رقت انگیزی تلاش میکنم که کارِ احمقانه ای انجام ندم...

زل میزنم به شماره اش و کلنجار میرم با خودم ، فردا تموم بشه من راحت شم!؟

ما آدم نمیشیم با صدای من

شنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۰۷ ب.ظ
بالاخره همت کردم و یه داستان کوتاه با صدای خودم ضبط کردم.
اینجا بشنوید. 

+ انتقادات را پذیرا هستم. 
به قول پرهام جان :
خیلی بی تعارف و بیرحمانه و وحشیانه و ددمناشیییانه و سبعانه و سفاکانه و سنگدلانه و قاسیانه و غلیظ القلبانه و خیلی چیزهای دیگه‌ایانه نظر تون رو مطرح کنید. :)

+
عجیبه برام که کمال گراییمو گذاشتم کنار و این ضبط پرغلط و عجله ای رو انتشار دادم :)

مجال من همین باشد

دوشنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۴:۴۶ ب.ظ

این پست و کامنتهاش...


تا خاطر تو ذهن مرا ناز کند...


+ وضعیت احساسی الانِ منو حافظ بهتر توصیف میکنه :


مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم

کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد

غزل شماره 165


در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

غزل شماره 207

+ تلاش در این زمینه ، به جایی نمیرسه انگار ، تا امید هست تلاش میکنی اما یک روز میرسه که امیدت ناامیدی میشه ، اونوقته که دست میکشی ، سعی میکنی دیگر به عاشق شدن بها ندهی.


+ خیلی تکراری شده ... خیلی ، اما هر باز انگار تازه است

نیست آرامم هنوز

يكشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۱۱ ب.ظ

ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان

جان به غم هایش سپردم نیست آرامم هنوز


حافظ / غزل شماره 265

دوهزار سال سلاح هایمان را تیز کردیم

يكشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۵ ق.ظ
مدتی است که به موضوعی فکر میکنم ، اینکه پیشرفت علم و دانش خوب و مفید است اما آنچه که بهش نیاز داریم ، آگاهی و خِرَده ، تعقل و تفکر.
اگر همین الان ، پروژه های علمی تعطیل شوند، اتفاق خاصی رخ نمی دهد! باز هم وقتی از خیابان انقلاب رد میشویم ماشین ها چراغ قرمز را رد میکنند و انسانها چراغ سبز را. هنوز هم وقتی مردی دختری را تنها گوشه ای میبیند گمان میکنید حق دارید برود و سخن را شروع کند ، لحظه ای فکر نمیکند شاید به تنهایی و فکر نیاز داشته باشد که آنجا نشسته!
 هنوز هم هستند کسانی که دستانشان پر از طلاست و دندانشان خراب است ، هستند مردمی که هفت میلیارد پول میدهند تا حرمی را در قزوین بازساری کنند ولی در همان شهر کمبود 1200 تخت بیمارستانی گزارش شده. هستند مردمی که با وعده هایی پوچ ، سرشان را میدهند. هستند.
نمونه های دیگر و بهتر را میگذارم خودتان مثال بزنید...

چه فایده دارد که زمین دیگری پیدا کنیم و بخاطر افزایش جمعیت کره زمین یا نابودی تدریجی زمین به سیاره ای دیگر برویم وقتی قرار باشد آنجا را هم مثل اینجا کنیم؟

بهتان قول میدهم کشف و بررسی موضوعات علمِ فیزیک و زیست و قضیه های جدید ریاضی کمکی نمیکند ، آنچه که نیاز داریم ، افزایش خردگراییه ، عمومی کردن علم و دانشه. 

دوهزار سال سلاح هایمان را در خفا تیز کردیم ، ولی دیگر وقتِ جنگیدن است... وقت آن است که شجاع باشیم.
برتراند راسل راست میگفت ، مشکل اینجاست که افراد نادان سرشار از اعتماد به نفس اند و افراد باهوش و دانا ، به خودشان اعتماد ندارند.

وقتِ آن است که از علم برای مواجهه با خرافات و افزایش خرد استفاده کنیم ، چطور میتونیم اینهمه بی منطقی را ببینیم و چشممان را ببندیم؟ چطورمیتوانیم در سکوت و خلوت خودمان باشیم و تنهایی اجتماعی را ترجیح بدهیم؟ 
نه اسمش تنهایی نیست ، ترسو بودن است... شاید بی وجدانی

ناامیدی ، اشتباه بزرگیست ، ما مثل آتش زیرخاکستریم ، باید صبر کنیم ، خاکستر های کنارمان را هم گرم کنیم ، باید دست به دست هم بدیم تا روزی که شعله ور بشیم و این جنگلِ انبوهِ جهل رو بسوزونیم.

وقتی در مسیرِ مبارزه قرار میگیرم ، متوجه میشم چه انرژی زیادی در وجودم جمع میشه ، برعکس هر وقت خودمو کنار میکشم ، روز به روز بیشتر تحلیل میرم... 
با برادرم این صحبت ها رو داشتم ، وقتی حرف میزد ، توی چشمام اشک شوق جمع شده بود ، همینکه متوجه ام کرد که توی این مسیر کنار هم دیگه ایم ، بیشتر از هرچیزی ارزش داشت برام...

+ به قول بزرگی:
روزی خواهد رسید که وقتی به گذشته می نگری، سالهای ستیز و مباره ات، زیباترین خاطره ات خواهد بود.

+ بعد از مدت ها ، محتوای ذهنمو روی کیبورد و اینجا خالی کردم...

+ رسالت من به عنوانِ یک معلم...

بازگشت یا عقب نشینی کردن

جمعه, ۲۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۴۰ ب.ظ

بازگشت ، یکی دیگر از مکانیزم هایی است که روان برای دفاع آن را بکار می بندد و با نام های دیگری از قبیل «برگشت» ، «پس زدن به عقب»، «عقب نشینی کردن» و... نیز شناخته می شود. برای توضیح این مکانیزم باید گفت که ممکن است بخشی از شخصیت فرد در مسیر کمالات خود توقف کند و ناهماهنگی هایی را در وی ایجاد سازدو علت این وقفه در این است که فرد قادر است با واقع بینی و قدرت مبتکرانه خود ، با مشکلات محیط اطراف خود به خصوص با درگیری های درونی تمایلات عاطفی و هیجانی اش مقابله کند. در این حالت فرد با بکارگیری مکانیزم بازگشت ، از تلفیقی که شامل طرز تفکر و عواطف و رفتارها و هیجانات ناقص است ، به سطح پایین تری نزون می کن. سطح پایین تر همان دوران خردسالی است.

شخص به هنگام رویارویی با ناهمواری های زندگی و احساس حقارت ، به خاطرات دوران کودکی پناه میبرد ، بنابراین زمانی که مکانیزم بازگشت انجام میگیرد، رفتار و منش فرد به حالتی بچگانه تبدیل شده و تحریک می شود.


آمال و آرزوها در دوران کودکی غالبا راحت تر برآورده می شوند ، بنابراین شخص ، از حقایق آزاردهنده کنونی عقب نشینی کرده، به موقعیت کودکی خود بازمیگردد. فردی که این مکانیزم را به کار میبرد، بر این عقیده است که توانایی حل مشکلات و ناملایمات زندگی خود را ندارد و به یاد می آورد زمانی که کودکی بیش نبود، بسیار شاداب تر و موفق تر بود و به خود می گوید چه خوب است دوباره به آن دوران شاد و موفق بازگردد. همچنین افراد کهن سال نیز به دوران جوانی و کودکی خود پناه میبرند و میکوشند هر چه بیشتر خود را در آن موقعیت حفظ کنند تا از حقیقت موجود مصون بمانند. با این حال ، این پناه بردن همچون داروی مخدری است که گرچه موقتا ذهن دردمند را تسکین می بخشد، ولی آن را علاج نمی کند.


زیگموند فروید / مکانیزم های دفاع روانی / صفحه 59-60


+حس میکنم دچار این مکانیزم شدم! البته نه به شدت خیلی زیاد ولی ، به یک سال یا دوسال پیش برگشتم انگار ، 

دارم ناخودآگاه سعی میکنم که چیزهایی که توی این یک سال اتفاق افتاده نادیده بگیرم ، نمیخوام جلوش رو بگیرم ، حس میکنم به این دفاع نیاز دارم الان.

  شاید اونچه که به اسم نوستالژی میشناسیم و ازش لذت میبریم ، یکی از نمونه های این مکانیزم باشه.

فردا رو چه دیدی؟

يكشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۳۷ ب.ظ

امروز ژن خودخواه رو توی کتابفروشی های انقلاب  توی ویترین دیدم...

اول ساعت ساز نابینا ، حالا هم ژن خودخواه

فردا رو چه دیدی

یهو میبینی پندار خدا رو هم میارن میذارن :دی

استفاده ی چوب

جمعه, ۱۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۱۶ ب.ظ

Anaximader of Miletus , over there... was a friend and colleague of Thales , one of the first people that we know of to have actually done an experiment.

By examining the moving shadow cast by a vertical stick he determined accurately the lengths of the year and seasons.

For Ages , men had used sticks to club and spear each other. Anaximander used a stick to measure time.


آناکسیماندروس از شهر میلیتوس ، دوست و همکار تالس بود. یکی از اولین کسانی که می دانیم یک آزمایش انجام داده است.

با بررسی حرکت سایه های یک چوب عمودی به طور دقیق اندازه ی سال و فصل ها را به دست آورد

برای قرن ها، بشر از چوب ها استفاده کرده است ، تا یکدیگر را با چماق و نیزه بزنند.

آناکسیماندروس از چوب استفاده کرد تا زمان را اندازه بگیرد.


Carl Sagan / Cosmos, A Personal Voyage E07 The Backbone of Night

جزء از کل 3

جمعه, ۱۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۵۹ ب.ظ

1. به نظرم بیست و چند سالگی زمانی است که برای اولین بار با الگوهای نابود کننده ی زندگی برخورد میکنی.


2. یک پنجشنبه

درباره ترکیبات فرّار هوس و تنهایی حرف میزنم ، این دو آنقدر ترسناک و تحمل ناپذیر با هم ترکیب شده اند که بدنم جیغ می کشد روحم جیغ می کشدتا لمس شود لمس کند اطرافم پر است از زوج های تراشیده و بی نقص که انگار دارند می روند تا در مسابقه غیرقابل تحمل بین ستاره های سابق سریال های آبکی تلویزیون شرکت کنند ، باید جایی یک نفر برای من باشد.


3. عجیب نیست که مهمترین اگزیستانسیالیست ها فرانسوی بوده اند. طبیعی است که از هستی بترسی وقتی مجبوری چهار دلار برای یک فنجان قهوه پول بدهی.


4. تنهایی بدترین چیز دنیاستو مردم باید بخاطر تمام افتضاحاتی که در عشق به بار می آورند بخشیده شوند.


5. ازم پرسید قدم چقدر است. با پوزخند شانه بالا انداختم _ هرازگاهی یک نفر این سوال مسخره را از من می کند و از این که نمیدانم حیرت میکند. برای چی باید بدانم؟ دانستن اینکه قدت چقدر است به هیچ دردی نمیخورد جز اینکه بتوانی جواب سوال فوق الذکر را بدهی .


6. چیزی درونم از این که میتوانم صرفا با بودنم کسی را خوشحال کنم حرص میخورد ، چون بودنم به هیچ درد خودم نخورده.


7. من تحمل شنیدن نظران بقیه را ندارم چون مطمئنم یا دارند چیزهایی را که جایی شنیده اند تکرار میکنند یا نظراتی را که در بچگی به خوردشان داده اند غرغره میکنند. ببین ، هر کسی حق دارد نظر داشته باشد و هیچ وقت هم وسط حرف کسی که دارد نظرش را بیان می کند نمیپرم، ولی میتوانی مطمئن باشی چیزی که میگویند مال خودشان است؟ من که مطمئن نیستم.


8. عشق درونم وجود داشت و اتفاقی بر سر او ریخت. این را میگویم چون لعنتی فهمیده دوستش دارم. دوستش دارم ولی ازش خوشم نمی آید ، عاشق دختری هستم که ازش خوشم نمی آید. این هم از عشقت! این نشان می دهد عشق ربطی به طرف مقابل ندارد و آن چیزی که درونت است اهمیت دارد_


جزء از کل / استیو تولتز / ترجمه پیمان خاکسار


+ مورد ششم ، خودم حسش نکردم اما ، شناختم کسی رو که این حس رو داره ، دوست داشتن همچین فردی ، تباه کننده است...

جزء از کل 2

جمعه, ۱۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۵۴ ب.ظ

1. خیلی کم پیش می آید کسی به آدم پیشنهادی عملی و بدرد بخور بدهد. معمولا میگویند «نگران نباش.» یا «همه چیز درست میشه.» که نه تنها غیرکاربردی بلکه به شکل وحشتناکی زجر آور هستند ، جوری که باید صبر کنی تا کسی که این حرف را به تو زده بیماری لاعلاجی بگیرد تا بتوانی با لذت تمام جمله ی خودش را به خودش تحویل بدهی.


2. ناگهان به این نتیجه رسیدم آدم های رمانتیک قد خر شعور ندارند. هیچ چیز جالب و خوبی در عشق یکطرفه وجود ندارد. به نظرم کثافت است ، کثافت مطلق. عشق به کسی که پاسخ احساساتت را نمی دهد ممکن است در کتابها هیجان انگیز باشد ولی در واقعیت به شکل غیرقابل تحملی خسته کننده است. بهت میگویم چه چیزی هیجان انگیز است : شب های پرشور و خیس عرق. ولی نشستن روی ایوان خانه زنی خواب که رویای تو را نمی بیند دیرگذر است و غمناک.


3. هرگز نباید پیمانی ناشکستنی ببندی . نمیدانی ذرات وجودت بعدها چه حسی خواهند داشت.


4. همان لحظه متوجه شدم تفکر درباره معنای یک عمل در میانه عمل کار درستی نیست.


جزء از کل / استیو تولتز / ترجمه پیمان خاکسار